چند شعر نوروزانه ازخالد بایزیدی(دلیر) شاعر کرد مهابادی

Kurdane.com

سال نو سال غبار غم ها را تکاندن

سال کبوتران دربند را پراندن

سال عشق و دوستی و مهربانی

سال بوسه ازگونه ها را ستاندن

سال پیوند همیشگی عاشقان

«ای اهورامزدا»

ای اهورامزدا بیا عاشقان را

درین میخانه عشق می ناب ده

پیرمیکده را دلی شباب ده

جرعه ای ازاین می ناب ده

چه خوش مست ومی زده درخیالت

آهورا بیا از این شراب ده

نوروزاست وگل ها شکفته اند

بیا باغ ها را باغچه ها را آب ده

ماهیان همه افسرده و غمگین اند

بیا رقص ماهیها را پیچ وتاب ده

آتشکده عشق و روشنایی را برافروز

بیا بتاریکی شب نشانی ازمهتاب ده

«نوروز»

دورآتش نوروزحلقه ببندیم

باشوروشادی وهلهله بخندیم

غبارغم ها را زروی هم بتکانیم

درهمه دم مونس ویارهم بمانیم

یادآریم جشن نوروزباستانی را

بخوانیم: باهم سرود یاردبستانی را

چون آهورا با خورشید باشیم

سرشار ازعشق و امید باشیم

ای آریایی هر روزات نوروز باد

همچنان هر نوروزت پیروز باد

آتش نوروزات هرگزخاموش مباد

عشق ات ای ایران ام هرگزفراموش مباد

آتش عشق ات هماره فروزان باد

سرزمین آهورایی هماره جاودان باد

«سال نو»

سال نو سال غبار غم ها را تکاندن

سال کبوتران دربند را پراندن

سال عشق و دوستی و مهربانی

سال بوسه ازگونه ها را ستاندن

سال پیوند همیشگی عاشقان

سال عاشق را به معشوق رساندن

سال تولد غرق در شکوفه های خنده

سال عاشفانه ترین سرود را خواندن

سال تلاش وکوشش و پیکار

سال تنبلی را ازخود راندن

سال به کاروان رفته رسیدن

«این خرک لنگ رازجویی راندن»

سال گفتارنیک

سال پندارنیک

سال کردارنیک

۱«الهام گرفته اززنده یاد:مهدی اخوان ثالث»

«ای نوروز»

ای نوروز

ای آتش ات جان سوز

توشادی آوردی

توآزادی آوردی

در آن روز بود

یکی از این روزهای نوروزبود

ضحاک خون آشام نابود شد

هرچه ظلم بود آتش و دود شد

کاوه آهنگرپیروز شد

هرروزمان نوروز شد

آتش عشق برافروختیم

همه دور هم حلقه بستیم

همگی با دلی خندان و پرشور

گفتیم: بروگم شو ای خفاش دشمن روشنایی و نور

آهورا بماند آن آتش «زردشت» جاودانه

آن خنده ها آن نغمه های عاشقانه و شادمانه

زردی من ازتو

سرخی توازمن

«قدیمی ها»

چه خوب بود قدیمی ها

همه مونس و همدم بودیم

رفع یاس واندوه وغم بودیم

شادی به ارمغان داشتیم

در فراق هم موجی از

غم و اندوه و حرمان داشتیم

چه زود به هم دیگر سرمی زدیم

فرقی نمی کرد فامیل و دوست

به هرخانه ای در می زدیم

همه با هم آشنا بودیم

اهل عشق و صفا بودیم

درسینه هایمان مهربانی بود

رابطه هایمان انسانی بود

همه با هم سلام سلام می کردیم

همدیگر را دعوت به شام می کردیم

به نوای خوش «سوسن»گوش می کردیم

هرچه غم داشتیم فراموش می کردیم

فارغ از دروغ وکینه و آز بودیم

همه با هم همگام و هم آواز بودیم

نه جنگ بود

نه دل به جای سنگ بود

عشق ودوستی بود

شورو شوق و مستی بود

سایه عشق و محبت

درتمام هستی بود

همه دور هم حلقه می بستیم

با شادی و هلهله می نشستیم

عشق و صفا داشتیم

کاش قدر آن روزها را می دانستیم

الان این همه فاصله ها را نداشتیم

نظرات

ارسال نظر