
بازخوانی ادبی یک روایت از دل سرکوب
به قلم:باران
..روایت «من موادفروشم، وطنفروش نیستم» از آن دست متنهایی است که در مرز میان شهادت، ادبیات و حافظه جمعی شکل میگیرد؛ متنی که نه صرفاً گزارش است و نه کاملاً داستان، بلکه کوششی برای ثبت لحظهای اخلاقی در دل خشونتی سازمانیافته. این روایت، از زبان پزشکی نقل میشود که در شبهای سرکوب اعتراضات، برای نجات جان دختری نوجوان ناچار میشود از قواعد رسمی، از خطوط قرمز امنیتی و حتی از امنیت شخصی خود عبور کند.
شب دوم کشتار بود که دختر را آوردند؛ هفده ـ هجده ساله، نیمهبیهوش، پشتش خیسِ خون. ساچمهها به ستون فقراتش نشسته بودند. اورژانس شلوغ بود، اما آنچه بیشتر از هرچیز به چشم میآمد، حضور چند نیروی مسلح بود که از پیش، انگار منتظر چنین صحنهای ایستاده بودند؛ گویی میدانستند زخمیها به کجا خواهند آمد.
دکتر «ج م» بعدها گفت آن لحظه فهمید اگر طبق روال معمول پیش برود، دختر از درِ بیمارستان بیرون نخواهد رفت؛ یا با دستبند میرود، یا هرگز. فرصتی کوتاه پیدا کرد و با دوستی تماس گرفت: «با ماشین بیا پشت بیمارستان. باید جان یک زخمی را نجات دهیم.»
خم شد و زخمهای پشت دختر را پانسمان کرد. برای آنکه رمقی بگیرد، آمپولی تزریق کرد. رو به یکی از نیروها که به نظر فرمانده میآمد گفت: «اجازه بدهید از کمرش عکس بگیریم.» مرد با بیحوصلگی گفت: «عکس برای چه؟ میبریمش، خلاصش میکنیم.»
پرستاری که سالها همکار دکتر بود، دست دختر را گرفت و به سمت رادیولوژی رفت. چند دقیقه بعد، ناگهان با فریاد و شیون برگشت: «فرار کرد! فرار کرد!»
صحنهای ساخت که اگر کسی نداند، گمان میکند تمرین یک نمایش بوده است.
دکتر برای واقعی جلوه دادن ماجرا، سیلیای به صورت پرستار زد و با خشم ساختگی فریاد کشید: «یک دختر نیمهجان از دستت فرار کرد؟» اشکهای زن بیوقفه میریخت؛ اشکهایی که انگار هر کدامشان زخمی تازه بر وجدان حاضران میزد.
نیروها در خیابانها پراکنده شدند. اما دختر دیگر آنجا نبود.
غروب، دکتر مستقیم به خانه دوستش رفت. دختر روی تخت افتاده بود، رنگ به تیرگی میزد و از درد مینالید. پزشکان میدانند وقتی نخاع آسیب میبیند، درد چگونه در جان میپیچد؛ مسکنهای معمولی کافی نبود.
او سوار ماشین شد و راهی خیابان خیابان ناصرخسرو شد؛ جایی که سالهاست برای داروهای کمیاب و غیررسمی شناخته میشود. شب بود و شهر بوی اضطراب میداد.
جوانی کنار درختی ایستاده بود. دکتر نزدیک شد.
گفت: «دنبال دارو میگردم.»
جوان خندید: «دکتر جان، منظورت دواست؟ تو هم افتادی توش؟»
دکتر جا خورد. «از کجا فهمیدی دکترم؟»
گفت: «ماه پیش مادرم را آوردی اورژانس. دلدرد داشت. راستی چرا از داروخانه نمیگیری؟ نکند زخمی در خانه داری؟ امشب خیابان پر از جسد بود…»
سکوت، کوتاه اما سنگین، میانشان نشست.
دکتر گفت: «مورفین میخواهم.»
جوان گفت: «گرانه. هر آمپول پنج میلیون.»
دکتر حساب کرد؛ جیب، کارت، باقی زندگی. گفت: «یکی.»
جوان رفت و بیست دقیقه بعد برگشت. پاکتی خاکستری در دست داشت. آن را داد دست دکتر. «ده تاست.»
دکتر گفت: «پول ده تا ندارم.»
جوان نگاهش کرد؛ نه تند، نه مهربان؛ فقط اندوهی عمیق در چشمهایش بود.
گفت: «من مردم را نعشه میکنم که یادشان برود چه بلایی سرشان آمده. کار دیگری برایشان نکردهام. بگذار فکر کنم امشب کاری کردهام. پولت را نمیخواهم.»
مکثی کرد و آرامتر ادامه داد:
«آنها شاید به خاطر من بمیرند، اما شاید به سعی شما زنده بمانند. هنوز به من شک داری؟»
سپس پاکت را محکمتر در دست دکتر گذاشت و گفت:
«برو به مریضت برس. من موادفروشم… وطنفروش که نیستم.»
دکتر ج م اینجا که رسید، سکوت کرد. نفسهایش در آن سوی خط سنگین بود.
در تاریخ این سرزمین، نام بسیاری از قدرتمندان ثبت شده است. اما شاید روزی، در حاشیهای روشن، نام آن جوان بینامِ ناصرخسرو هم نوشته شود؛ برای لحظهای که در میان گلوله و خون، سهم کوچکی از انسانیت را به دوش کشید.
در این متن، بیمارستان نه مکانی بیطرف برای درمان، بلکه صحنهای امنیتی تصویر میشود؛ جایی که نیروهای مسلح در انتظار زخمیها ایستادهاند. چنین توصیفی، فضای درمان را از کارکرد حرفهایاش تهی میکند و آن را به امتداد خیابان بدل میسازد. در این چارچوب، پزشک دیگر تنها یک متخصص سلامت نیست؛ او به کنشگری اخلاقی تبدیل میشود که میان «وظیفه حرفهای» و «ریسک سیاسی» انتخاب میکند.
اخلاق پزشکی در وضعیت استثنایی
در ادبیات فلسفه سیاسی، بهویژه نزد نظریهپردازانی که درباره «وضعیت استثنایی» نوشتهاند، گفته میشود که در شرایط بحران، قواعد معمول حقوقی و نهادی به تعلیق درمیآید. روایت دکتر، دقیقاً در چنین بستری معنا پیدا میکند. او با زخمیای مواجه است که اگر در چارچوب رسمی باقی بماند، احتمالاً به بازداشت یا مرگ سپرده میشود. بنابراین عمل او صرفاً یک اقدام درمانی نیست؛ بلکه شکلی از مقاومت اخلاقی در برابر سازوکاری است که جان معترض را بیارزش میشمارد.
سیلی نمادینی که پزشک به پرستار میزند—برای واقعی جلوه دادن «فرار» دختر—بخش تراژیک روایت است. این لحظه، در سطح روایی، همزمان دو معنا تولید میکند: خشونتی ظاهری برای خنثی کردن خشونتی مرگبار. ادبیات مقاومت، اغلب بر چنین پارادوکسهایی بنا شده است؛ جایی که کنشهای دردناک در خدمت نجات جان قرار میگیرد.
ناصرخسرو؛ جغرافیای حاشیه و امکان اخلاق
در بخش دوم روایت، صحنه به خیابان خیابان ناصرخسرو منتقل میشود؛ مکانی که در حافظه شهری تهران با بازار داروهای کمیاب و گاه غیررسمی شناخته میشود. انتخاب این فضا در متن، تصادفی نیست. ناصرخسرو در این روایت، نماد حاشیهنشینی اقتصادی و قانونی است؛ جایی که نظام رسمی درمان ناکارآمد یا غیرقابلدسترس میشود و شهروندان به شبکههای غیررسمی پناه میبرند.
جوان فروشنده مواد، در اینجا چهرهای دوگانه دارد: از یک سو در اقتصاد غیرقانونی مشارکت دارد و از سوی دیگر، در لحظهای اخلاقی، خود را در سوی «مردم» تعریف میکند. جمله محوری او—«من موادفروشم، وطنفروش که نیستم»—ساختاری تقابلی دارد. او میان جرم فردی و خیانت ملی تمایز میگذارد و تلاش میکند هویت خود را در چارچوبی جمعی بازتعریف کند.
از منظر جامعهشناختی، این جمله حامل نوعی بازسازی کرامت است. در شرایطی که برچسبهای اخلاقی از بالا توزیع میشود، فروشنده میکوشد خود را در سطحی دیگر از اخلاق تعریف کند: وفاداری به مردم، نه به قدرت.
ادبیات شهادت و ساختن قهرمانان بینام
روایت با سکوت پزشک و اشاره به «جوان بینام ناصرخسرو» پایان مییابد. این پایانبندی، بهجای تمرکز بر چهرههای رسمی قدرت، نور را بر کنشگران حاشیهای میتاباند. در تاریخنگاری رسمی، معمولاً نام فرماندهان و مقامات ثبت میشود؛ اما ادبیات مقاومت میکوشد نامهای بیصدا را به حافظه جمعی وارد کند.
در این متن، قهرمان نه پزشک است و نه دختر زخمی؛ بلکه لحظهای از همبستگی انسانی است که در دل ساختاری خشن شکل میگیرد. فروشندهای که از اقتصاد تاریک روزگار ارتزاق میکند، در یک لحظه تصمیم میگیرد «سهمی در نجات» داشته باشد. این چرخش اخلاقی، محور دراماتیک روایت است.
مرز میان واقعیت و اسطوره
از منظر تحلیل متنی، چنین روایتهایی اغلب میان واقعیت مستند و ساختار اسطورهای در نوساناند. جزئیات عینی—اورژانس، ساچمه، مورفین، قیمتهای نجومی—به روایت اعتبار واقعگرایانه میدهد. در مقابل، جملههای شاعرانه و پایانبندی نمادین، آن را به قلمرو ادبیات نزدیک میکند. این ترکیب، کارکردی دوگانه دارد: هم انتقال تجربه زیسته و هم تولید معنا.
در جوامعی که امکان ثبت رسمی روایتهای انتقادی محدود است، ادبیات و روایتهای شفاهی به ابزار حفظ حافظه بدل میشوند. چنین متونی، حتی اگر همه جزئیات آنها قابل راستیآزمایی نباشد، بازتابدهنده احساسی جمعی از بیپناهی و مقاومتاند.
«من موادفروشم، وطنفروش نیستم» تنها یک داستان درباره خرید مورفین از بازار سیاه نیست. این متن درباره بازتعریف شرافت در شرایطی است که مفاهیم رسمیِ وفاداری و امنیت، در برابر جان انسان قرار میگیرند. در دل خشونت، شخصیتها ناچارند خود را نه بر اساس قانون، بلکه بر اساس وجدان تعریف کنند.
در نهایت، قدرت این روایت در آن است که نشان میدهد اخلاق، الزاماً در جایگاههای رسمی مستقر نیست. گاه در حاشیهترین نقاط شهر، در جیب خاکستری مردی که جامعه او را مجرم میخواند، جرقهای از همبستگی روشن میشود. این همان لحظهای است که ادبیات آن را ثبت میکند تا حافظه جمعی، فراتر از تیترها و آمارها، از امکان انسانبودن در تاریکترین شبها سخن بگوید.
