کوردانه: محمدرضا اسکندری: موضع تازه خانم عبادی در حمایت از رهبری فردی آقای پهلوی، بار دیگر بحث قدیمی «فردمحوری یا رهبری جمعی» را در میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی داغ کرده است؛ منتقدان با اشاره به تجربه‌هایی چون جنبش سبز و مقایسه آن با الگوهایی مانند همبستگی در لهستان، نسبت به تکرار الگوی تک‌صدایی هشدار می‌دهند و تأکید می‌کنند اتکا به حمایت خارجی و موج‌های پوپولیستی نمی‌تواند جایگزین سازمان‌دهی مستقل و رهبری جمعی شود.

خانم عبادی، شما در مجلس سنای فرانسه پس از مدتی سکوت، با پذیرش رهبری فردی آقای پهلوی، موضعی اتخاذ کردید که با برخی دیدگاه‌های پیشین‌تان فاصله دارد. بی‌تردید شما به‌عنوان حقوقدانی برجسته، بهتر از هر کسی می‌دانید که حقوق بشر، اصل بنیادینِ کرامت انسان است و هیچ گذار سیاسیِ پایداری بدون پایبندی به آن ممکن نیست. با این حال، پرسشِ اساسی این است که آیا در شرایط پیچیده و متکثرِ امروز ایران، بازگشت به الگوی رهبریِ فردمحور می‌تواند تضمین‌کننده دموکراسی و حقوق بشر باشد؟

تجربه‌های معاصر نشان داده‌اند که جنبش‌های متکی بر یک چهره، حتی اگر آن چهره نمادین یا محبوب باشد، در برابر بحران‌های سیاسی و فشارهای ساختاری آسیب‌پذیرند. برای نمونه، در جریان جنبش سبز با محوریت چهره‌هایی چون میرحسین موسوی، تمرکز بر افراد نتوانست مانعِ افول حرکت در برابر سرکوب و انسداد سیاسی شود. در مقابل، نمونه‌هایی مانند «همبستگی» در لهستان نشان می‌دهد که سازمان‌یافتگیِ جمعی و ساختارهای شورایی، ظرفیتِ تاب‌آوری و استمرار بیشتری دارند.

جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز در آغاز خصلتی شبکه‌ای و غیرمتمرکز داشت و بر عقل جمعی و همبستگی اجتماعی تکیه می‌کرد. بسیاری بر این باورند که هرگونه تمرکز قدرت در یک فرد حتی با نیت خیر می‌تواند به بازتولید همان الگوهای تک‌صدایی بینجامد که جامعه ایران دهه‌ها با آن درگیر بوده است.

در کنار این بحث، موضوع دیگری نیز محل مناقشه است. برخی منتقدان اشاره می‌کنند که در بعضی تجمعاتِ هواداران آقای پهلوی، شعارهایی مطرح شده که شباهت‌هایی با ادبیات ملی‌گرایی افراطی در تاریخ اروپا داشته است؛ از جمله شعارهایی با مضمون «یک پرچم، یک زبان، یک دولت» که از نظر تاریخی یادآور تبلیغات انتخاباتی آدولف هیتلر در آلمانِ دهه ۱۹۳۰ است. حتی اگر این شعارها از سوی حاشیه‌ها یا برخی سخنرانان مطرح شده باشد، سکوت در برابر آن‌ها می‌تواند پرسش‌برانگیز باشد؛ در حالی که این اشعار از طرف نزدیکان آقای پهلوی و مشاوران وی در مونیخ داده شده است، زیرا هر حرکتِ دموکراتیک ناگزیر است مرز خود را با هرگونه گرایش فاشیستی، تک‌هویتی و اقتدارگرایانه به‌روشنی مشخص کند.

نکته مهم دیگر این است که تسلیم شدن در برابر موج‌های پوپولیستی، صرفاً مختص افراد کم‌سواد نیست. تاریخ نشان داده است که حتی نخبگان، دانشگاهیان و افراد تحصیل‌کرده نیز می‌توانند در فضای هیجانی و رسانه‌ای، جذب گفتمان‌های ساده‌ساز و شخص‌محور شوند. فراتر از آن، گاه پس از این همراهی، تلاش می‌کنند آن را تئوریزه و عقلانی جلوه دهند؛ به‌گونه‌ای که انتخابی عاطفی یا مقطعی، در قالب استدلال‌های نظری بازتولید شود و به آن مشروعیت نظری ببخشد.

افزون بر این، حرکتی که صددرصد پیروزی خود بر جمهوری اسلامی را متکی به حمله یا مداخله خارجی بداند، نه از استقلال سیاسی برخوردار است و نه تضمینی برای تحقق اهداف خود دارد. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد جنبش‌هایی که بر سناریوی «فشار یا حمله خارجی» تکیه کرده‌اند، غالباً به ابزار چانه‌زنی در میز مذاکره قدرت‌های بزرگ تبدیل شده‌اند، نه نیرویی مستقل برای تغییر پایدار. حتی در مورد سیاستمدارانی چون دونالد ترامپ نیز روشن است که سیاست خارجی بر مبنای منافع مقطعی و راهبردی تعریف می‌شود، نه بازگرداندن یک جریان یا ساختار خاص به قدرت. در تاریخ معاصر ایالات متحده نیز سابقه‌ای وجود ندارد که پس از سقوط یک نظام سلطنتی، آمریکا آن را مستقیماً دوباره به قدرت بازگردانده باشد؛ چراکه معیار اصلی، تأمین منافع راهبردی است نه احیای اشکال پیشینِ حکومت.

از این منظر، مسئله صرفاً حمایت یا مخالفت با یک فرد نیست؛ بلکه بحث بر سر استقلالِ جنبش، شیوه سازمان‌دهی قدرت، و امکان تحقق یک گذار دموکراتیکِ پایدار است. آیا آینده ایران باید بر پایه نهادهای پاسخگو، مشارکت جمعی و تکثرگرایی بنا شود، یا بر محور یک چهره و امید به تحولات بیرونی؟

پرسش نهایی این است: در مسیر گذار، کدام الگو با اصول حقوق بشر، استقلال سیاسی و پایداری تاریخی سازگارتر است؛ رهبری فردیِ متکی بر حمایت بیرونی، یا رهبری جمعیِ نهادینه و متکی بر اراده و سازمان‌یافتگیِ درونی جامعه؟

خانم عبادی، آیا شما از تجربه شکست‌خورده «منشور مهسا» درس نگرفتید؟ زیرا در آن منشور، هنگامی که به گفته شما افراد بسیاری با امید به آن گرد آمدند، بنا بر روایت شما و نیز اظهارات برخی دیگر از اعضا اولیه منشور، این روند به دلیل ناتوانی آقای پهلوی در کار جمعی، و نیز ناتوانی در مرزبندی روشن و پاسخ‌گویی مسئولانه نسبت به رفتارهای توهین‌آمیز بخشی از هوادارانِ فحاش، دچار اختلال شد. مطابق همین روایت‌ها، ایشان رهبری را عمدتاً برای خود می‌خواست و در نهایت «بازی را به هم زد»؛ نتیجه نیز تفرقه در میان جنبش «ژن، ژیان، آزادی» بود.

اکنون پرسش روشن و صریح این است: چه تحولِ معناداری رخ داده که شما دوباره به پذیرش رهبریِ فردیِ کسی رسیده‌اید که بنابر گفته خودِ شما و برخی دیگر از اعضای همان منشور به تک‌روی و ناتوانی در کار جمعی شناخته می‌شود؟