جستجو
ارتباط با ما




کردانه: فرزاد فرهادیان:

وقتی عکس رو دیدم یه لحظه برق از سرم پرید. به حماقت خودم خندیدم و عصبانی که چرا دوهزاریم زودتر نیفتاد.بله، تو این مدت پر از هیجان و پر از عشق، نفهمیدم که شخص مورد نظر خانم، سگ ایشون بوده .ایهاالحال با دید و اطلاعات و البته احترام بیشتری به موجودات زنده که در این گونه موارد در اروپا شخصیت و کلاس شما رو نشون میده به ادامه بحث پرداختیم و متوجه شدم که هزینه عمل حدود 500 ایرو میباشد و خانم در تکاپوست که آن را از جایی تامین کند و تقریبآ به نتیجه مثبت هم رسیده بودند.

داستانی از کاک فرزاد فرهادیان

صبح زود بلند شدم و رفتم سر کار. باز هم مثل روزهای دیگه، چهره این اروپایی ها رو باید تحمل کرد و مثل خودشون عینهو گاو، بدون سلام علیکی سرو پایین انداخت و ماشینو استارت زد و گوش به زنگ صدای بی سیم و چشم به پرینت تاکسی، تا اولین مسافر کی باشد؟ زندگی غربته دیگه،کیف پولتو که باز میکنی انواع و اقسام کارتها قلمبی میریزند بیرون. کارت بیمه،کارت شناسایی،کارت مربیگری ورزش،گواهینامه،کارت شناسایی تاکسی که به پلیس نشون میده،لیاقت رانندگی تاکسی رو داری. کارتی که یه شش ماهی باید دوره بری تا موفق به اخذ آن و فارغ التحصیل شوی.کارت اقامت دائم، که واسه گرفتن آنهم مصیبتها باید تحمل کرد و کارت آخری که یه خورده همه چی امیدوارت میکنه به زندگی،کارت دانشجوییی، که سه سال دیگه هم اعتبار داره. خلاصه اولین آدرس رسید و گازشو گرفتم و رفتم سراغ مسافری که قرار بود به یکی از دهاتهای اطراف برود.روزهای اول، قبول کردن این کار به عنوان، کسب درآمد خیلی عذاب آور بود ، ،ولی خوب بعد از مدتها ، جنگ و کشمکش بااین عذاب وجدان لعنتی،به این نتیجه رسیدم که، موقتی است و این نیز بگذرد.

خانم مسنی که حدودآ، پنجاه سالی داشت، با چهره عبوس و گرفته ای سوار شد و هیچی نگفت.در طی آموزش ،یاد میگیری که اگر مسافر یا کلانت ، حوصله حرف زدن نداشت، بی خیالش بشی و منتظر بمونی که کی اون دهن لعنتی باز خواهد شد و چی برایت خواهد گفت.

نیم ساعتی گذشت بدون رد و بدل کردن کلمه ای .خانوم مسافر شق و رق نشسته بود و به درختهای کنار جاده که به سرعت از کنار ما رد می شدند نگاه می کرد.انگاری اونهارو میشمرد یا اینکه در میان آنها دنبال کسی میگشت.یکهو گفت،کسی رو دوست داری؟من هم که غافلگیر شده بودم،بدون تفکر گفتم: آره خیلی ها رو. گفت:من هم یکی رو دوست دارم که امروز نگرانش هستم. با احتیاط پرسیدم: چه اتفاقی برای شما افتاده؟ آخه در این اروپای لعنتی نمیشه سریع با کسی پسر یا دختر خاله شد و از همه جد و آبادش سئوال کرد.

گفت: ناراحتی قلبی داره و امروز هم عمل میشه. با گفتن این جمله قطره اشکی از گوشه چشم خانم چکید و روی کیفش افتاد و رفت و رفت تا روی شلوارش افتاد و گم شد. برای لحظه ای به این عشق و علاقه حسادت کردم و به یادم افتاد که چند ساله هنوز هم نتونستم عاشق بشم.


بعد با آهی جگر سوز دست برد و زیپ کیفش را باز کرد و عکسی به دستم داد و گفت این هم آخرین عکسیه که با هم انداختیم. گاز ماشین رو کم کردم تا بهتر بتونم چهره این معشوق رو ببینم . با احتیاط تموم اول توی آیینه، عقب سر رو نگاه کردم، که نکنه پلیس سر برسه و یه جریمه پدرو مادر دار بهم هدیه کنه.

وقتی عکس رو دیدم یه لحظه برق از سرم پرید. به حماقت خودم خندیدم و عصبانی که چرا دوهزاریم زودتر نیفتاد.بله، تو این مدت پر از هیجان و پر از عشق، نفهمیدم که شخص مورد نظر خانم، سگ ایشون بوده .ایهاالحال با دید و اطلاعات و البته احترام بیشتری به موجودات زنده که در این گونه موارد در اروپا شخصیت و کلاس شما رو نشون میده به ادامه بحث پرداختیم و متوجه شدم که هزینه عمل حدود 500 ایرو میباشد و خانم در تکاپوست که آن را از جایی تامین کند و تقریبآ به نتیجه مثبت هم رسیده بودند.

بعد از مدتی به کلینیکی رسیدیم که معشوقه خانم در آنجا بستری بود. از سر کنجکاوی و به بهانه کمک به خانم، با او همراه شدم و به داخل کلینیک رفتم. از تعجب میخکوب شدم. انواع و اقسام حیوانات، از سگ و گربه گرفته تا مار و طوطی و موش به همراه همراه هایشان در صفی طویل ایستاده بودند. خانم مسافر منو به خود آورد و گفت: بعضی از آنها ناراحتی ندارند و برای کنترل ماهیانه در صف ایستاده اند. به وجد آمده بود و می خواست اطلاعات بیشتری به من بدهد. باز ادامه داد که اکثر آنها هم دفترچه بیمه دارند و هم پاسپورت و تمام سوابق پزشکیشان در کامپیوتر و سیستم اطلاعاتی کلینیک ثبت شده.
برای رهایی از هجوم افکار گوناگون ، با آرزوی تندرستی و بهبودی هر چه زودتربرای سگشون از ایشان خدا حافظی کرده و راه برگشت رو در پیش گرفتم. هنوز چند کیلومتری نرفته بودم که یهو دلم گرفت. به یاد علی، رفیق خوبم افتادم . دو سال پیش که ایران رفته بودم دیدمش.


نیمه دوم زندگی


خیلی اشتیاق داشتم زودتر ببینمش. سالها بود که همدیگر رو ندیده بودیم. فقط هر از چند گاهی تلفنی با هم صحبت میکردیم.وقتی بهش زنگ زدم و گفتم ایران هستم، مثل همیشه با محبت بود و گفت:مثل زمین خشکی که تشنه آبه ، تشنه دیدنتم. خودم هم دست کمی از او نداشتم و حرفها داشتم که برایش بازگو کنم. لحظه موعود رسید.

وقتی در رو باز کرد، یک آن تمام دنیا رو سرم خراب شد. این اون علی که من میشناختم ، نبود.

موها یک دست سفید و از آن هیکل یغور و مردانه، جز پوست و استخوانی بیش نمانده بود.
اون موقعها به شوخی میگفت: چرا خدا به جای این هیکل یغور و زمخت ، یه ذره پول به من نداد؟ هرجا که می رفتیم ، با آن لهجه شیرین کردی غلیظش ، آنچنان با صفا و مهربون بود که در جا، جای خودشو تو دلها باز میکرد. معلم بود و عاشق محصلهایش . نه تنها برای آنها یک معلم ، بلکه پدر و برادر و همه کس آنها محسوب میشد. همیشه و همه جا به دادشون میرسید. یادمه یه زمان هایی که زنش با گلایه پیش من میآمد و میگفت: تمام حقوق این ماهشو ، داده به پدر یکی از دانش آموزها که گویا کارگر روز مزد بوده و در بستر بیماری افتاده و الان خودمان باید از در و همسایه و فامیلها ، پول قرض کنیم.

با تمام غمی که به دلم ریخت، سعی کردم نشون ندم. به داخل دعوتم کرد. خانه ای که از در ودیوار آن فقر میبارید. روی یک قالی رنگ و رفته که گلهای آن انگار فصل پاییز گریبانگیرشان شده بود ، نشستیم.

عذر خواهی کرد از اینکه خانم و بچه هاش نیستد و برای مدت کوتاهی به شهرستان ، نزد فامیلها رفته اند.

استکانی چایی برایم ریخت و گفت: الان میام. صدای باز و بسته شدن درب آهنی خانه ، صدایی سوزناک به مانند ساز کمانچه داشت. بعد از چند دقیقه ای دیدم که یواشکی با مقداری میوه ، که زیر پالتو رنگ و رو رفته اش ، قایم کرده بود، رفت توی آشپزخونه . میوه ها رو که شاید از همسایه ها قرض کرده بود، عجولانه روی سینی ریخته ،آورده و با همون چهره مهربونش ، منو به خوردن تعارف کرد. جنگ بین اشک و غم ادامه داشت. . انگاری که یه سیب درسته تو گلوم گیر کرده بود.از یک طرف می خواستم خودمو راحت کنم و بزنم زیر گریه و خودمو راحت کنم و از طرفی میترسیدم بعد از این همه سال شاید ناراحتش کنم.

از احوالش پرسیدم. مثل همیشه گفت: شکر خدا ، زنده ایم. بعد سیگار مگنایی بیرون کشید و پک عمیقی به آن زد. در مسیر بالا رفتن و جایی که نور مستقیم و تیز آفتاب ازپنجره به درون می تابید و درست بالای چراغ نفتی علاالدین ، دود سیگار به رقص درآمد و هر تیکه ای به سمتی شروع به رقصیدن کردن. سفیدی دود ، در مسیر تابش آفتاب ،گاه به سان دودی بود که بعد از بمباران شیمیایی به هوا بلند میشد. گفت: به خاطر کارهایی که در مدرسه برای بچه ها میکردم، بر چسب سیاسی بهم زدن و سالهاست که خانه نشین ام کرده اند. نه حقوقی و نه بیمه ای. چند وقت پیش هم فهمیده که وضع قلبش خوب نیست و دکتر ها گفته اند که باید فورآ قلبش را عمل کند وگرنه رفتنی است. از هزینه جراحی گفت که حدودآ ده میلیونی میشد. قطعه زمین کشاورزی که از پدرش به ارث رسیده بود ، برای فروش گذاشته بود ولی کسی نمیخرید، چرا که کسی دیگر دنبال کشاورزی نبود و اکثرا به شهر کوچ کرده و شهر نشین شده بودند.

انگاری که غم وغصه های سالیان سال رو جمع کرده بود تا من بیام و همه رو برام بگه. گذاشتم راحت، تمام حرفهاشو بزنه. معلوم بود خیلی سختی کشیده بوداین مدت. یک آن به خود آمد و با چهره ای از پشیمانی و خجالت ، از من عذر خواهی کرد و گفت: من چقدر خودخواه هستم که بعد از این همه سال دارم با این حرفها ناراحتت میکنم.به تو فرصت ندادم که از خودت برام بگی. به خاطر اینکه بتونم بقیه صحبتهاشو بشنوم ، سریع طوری که متوجه نشه از زندگیم براش گفتم و از اینکه من هم دو تا بچه دارم و همیشه راجع به عمو علی واسشون چیزهایی گفته ام. وقتی عکس بچه هامو از کیفم در آوردم و نشونش دادم ، لبخندی به گوشه لبش آمد و بوسه ای به عکس بچه هام زد و گفت: خدا حفظشون کنه. بعد یه لحظه کوتاه تو فکر رفت و پکی عمیق به سیگارش زد. فهمیدم چیزی رو از من پنهان میکنه. قسمش دادم که با من رو راست باشه و هرچه دلش می خواهید برایم بگوید.


بعد از سکوتی گفت: یادته زهرا زنم ، چقدر مهربون و با صفا بود و همیشه و همه جوره ، پشت وپناهم بود و مادری خوب واسه بچه هام. من خیلی اذیتش کردم. بعد از اینکه اخراجم کردند ، به هر قیمتی بود خرج زن و بچه ها رو در میآوردم ، ولی وقتی دچار ناراحتی قلبی شدم ، خونه نشین شدم و این زهرا بود که بار مسئولیت رو به دوش کشید. هر موقع که خسته و نحیف از کار به خونه بر میگشت ، صد بار میمردم و زنده میشدم از خجالت و غصه. اوائل به من میگفت که یه کار راحت داره و در یک دفتر ثبت اسناد رسمی ، به عنوان بایگان مشغوله. تا یک روز فهمیدم که در طول این مدت در خونه دیگران ظرف و لباس شویی میکرده و به خاطر اینکه غرور من خرد نشه به دروغ میگفته که کار دفتری داره. وقتی این رو فهمیدم شکستم و فرو ریختم. برای اینکه خانواده ام، بیشتر از این قربانی من نشوند، از پدر زهرا خواهش کردم که از لرستان بیایید و برای مدتی بچه ها رو زیر چتر حمایت خودش بگیرد تا ببینم سرنوشتم چه خواهد شد.

من همینطور عینهو تکه چوبی خشک ، مات و مبهوت به او گوش جان سپرده بودم. نمی دانستم چه بگویم ، جز اینکه به او اجازه دهم لااقل دردش را برایم بازگو کند. ادامه داد و گفت: اگر به خاطر بچه ها و زهرا نبود ، حاضر به مرگ بودم، چرا که مرگ برایم به معنای آرامش و رهایی از همه دردها و حقارتها ست. از خواب شیرینی که دیده بود گفت.

دوباره سیگاری به آتش کشید و گفت : دکترها گفته اند که دیگر سیگار نکشم ، برای قلبم خیلی مضر است ولی خوب چه فرقی دارد.....

بعد ادامه داد که: یه شب خواب دیدم که در بیمارستان خوابیده بودم و عمل حراحی با موفقیت به پایان رسیده بود و زهرا و بچه هام دور و بر تخت جمع شده بودند. همه شاد بودیم و دخترم میگفت : اگه بابا بیاد خونه یه جشن به مناسبت سلامتیش میگیریم و همه رو دعوت میکنیم. یهو در اتاقم باز شد و یه پرستار ،ورقه مخارج بیمارستانو به دستم داد. از خواب پریدم و دوباره تا صبح غرق افکار و بدبختیهایم بودم.

همانطور که سرش پایین بود، اینبار پکی بسیار عمیقتر به سیگارش زد و لحظه ای به گل های خزان زده قالی خیره شد و چشمهایش را بست.در آن لحظه نمیدانیستم ، آیا داشت به زن و بچه هایش ، که شاید دلتنگ آنها بود، فکر میکرد یا سعی میکرد که گریه اش را از من پنهان کند.

فرزاد فرهادیان-بهمن ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت-هلند

نظرات (0)Add Comment

نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

busy
 
برنامه رادیو
News image

سقائي صداي ماندگار زاگرس

سقايي متولد 1318 در خرم آباد بود و مدتي در کلاسهاي آواز اسماعيل مهرتاش به آموزش خوانندگي پرداخت.وي در اواخر جنگ تحميلي بر اثر اصابت ترکش بمب در ازنا مجروح ...

سخن روز
News image

جنبش سبز و ضرورت تشکیل جبهه ی مردمی

 کردانه: صادق شکیب :  تاملی بردشواری های جنبش و ضرورت تشکیل جبهه ی مردمی :پیکار دلیرانه ی مردم ایران علیه دولت جانیان برآمده از کودتا هر دم افزون تر از ...