رقیه دانشگری و ابوالفضل محققی، با وجود ایستادن در دو جبهه متفاوت، در یک نقطه مشترکاند: هر دو از چپ آمدهاند، اما به اقتدارگرایی رسیدهاند؛ یکی در سایه جمهوری اسلامی، دیگری در مدار راست سلطنتطلب. تفاوتشان نه در پایبندی به دموکراسی، بلکه تنها در شکل و پوشش قدرتگرایی است.
کوردانه : محمدرضا اسکندری:ابوالفضل محققی و رقیه دانشگری را میتوان در عرصه عمل سیاسی دو روی یک سکه دانست؛ دو چهرهای که هرچند امروز در دو جبهه متفاوت ظاهر شدهاند، اما در بنیان سیاسی و در فرجام عملی، شباهتهای عمیقی با یکدیگر دارند. هر دو از زمره بریدگان از چپ انقلابیاند؛ کسانی که روزگاری نام کارگر، زحمتکش، عدالت اجتماعی و مبارزه انقلابی را با خود حمل میکردند، اما در گذر زمان نهتنها از آن آرمانها فاصله گرفتند، بلکه عملاً در کنار نیروهایی ایستادند که نسبت چندانی با آزادی، دموکراسی و رهایی اجتماعی ندارند.
هر دوی آنان پس از انشعاب در سازمان چریکهای فدایی خلق، در کنار راستترین نیروهای آن دوره قرار گرفتند؛ نیروهایی که بهجای پایبندی به استقلال سیاسی و نقد بیامان استبداد، در مقاطع مهم تاریخی در خدمت توجیهگری برای قدرت حاکم قرار گرفتند. این چرخش، فقط یک اختلاف تاکتیکی یا تغییر معمول سیاسی نبود، بلکه نشانه عبور از سنتی بود که خود را در دفاع از محرومان و در دشمنی با هر شکل از سلطه و اقتدار تعریف میکرد.
در مورد رقیه دانشگری، این نقد از سالها پیش مطرح بوده است که او و همفکرانش تا مدتها از همان تفکری دفاع میکردند که در عمل به تقویت ماشین سرکوب جمهوری اسلامی انجامید. آنها در دورهای، در پوشش مفاهیمی چون «مبارزه ضدامپریالیستی»، از رژیم خمینی حمایت کردند و حتی از سیاستها و شعارهایی دفاع میکردند که نتیجه عملیاش مسلحتر شدن سپاه و تثبیت بیشتر نظامی بود که از همان آغاز، مسیرش با آزادی و دموکراسی در تعارض قرار داشت. در این نگاه انتقادی، مشکل فقط یک خطای سیاسی در گذشته نیست، بلکه اصرار بر نپرداختن صریح و صادقانه به آن کارنامه نیز هست.
از نگاه منتقدان، پس از فروپاشی دیوار برلین و به گل نشستن تجربه کمونیسم دولتی شوروی، انتظار میرفت چنین نیروهایی دستکم به یک بازنگری جدی در گذشته خود برسند؛ اما دانشگری، همچون نگهدار و شماری دیگر از همفکرانش، بهجای گسست روشن از آن مسیر، همچنان در کنار جمهوری اسلامی باقی ماند و به اشکال مختلف، حمایت سیاسی و عملی خود را ادامه داد. انتقاد تندتر آنجاست که گفته میشود این نزدیکی فقط در سطح موضعگیری نظری نمانده، بلکه در سطح مناسبات و رفتوآمدها نیز استمرار داشته است؛ تا جایی که هر سال برای برخورداری از آسایش و امکاناتی ارزانتر به ایران میرود و این نزدیکی را حفظ میکند. در این روایت، سکوت او درباره بسیاری از واقعیتهای تلخ آن دوره نیز معنادار تلقی میشود.
نمونهای که منتقدان برجسته میکنند، همین است که او حتی در کتاب خود نیز، آنچنان که انتظار میرفت، از اعدام و شکنجه همسرش به دست رژیم سخنی صریح و درخور نگفته است؛ سکوتی که از منظر منتقدان نه یک حذف ساده، بلکه نشانه نوعی ملاحظهکاری سیاسی در برابر حاکمیتی است که نمیخواهد حتی گردی بر قبای رهبران و شبکههای امنیتی و اطلاعاتیاش بنشیند. در نتیجه، نقد به دانشگری صرفاً نقد یک فرد نیست، بلکه نقد نوعی منش سیاسی است: منش توجیه، سکوت، تطبیق و همزیستی با قدرتی که اساساً ضد آزادی و ضد دموکراسی است.
اما ابوالفضل محققی، اگرچه در سوی دیگر این معادله ایستاده، در عمل فرجامی چندان متفاوت ندارد. او نیز، به تعبیر منتقدان، یکشبه راه صدساله را در خدمت به نیروهای راست پیمود و خود را به راستترین بخش اپوزیسیون ایرانی، یعنی اردوگاه پهلوی، نزدیک کرد. از این منظر، او اکنون به یکی از پادوهای سیاسی این جریان بدل شده است؛ کسی که میکوشد افرادی همانند خود را، کسانی که از اردوگاه چپ انقلابی بریدهاند، گرد آورد و به سوی راست افراطی سلطنتطلب سوق دهد.
نقد اصلی به محققی این است که برای او دیگر مسئله اصلی نه دموکراسی، نه عدالت، نه حق تعیین سرنوشت مردم، بلکه صرفاً رفتن این رژیم «به هر قیمت» است؛ حتی اگر این رفتن با جنگ، ویرانی، فروپاشی کشور و تحویل گرفتن زمینی سوخته همراه باشد. در این نگاه، او از هر نیرویی که بتواند جمهوری اسلامی را کنار بزند استقبال میکند، بیآنکه چندان درنگ کند این نیروی جایگزین چه نسبتی با آزادی، مشارکت مردمی و ساختار دموکراتیک خواهد داشت. همینجاست که منتقدان میگویند مسئله محققی نه گذار دموکراتیک، بلکه صرفاً تغییر قدرت است؛ تغییری که میتواند خود به بازتولید استبداد در شکلی دیگر بینجامد.
در نگاه منتقدان او، پروژه پهلوی نیز تفاوت ماهوی چندانی با الگوهای اقتدارگرای دیگر ندارد. در این قرائت، همهچیز حول محور فردی متمرکز میشود که قرار است نقشی تعیینکننده و فرادست در همه شئون داشته باشد: از انتصاب مسئولان گرفته تا جهتدهی به روندها، از تأثیرگذاری بر نهادهای تصمیمگیر تا مهندسی ساختار آینده. از این منظر، اگر در جمهوری اسلامی ولیفقیه محور تمرکز قدرت است، در آنجا نیز شخص دیگری در مرکز منظومه قرار میگیرد؛ با این تفاوت که لباس و نماد و ادبیاتش عوض شده است. بنابراین، فرق فقط در عبا و عمامه یا کراوات و دفترچه گذار نیست؛ تفاوت در ظاهر است، نه در منطق حاکمیت.
به همین دلیل، فاصله محققی با دانشگری در عمل چندان زیاد نیست. یکی در خدمت اقتدارگرایی راست مذهبی قرار گرفته؛ اقتدارگراییای که همه نهادهای اصلی سیاسی، مدنی، حقوقی و اجرایی را در قبضه خود دارد و ذاتاً ضد دموکراسی است. دیگری در خدمت نوع دیگری از اقتدارگرایی قرار گرفته؛ اقتدارگرایی راست، فردمحور و سلطنتطلب که در آن نیز اراده عمومی و سازوکارهای پاسخگو در برابر اراده یک چهره محوری به حاشیه رانده میشود. در هر دو حالت، آنچه قربانی میشود مردماند و آنچه کنار گذاشته میشود، دموکراسی، مشارکت آزاد و حق انتخاب واقعی جامعه است.
در یک کلام، هر دو، بهرغم حمل نام و سابقه چپ، در عمل چیزی از چپ با خود ندارند. نه بویی از آزادیخواهی اصیل بردهاند، نه نشانی از دفاع پیگیر از کارگران و زحمتکشان در کارنامه کنونی آنان دیده میشود. تنها چیزی که باقی مانده، استفاده از نام «چپ» بهعنوان بار و یدککش گذشتهای است که دیگر در عمل به آن وفادار نیستند. اینجا دیگر مسئله یک لغزش یا اشتباه تاریخی نیست؛ مسئله استحاله سیاسی و اخلاقی است.
رقیه دانشگری و ابوالفضل محققی، هر یک در لباس و زبان و اردوگاهی متفاوت، به یک نقطه واحد رسیدهاند: فرصتطلبی سیاسی در خدمت اقتدارگرایی. یکی در کنار نظامی ایستاده که دهههاست با سرکوب، تبعیض، زندان و حذف حکومت میکند؛ دیگری در کنار جریانی قرار گرفته که منتقدانش آن را حامل بازتولید همان منطق سلطه، اما با ظاهری تازه میدانند. از این رو، تفاوت این دو بیش از آنکه تفاوتی در اصل و جوهر باشد، تفاوتی در شکل و آرایش سیاسی است.
اگر چپ را با استقلال، با آزادی، با عدالت، با دفاع از فرودستان، با مخالفت با تمرکز قدرت و با ایستادگی در برابر هر شکل از استبداد تعریف کنیم، آنگاه باید گفت که نه دانشگری و نه محققی امروز نسبتی با این معنا از چپ ندارند. آنها نه وارثان یک سنت رهاییبخش، بلکه پرتشدگانی به دامان اقتدارگراییاند؛ یکی در سوی قدرت مستقر و دیگری در سوی قدرت مطلوب خویش. و درست از همینجاست که میتوان گفت هر دو، در نهایت، دو روی یک سکهاند.
