کوردانه: جلیل آزادیخواه: از سال ٧٩تا امروز، انگار تاریخ نه پیش رفته است و نه چیزی آموخته؛ تنها صحنه عوض شده و بازیگران جابه‌جا شده‌اند. وقتی اکنون به ایران اینترنشنال و آن همه آرایش صحنه و زینت‌سازی رسانه‌ای نگاه می‌کنم که برای برجسته کردن و قهرمان‌سازی از پسر فرح به کار می‌رود، این پرسش در ذهنم سنگینی می‌کند که آیا حافظهٔ جمعی تا این اندازه تهی و فرسوده شده است، یا ما عمداً فراموش می‌کنیم تا دوباره فریب بخوریم؟

در سال ۵۷ هیچ صدایی به بلندی صدای خمینی نبود. تقریباً هیچ نقد ژرفی، هیچ واکاوی جدی و هیچ هشدار روشنی درباره آنچه در راه بود شنیده نشد. نتیجه، هیولایی شد که نه فقط ایران، بلکه منطقه و حتی فراتر از آن را در خود کشید؛ زخمی که هنوز هم بوی تعفن آن از سیاست و جامعه برمی‌خیزد و کمتر انسانی است که از پیامدهایش در امان مانده باشد.

مردم ایران ـ جز کردستان ـ نزدیک به چهار دهه زیر سایه خمینی، خامنه‌ای و نظامشان زیسته‌اند؛ زیسته‌اند و در دوره‌هایی نه تنها زنجیر را نگسسته‌اند، بلکه همان زنجیر را آذین کرده و بردگی خویش را ستوده‌اند، گویی خو گرفتن به بند، آسان‌تر از اندیشیدن به رهایی است.

پرسش دیگر این است: آنان که خود را چپ، سکولار، جمهوری‌خواه و با نام‌های پرطمطراق دیگر معرفی می‌کردند، کدام جامعه و کدام نسل را پرورش دادند که چنین آسان مرید شود و چنین بی‌دفاع در برابر هر صدای بلند سر فرود آورد؟ اگر رسالت اندیشه، پرورش انسانِ آزاد است، این همه پیرو و دنباله‌رو از کدام مدرسه بیرون آمدند؟

و اکنون همان نمایش، با لباسی دیگر، در حال تکرار است. از پسر فرح چهره‌ای می‌سازند، گویی تقدیر تاریخی در قامت او خلاصه شده است؛ حال آنکه انصافاً قد و قوارهٔ پسرِ فرح حتی به اندازهٔ دستهٔ آفتابهٔ خمینی هم نیست، اما دستگاه تبلیغ چنان گرد و غبار بر چشم‌ها می‌پاشد که این سایهٔ کوچک، در نگاه برخی به هیبتی بزرگ بدل شود.

پس این مردمی که شعار بازگشت او را سر می‌دهند، از ۵۷ تا امروز چه آموخته‌اند؟ اگر این یک شوخی جلف نیست، پس نامش چیست؟ چگونه می‌توان انقلابی را که با رفتن یک پیرِ مستبد معنا یافت، به آمدن وارثی دیگر فروکاست و با آوردن یک بچه‌دیوِ فاشیست، نام دگرگونی بر آن گذاشت؟

تاریخ، وقتی به جای دگرگونیِ آگاهی، فقط جابه‌جایی چهره‌ها باشد، دیگر تاریخ نیست؛ دور باطلی است که در آن، هر بار بتی فرو می‌افتد تا بتی کوچک‌تر، اما پرهیاهوتر، بر جایش بنشیند و مردمی که درس نگرفته‌اند، دوباره همان راه را می‌روند، گویی رنجِ تکرار برایشان آشناتر از رنجِ فهمیدن است