در جستجوی حقیقت / سروده ای از رامین ناصح

در مسجد آمدم اثري از خدا نبود
در خانقاه هم همه جز ادّعا نبود
درويش خرقه پوش بديدم كه اندر او
جز كبر و عُجب و نخوت و رنگ و ريا نبود
در عالم و حكيم نديدم نشان ز حق
در شيخ مدّعي اثري از صفا نبود
اندر كنشت و صومعه و دير هم شدم
در هيچ جا نشاني از آن آشنا نبود
در زهد جز سراب نديديم و پوچ بود
در علم جز غرور و حجاب و بلا نبود
در جمع اهل علم يكي با عمل نبود
در جمع اهل فضل يكي بي ريا نبود
علاّمه را بزرگي عمّامه بود و بس
وعّاظ را بجز سخن و ادّعا نبود
ملاّي شهر كاو به بزرگي شهير شد
فضلش بجز ز منبر و ريش و قبا نبود
تزوير بود حرف فقيهان و واعظان
در مدرسه جز جاهل عالم نما نبود
مفتي كه غير مفت نياورد بر زبان
فتواي او جز از سر نفس و هوي نبود
آن محتسب كه نهي ز منكر همي نمود
خود هم ز فسق و جرم و گنه مبتري نبود
در صوفيان كه دم ز محبّت همي زدند
يك تن صفّي و صافدل و باصفا نبود
با فيلسوف گفتم از اين درد عشق و شوق
ديدم كه علم فلسفه آنرا شفا نبود
اين آتش طلب كه در اين جان عاشق است
در جعبه طبيب برايش دوا نبود
صدّيقيِ غريب و پريشان در اين ديار
بس گشت و هيچكس به غمش مبتلا نبود
در صد هزار دوست يكي راستگو نبود
در صد هزار يار يكي باوفا نبود
در دامن هر آنكه زدم دست از نياز
دردا كه سوي دوست مرا رهنما نبود
ايكاش ميگذشت شب تيره فراق
ايكاش كآن نگار بمن بيوفا نبود
ايكاش مينمود بمن راه وصل خويش
وين دل چنين به رنج و بلا مبتلا نبود
هم او به داد من برسد زآنكه هيچكس
فريادرس مرا بجهان جز خدا نبود
رامین ناصح


















