محمدرضا اسکندری: در سوگ آوش، فرزند آرام و مهربان آمنه؛ مادری آزاده و رنج‌کشیده که در روزگار بی‌عدالتی و مردسالاری، سال‌ها با تمام وجود برای زنده ماندن فرزندش جنگید و تا آخرین لحظه، عشق مادرانه را معنا کرد.

سال‌هاست؛ بیش از سی‌وهفت سال است که از سرزمین مادری خود دور مانده‌ام، اما قلبم همواره با همه آنانی می‌تپد که در آنجا زندگی می‌کنند. دردهایشان دلم را به درد می‌آورد و شادی‌هایم، با توجه به شرایط سخت روزگار در ایران، بسیار اندک و کوتاه است.

در این میان، داستان درد زنان کشورم، زنانی که با تمام وجود برای خود و فرزندانشان از جوانی، خوشی و آسایش خویش می‌گذرند، مرا بیش از هر چیز غمگین کرده و می‌کند. یکی از این زنان، دختر دایی عزیزم، آمنه است؛ زنی که از خوی و خصلت، همانند عمه دولت، سرکش، آزاده و برابری‌طلب است. او در چرخه روزگار، بدبیاری‌های بسیاری را تجربه کرد؛ اما با تلاش و پشتکار خود توانست تحصیل کند و در کار و شغل خویش انسانی موفق باشد.

با این حال، در زندگی مشترک بد آورد. او به هیچ عنوان حاضر نبود برده‌وار زندگی کند و سرانجام، پس از جدایی، چون دو فرزند داشت، تصمیم گرفت زندگی خویش را وقف فرزندانش کند. شوهر سابق او، چون می‌دانست آمنه برای بهتر زندگی کردن فرزندانش از هیچ تلاشی دریغ نخواهد کرد، از قوانین ضدزن در رابطه با فرزندان سوءاستفاده کرد و پس از تلاش‌های بسیار، فرزند بزرگ‌تر را از او گرفت.

اما فرزند کوچک‌ترش، آوش، که همانند فرشته‌ای آرام و مهربان بود و به بیماری سرطان خون مبتلا شده بود، از سوی پدر پذیرفته نشد. آمنه، این شیرزن، نه‌تنها از اینکه او هیچ کمکی برای دارو و درمان آوش نمی‌کرد در هم نشکست، بلکه آستین بالا زد و با تمام وجود، سال‌ها یک‌تنه جاده‌ها را پیمود و هر ماه برای زنده ماندن آوش تلاش کرد.

برای تهیه دارو چند بار با من تماس گرفت. با کمال تأسف، در هلند برای داروهای سرطان، حتی با پرداخت پول نیز داروخانه‌ها نمی‌توانند دارو بدهند. من به پزشک خانوادگی مراجعه کردم، اما آنان نیز گفتند تا بیمار را خودشان ویزیت نکنند، نمی‌توانند دارو بنویسند. با همه این دشواری‌ها، آمنه در کوچه‌پس‌کوچه‌های تهران، همواره داروی خارجی تهیه می‌کرد تا آوش زنده بماند.

هر بار که از آوش سخن می‌گفت، وقتی می‌گفت او می‌خندد و زنده است، گویی همه دنیا از آنِ او بود. اما امروز، از دایی عزیزم، که زندگی پزشکی‌اش در خدمت مردم بوده است، خبر آسمانی شدن آوش را دریافت کردم. قلبم برای لحظه‌ای چنان شد که گویی از تپش ایستاد و چشمانم نمی‌خواستند باور کنند که چنین اتفاقی افتاده است.

حال و روز مادرش را خوب درک می‌کنم؛ مادری که بهترین گل زندگی‌اش را سال‌ها چون پروانه گرد شمع وجودش چرخیده بود و اکنون آن شمع خاموش شده است. شکی ندارم که آمنه، پس از این، دیگر حال پرواز هم ندارد؛ زیرا آنچه برایش نفس، امید و روشنایی بود، از میان دستانش پر کشیده است.

در اینجا به آمنه عزیز، به خاطر انسان بودنش، به خاطر اینکه همه‌چیز را با چرتکه سود و زیان نسنجید، و به خاطر اینکه تا آخرین لحظه برای آوش هر آنچه لازم بود انجام داد، تسلیت می‌گویم. به او می‌گویم: دست‌مریزاد دختر دایی عزیزم؛ زیبا و بزرگ‌منشانه تلاش کردی. در دنیایی مردسالار، که همه چیز از هر نظر در خدمت مردان بوده و هست، تو هر آنچه لازم بود انجام دادی تا آوش حتی یک ثانیه بیشتر زندگی کند.

به خانواده بزرگ نوری‌زاده نیز تسلیت می‌گویم؛ به دایی غلام عزیز، به زن‌دایی فاطمه مهربان و به فرزندانشان، که همیشه در کنار آمنه بودند و او را تنها نگذاشتند.

یاد آوش، شمع وجود آمنه، گرامی و نامش مانا باد.