مهدی اصلانی :
ساعت از نیمههای شب گذشته بود. زنگ زد و آمد بالا.
سر صبحانه حرف گل انداخت. پرسیدم: «پرویز، تعریف تو از رفاقت چیست؟»
گفت:
«رفاقت یعنی وقتی ساعت دو بعد از نصفهشب زنگ خانه را زدم، نپرسی چی شده؟ چرا الان؟ خب صبر میکردی صبح میشد بعد میآمدی! فقط بپرسی چیزی خوردی؟ گرسنهات نیست؟ و جا را پهن کنی.»
پیش از دوران کرونا، در یکی از آمدنهای شِزِمگونهاش، صحبت از اُنس بود و بطری ویسکی مرغوبی در میان؛ که پرویزخان کیفیخور بود.
گفت: «فیلم باحال توی بساطت چی داری؟»
پرسیدم: «عزیز میلیون دلاریِ کلینت ایستوود را دیدی؟»
گفتم: «کلینت ایستوود یکجورهایی مثل خودت است؛ تو همهجا غیر از دروازهبانی، از دفاع راست در کیان تا دفاع آخر و هافبک وسط و فوروارد در بازی با استرالیا بازی کردی. ایستوود هم از وسترن اسپاگتی و «خوب، بد، زشت» تا کارگردانی، همهجا حضور مؤثر داشته. نابغه است.»
داستان فیلم را برایش تعریف کردم؛ از مگی، دختر فقیر و تنها و عاشق بوکس، تا فرانکیِ خسته و سرانجام تراژیک فیلم؛ آنجا که مسئله رنج، مرگ و حق انتخاب مطرح میشود.
بعد از تمام شدن فیلم و ته کشیدن بطری ویسکی، پرویز که چشم خیس کرده بود، رو به من چشمریز کرد و فحش معروفش ـ که میراث آقافکری به شاگردانش بود ـ را نثارم کرد و گفت:
«خارج…ه! اگه من یهوقت اینفرمی شدم، تو که رفیق دکتر دوروبرت زیاد داری، یه چیزی بگیر فرو کن تو تنم، نذار ذلیل بشم!»
در آخرین دیدارمان ـ در بیمارستانی در پاریس ـ نه مرا به یاد میآورد و نه حتی خودش را.
از نیمکتنشینی وحشت داشت. وقتی با مستطیل سبز وداع کرد، هنوز سه چهار سالی جا داشت فوتبال بازی کند. میگفت: «مرگ ورزشیام زمانی میرسد که مربی به خودش اجازه دهد مرا تعویض کند!»
بههنگام از نیمکت برخاست.
تمام شهرتش از ورزش را ریخت داخل پاکت سیاست و عشق به فدایی؛ از فوتبال به سیاست و سپس تبعید و بعد، پیوستن به تیم فرهنگ و انتشار «آرش».
میخواست والیبالیست شود، اما روزگار سرنوشتی دیگر برایش رقم زد. سال ۱۳۴۱ منصورخان امیراعصفی، سرمربی باشگاه کیان، بازیاش را پسندید و او را از تیم دوم باشگاه البرز به کیان برد.
پدرش، مشآراز، توان پرداخت هزینه نخستین سفر فوتبالیاش را نداشت. امیراعصفی دست شاگرد را گرفت، اجازهاش را از پدر گرفت و با ۳۵ تومان پول توجیبی و رهتوشه راه، نخستین سفر فوتبالی پرویز آغاز شد؛ سفری که هنوز تا «پرویزخان» شدن فاصله داشت.
کمتر کسی حدس میزد همان پسر گرد و قلنبۀ پشت انبار گندم و صابونپزخانه، خیلی زود در هجدهسالگی به تیم ملی دعوت شود.
آسمان المپیک توکیو در سال ۱۹۶۴ شاهد درخشش ستارهای شد که بهسرعت قد کشید و در فوتبال ایران جاودانه شد.
در بازگشت از ژاپن، مجلههای ورزشی از ظهور ستارهای تازه در فوتبال ایران نوشتند. عطاء بهمنش لقب «تانک تیم ملی ایران» را به او داد.
پرویزخان حالا دیگر اسطورهای شده بود؛ با امضای معروف تخممرغی و بیضیشکلش که دریغ نمیکرد نثار نوجوانان عاشق فوتبال کند.
بعضی آدمها فقط با یک اثر جاودانه میشوند؛
سید جواد بدیعزاده با «شد خزان»،
حسن گلنراقی با «مرا ببوس»
و پرویز قلیچخانی با گلی که شاید مهمترین گل تاریخ فوتبال ایران شد.
۲۹ اردیبهشت؛ روزی که همه ایران در امجدیه خلاصه شده بود. سکوت مرگباری بعد از گل اول اسرائیل بر ورزشگاه افتاده بود. ناگهان پاس حسین فرزامی و حرکت یکهسوار فوتبال ایران، با شلیکی همراه شد که ویسوکر، دروازهبان مشهور اسرائیل را به قول فوتبالیها «چمن داد».
پاییز ۱۳۶۲، افتخار فوتبال آسیا از چاپخانه نشریه «کار» نشریه تحویل میگرفت و با وانت، کار توزیع میکرد.
مرگفروشان به سراغش رفتند. از پشتبام خانه زرینلعل، پشت اداره برق در ژاله تا فوزیه، بامبهبام گریخت و خود را به ترکیه رساند.
افسر ترکِ پاسگاه مرزی دوبایزید، وقتی فهمید او همان کاپیتان تیم ملی ایران است و گالاتاسرای زمانی خواهانش بوده، کلاه از سر برداشت و «بویور افندیم»گویان تا استانبول همراهیاش کرد.
شاید تنها باری بود که فوتبال به دادش رسید.
هجرت بزرگ آغاز شد.
ستاره تابناک فوتبال آسیا، با همان پشتبازوی رشکبرانگیزش، در گمرک فرشِ ریپوبلیک پاریس، بهجای سه نفر کار میکرد تا بخشی از دسترنجش را به نام فدایی ببخشد؛ همان فدایی که جوانیاش را پایش گذاشته بود.
تمام عمر به دیگران سرویس داد. هیچوقت یکجا بند نمیشد.
با موتور میآمد کوچه شاهین و سر سفره مادرم ـ که همیشه ظرفی برایش کنار گذاشته شده بود ـ دوزانو مینشست. ناهار را خوردهنخورده بلند میشد: «خب، من کار دارم، باید برم!»
مادرم میگفت: «این پهلوون، قربونش برم، چرا کون یکجا نشستن نداره ننه؟ انگار اسفند روی آتیشه!»
یکبار با کفش کتانی و شلوار گرمکن رسید فرانکفورت. سیمین بهبهانی رفته بود پاریس و به پرویز گفته بود: «دلم واسه مهدی یهریزه شده.»
پرویز هم همان لحظه از پاریس راه افتاده بود سمت فرانکفورت و خانه مهدی خانبابا تهرانی و سیمین بهبهانی را کول کرده و هفتاد پله خانه بیآسانسور را یکنفس بالا رفته بود.
زمستان ۱۳۶۹، با انتشار مجله «آرش»، تولدی دوباره یافت.
سیاست تشکیلاتی برایش تمام شده بود. حالا شیره جانش را نه از بلندای جیحون، که از کمان آرش، به درازای مطبوعات تبعید پرتاب میکرد.
قلیچ و آرش یکی شدند.
پرویز قلیچخانی، جدا از آن گل ماندگار، از خاکستر خود برخاست.
بعضی آدمها بیهراس از باخت، به استقبال آن میروند و دوباره از خاکسترشان سر برمیآورند.
در دعواهای تنبهتن کسی حریفش نمیشد، اما آلزایمر و سرطان از پشت سر دوبهیک ریختند سرش.
پرویز! من نتوانستم به رنجت پایان دهم. آن دو عفریت آلزایمر و سرطان چرا!
از خاک کوچه سر برکشید و دوباره به خاک سپرده شد.
کاپیتان رفت.
