به صدا درآوردن حافظهی پسافاجعه
نام رمان: نفستنگی
نوشته: فرهاد حیدری گوران
ناشر: کتاب ارزان
سوئد – ۲۰۲۶
رمان «نفستنگی» نوشتهی فرهاد ح گوران، بخش دوم از سهگانهی «دربهدری» است که بهتازگی به کوشش نشر «کتاب ارزان» در سوئد منتشر شده است. این رمان و بخش سوم سهگانه، «کوچ شامار»، در ایران نامزد و برگزیدهی «جایزهی مهرگان ادب» بودهاند.
«دربهدری» را میتوان روایتی سهگانه از فاجعه، حافظه و آوارگی دانست؛ سه رویدادی که در آن، تاریخ نه بهصورت یک گذشتهی پایانیافته، بلکه همچون نیرویی حاضر و مداخلهگر در اکنون بازمیگردد. هر بخش از این سهگانه به یکی از فاجعههای چهار دههی گذشتهی مردم کورد میپردازد؛ فاجعههایی که تنها به دلیل ابعاد انسانیشان اهمیت ندارند، بلکه به این دلیل نیز واجد اهمیتاند که بخشی از آنها از حافظهی رسمی و آرشیو مسلط حذف یا به حاشیه رانده شدهاند.
یکی از این فجایع، بمباران شیمیایی روستاهای زرده، بابایادگار و نساردیره در منطقهی دالاهو است؛ فاجعهای که سالها پس از وقوع، از چشم رسانهها و حافظهی عمومی پنهان ماند. در ۳۱ تیرماه ۱۳۶۷، چندین هواپیمای حامل بمب شیمیایی بر فراز دالاهو ظاهر شدند و یکی از هولناکترین صفحات تاریخ معاصر این منطقه را رقم زدند. ۲۸۵ زن، مرد و کودک یارسانی در همان روز جان باختند و هزاران تن دیگر دچار بیماری مزمن ریوی و پوستی و مغز و اعصاب شدند.
اما اهمیت «نفستنگی» صرفاً در این نیست که چنین واقعهای را روایت میکند. مسئلهی بنیادیتر رمان، چگونگی امکان روایت فاجعهای است که خودِ زبان در برابر آن دچار اختلال میشود.
در این معنا، «نفستنگی» تنها رمانی دربارهی یک فاجعه نیست؛ رمانی است دربارهی بحران بازنمایی فاجعه.
“ﺟﻨﺎﺯﻩﻫﺎ … ﺟﻨﺎﺯﻩﻫﺎ … ﺁﺩﻡﻫﺎ ﺗﺎ ﺳﺮﺣﺪ ﻣﺮﮒ ﺧﻨﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺩﺭ ﺩﻣﺎﯼ ﺍﺷﺘﻌﺎﻝ ۱۰۵ ﺩﺭجهی ﺳﻨﺘﯿﮕﺮﺍﺩ ﺧﻨﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.”
(نفستنگی، ص. ۱۱۰)
این جملهها نمونهی خوبی از منطق حاکم بر رماناند: مرگ در زبان تثبیت نمیشود، بلکه زبان را از درون متلاشی میکند. تکرار «جنازهها» صرفاً تأکید روایی نیست؛ گویی زبان در مواجهه با انبوه مرگ، از توان نامگذاری و توصیف بازمیماند. فاجعه در اینجا چیزی نیست که بتوان بهسادگی «تعریفش کرد»؛ فاجعه چیزی است که به ساختار روایت، حافظه و زبان آسیب میزند.
از همینجاست که عنوان «نفستنگی» معنایی فراتر از یک دردنمون جسمانی پیدا میکند. نفستنگی هم وضعیت بدن است، هم وضعیت زبان و هم وضعیت تاریخ. بدنی که با گاز شیمیایی آسیب دیده است، زبانی که نمیتواند بهسادگی آنچه را رخ داده بیان کند، و تاریخی که مجال تنفس در فضای حافظهی رسمی نیافته است، هر سه در این عنوان به یکدیگر پیوند میخورند.
رمان با کژال، غزال و رباب آغاز میشود؛ سه دانشجوی ادبیات در تهران دههی هفتاد و هشتاد شمسی که وبلاگ مینویسند. اما نوشتار آنان در محدودهی یک زندگی دانشجویی باقی نمیماند. نوشتهها، خاطرات و ردپاهای دیجیتال آنان به واسطه شامار از تهران به اردوگاه «التاش» و جغرافیای آوارگی کوردها در خاورمیانه و اروپا امتداد پیدا میکند. از این منظر، وبلاگ در رمان به استعارهای برای نشانگری حافظهی غیرخطی و پراکندهی انسان معاصر تبدیل میشود.
در جهان وب، گذشته و حال دیگر الزاماً پشت سر یکدیگر قرار نمیگیرند. یک پیوندار میتواند خواننده را از لحظهای به لحظهی دیگر، از شهری به شهری دیگر، و از یک خاطره به خاطرهای چند دهه دورتر پرتاب کند. «نفستنگی» همین منطق را به ساختار ادبی خود منتقل میکند. ازاینرو، هایپرلینک در این رمان تنها یک تکنیک فرمی نیست؛ صورتِ تکنولوژیک همان حافظهی گسسته و آسیبدیدهای است که رمان میخواهد بازسازی کند.
به همین دلیل، روایت در «نفستنگی» خطی نیست؛ خاطرهی فاجعه به صورت تکههایی پراکنده، تصویرهایی ناگهانی، صداهایی بازگشته و نشانههایی کهن در اکنون ظاهر میشود. شخصیتهای رمان گذشته را فقط به یاد نمیآورند؛ آنان در مناسباتی پیچیده با گذشته زندگی میکنند. هر یادآوری، چیزی را از گذشته به اکنون منتقل نمیکند، بلکه خودِ اکنون را دوباره صورتبندی میکند.
در اینجا میتوان از مفهوم «حافظهی پسافاجعه» سخن گفت: حافظهای که دیگر مخزن اطلاعات گذشته نیست، بلکه نیرویی فعال در ساختن سوژه است. شخصیتها حامل خاطرات خود نیستند؛ تا حدی، خودشان برآیند همین خاطراتاند.
یکی از مهمترین وجوه رمان، پیوند میان این حافظهی مدرن و سنت روایی یارسان است. گوران بهطور گسترده از فرم دفترها و دیوانهای کهن یارسان بهره میگیرد و عناصر اسطورهای و نمادین آیین یاری را در ساختار رمان وارد میکند. اهمیت این کار صرفاً در استفاده از مواد بومی یا ارجاع به فرهنگ یارسان نیست. مسئلهی اصلی، بازتعریف نسبت میان سنت و مدرنیته است.
رمان نه سنت یارسان را همچون موزهای از نمادهای کهن عرضه میکند و نه آن را در برابر جهان مدرن قرار میدهد. برعکس، اسطوره، آیین، موسیقی، وبلاگ، مهاجرت و حافظهی دیجیتال در کنار یکدیگر قرار میگیرند و شبکهای تازه میسازند. درخت ساجنار، چشمهی هانیتا، مقامهای تنبور و جشن خاونکار، در این ساختار دیگر صرفاً نشانههای یک فرهنگ گذشته نیستند؛ به عناصر فعال یک دستگاه روایی مدرن تبدیل میشوند.
درخت ساجنار، برای نمونه، تنها یک نماد اسطورهای نیست؛ در متن میتواند نشانهای از تداوم و تبدیل باشد. راوی میگوید: “من از پیربنیامین که مظهر خاک است چه میدانم. هیچ
او این ندانستگی و فراموشی نیز را به ساحت رمان میکشاند.”
از سوی دیگر، مقامهای تنبور تنها ارجاعی موسیقایی نیستند؛ موسیقی به رکن سازماندهندهی زبان رمان تبدیل میشود. ریتم در اینجا بخشی از معناست. همانگونه که موسیقی مقامی یارسان بر تکرار، بازگشت و تفاوتهای ظریف ریتمیک استوار است، روایت نیز از بازگشت موتیفها و صداها و خاطرات ساخته میشود. بنابراین میتوان گفت رمان با منطق موسیقی مقامی نوشته شده است.
جشن «خاونکار» نیز در همین چارچوب از سطح یک ارجاع آیینی فراتر میرود و به نشانهای از مقاومت تاریخی تبدیل میشود.
از این منظر، «نفستنگی» را میتوان در نسبت با مفهوم «ادبیات اقلیت» نیز خواند؛ نه صرفاً به این معنا که نویسنده دربارهی یک اقلیت قومی ـ دینی نوشته است، بلکه به معنای دقیقترِ سیاسی و ادبیِ آن: اقلیت در اینجا میکوشد درون زبان اکثریت، امکان بیان خود را ایجاد کند و در همان حال، زبان مسلط را از درون دچار جابهجایی کند.
در اینجا مسئله تنها «چه کسی سخن میگوید» نیست؛ مسئله این است که چه زبانی امکان سخنگفتن دارد.
از این حیث، استفادهی گوران از واژگان، اسطورهها، نشانهها و ساختارهای روایی یارسانی را نباید صرفاً نوعی رنگآمیزی بومی متن تلقی کرد. این عناصر، نظم نمادین زبان فارسی را از درون مختل میکند. در واقع زبان فارسی، به میدان کشمکش بدل میشود.
این همان نقطهای است که مسئلهی «سوبژکتیویته» اهمیت پیدا میکند. رمان میکوشد سوژهای را به سخن درآورد که پیش از این، از عرصهی سیاست و تاریخ کنار گذاشته شده است: سوژهی یارسانی. این سوژه نه همچون ابژهای مردمشناختی و نه همچون موضوعی برای توصیف بیرونی، بلکه بهعنوان صاحب صدا و تولیدکنندهی معنا وارد متن میشود.
بنابراین، پروژهی رمان را میتوان نوعی بازپسگیری حق روایت دانست: حق یک جامعه برای آنکه خودش دربارهی زخم، حافظه، آیین، مرگ و آوارگی خویش سخن بگوید.
در این معنا، «نفستنگی» رابطهای پیچیده با مفهوم آرشیو نیز برقرار میکند. آرشیو رسمی معمولاً آن چیزی را ثبت میکند که قدرت، ارزش ثبتشدن به آن داده است؛ ادبیات اما میتواند به سراغ آنچه بر جای نمانده، آنچه حذف شده و آنچه تنها در حافظهی بدنها و روایتهای شفاهی باقی مانده است برود. رمان در اینجا تبدیل به نوعی آرشیو بدیل میشود؛ آرشیوی که بهجای سندهای رسمی، از خاطره، اسطوره، موسیقی، بدن، وبلاگ و زبان استفاده میکند.
گوران خود در گفتوگویی دربارهی منطق نوشتاری «نفستنگی» میگوید:
“هر رمان مسألهدار ـ به معنای پرابلماتیک ـ به صورت جدی با تاریخ و حافظه سر و کار دارد. با این حال، مسؤولیت ادبیات نه بازنویسی روایتی منسجم از گذشته، بلکه برهم زدن تداوم طبیعی تاریخ است. در «نفستنگی» روایت به سمت انشقاق و گسست و اقرار سایهها میرود. این نوع نوشتن، فراسوی امر زیباییشناختی، کنشی اخلاقی در برابر فراموشی است؛ در آن رمان، سایهها از دفاتر «یارسان» میآیند؛ از کلام اقلیت. کژال پس از تشییع جنازهی شبانهی خودش به «زرده» و «بابایادگار» میرسد و کالبدش را در کنار رودخانهی سیروان مییابد؛ درآمیختن دو مکان ـ سرانه و پردیور ـ در کرونوتوپ روایت. همان سایه در «تاریکخانه ماریا مینورسکی» از درون «غار خاموش» بیرون میآید، با قبالهای سر به مهر در دستش، صفحات «کوچ شامار» را مینویسد.” (روزنامه اعتماد ملی، ۱۴۰۵.۶.۱۱ )
سه سطح، در ساختار چندلایهی رمان به یکدیگر پیوند میخورند: فرم گسستهی هایپرلینکی، حافظهی پارهپارهی شخصیتها، و اسطورههای یارسانی.
از این منظر، «نفستنگی» را میتوان یکی از تجربههای مهم رماننویسی معاصر در پیوندزدن ادبیات، حافظه، اقلیت، اسطوره و فناوری نوشتار دانست.

