کوردانه: این دادخواهی، صدای چند خانواده نیست؛ صدای وجدانِ جمعی است: صدای همه‌ی انسان‌های حق‌جو، آزادی‌خواه و عدالت‌خواه. و تا وقتی چنین صداهایی زنده‌اند، هیچ قدرتی نمی‌تواند «فراموشی» را جای «عدالت» بنشاند.

در روزگاری که ترس را می‌خواهند قانونِ نانوشته‌ی خیابان کنند و صدای زن و مرد را با «قداره‌بندی» و تهدید خاموش کنند، مردم ملکشاهی نشان دادند که شجاعت فقط فریاد نیست؛ گاهی ایستادنِ آرام و محکم است. همان ایستادنی که از دلِ داغ می‌آید، اما به نفرت آلوده نمی‌شود؛ به حقیقت تکیه می‌کند و به عدالت امید می‌بندد.

این دادخواهی، فقط یک نامه نیست؛ شهادتِ یک شهر است. شهادتِ پدران و مادرانی که داغِ فرزند را به دوش می‌کشند و با این حال، به‌جای سکوتِ تحمیلی، راه سختِ مطالبه را انتخاب کرده‌اند. وقتی خانواده‌ها با نام و امضا، با جمله‌های روشن و بی‌پرده می‌نویسند «کوتاه نخواهیم آمد»، یعنی می‌خواهند حق را از میان گردوغبارِ انکار بیرون بکشند؛ یعنی نمی‌گذارند خونِ بی‌گناهان در هیاهوی تهمت و وارونه‌گویی گم شود.

نام‌ها در این بیانیه، فقط اسم نیستند؛ هر کدام یک جهان‌اند: لطیف کریمی، محمدرضا کریمی، مهدی امامی‌پور، رضا عظیم‌زاده و محسن (فاضل) محمدی. پنج زندگی، پنج رؤیا، پنج آینده. و حالا پنج داغ که به جای شکستن خانواده‌ها، آنها را به ستون‌های حقیقت تبدیل کرده است. خانواده‌هایی که می‌گویند مستندات و شاهدان را دیده‌اند، می‌گویند مسیر قانونی را آغاز کرده‌اند، و اگر عدالت درِ خود را ببندد، راه‌های دیگرِ دادخواهی را با خرد جمعی پی می‌گیرند؛ این یعنی امید را از دست نداده‌اند، حتی وقتی دل‌شان آتش است.

شهامت مردم ملکشاهی—و به‌ویژه این خانواده‌های دادخواه—در همین است: در اینکه در میانه‌ی فشار و بی‌اخلاقی، زبان‌شان را به دروغ آلوده نمی‌کنند و حق را به معامله نمی‌گذارند. آنها می‌دانند زخمِ تروما با انکار عمیق‌تر می‌شود؛ می‌دانند خشونتِ کلامی و تحقیر، همان‌قدر ویرانگر است که گلوله؛ و دقیقاً به همین دلیل، به جای عقب‌نشینی، حقیقت را مطالبه می‌کنند تا زخم‌ها بی‌نام و بی‌مرهم نماند.

این دادخواهی، صدای چند خانواده نیست؛ صدای وجدانِ جمعی است: صدای همه‌ی انسان‌های حق‌جو، آزادی‌خواه و عدالت‌خواه. و تا وقتی چنین صداهایی زنده‌اند، هیچ قدرتی نمی‌تواند «فراموشی» را جای «عدالت» بنشاند.