در حالی که ایالات متحده و اسرائیل حملات هوایی خود به ایران را ادامه می‌دهند و از وارد آمدن ضربه به زیرساخت‌های نظامی، موشکی و هسته‌ای این کشور سخن می‌گویند، در محافل کارشناسی و نظامی آمریکا نگرانی فزاینده‌ای در حال شکل‌گیری است: این‌که تداوم جنگ، واشنگتن را به‌تدریج به سوی اعزام نیروی زمینی سوق دهد و آمریکا را در «باتلاقی ایرانی» گرفتار کند؛ باتلاقی که به گفته برخی تحلیلگران، حتی می‌تواند جنگ عراق را در مقایسه با خود «گردشی در پارک» جلوه دهد.

روزنامه اسرائیلی هاآرتص در گزارش حاضر با استناد به دیدگاه چند کارشناس نظامی و سیاست خارجی، از جمله کلی گریئکو، پژوهشگر ارشد مرکز استیمسن در واشنگتن و متخصص جنگ هوایی، و ویلیام هارتونگ، پژوهشگر مؤسسه کوئینسی برای سیاست مسئولانه، نشان می‌دهد که با وجود شدت حملات هوایی آمریکا، این حملات به‌تنهایی نمی‌توانند نتیجه‌ای پایدار و قاطع ایجاد کنند. به گفته این کارشناسان، همین محدودیت ذاتی جنگ هوایی است که بار دیگر بحث «حضور چکمه‌های آمریکایی روی زمین» را به میان کشیده است.

فرماندهی مرکزی ارتش آمریکا، سنتکام، در روزهای اخیر در وب‌سایت خود شمار حملات انجام‌شده در ایران، نوع تجهیزات به‌کاررفته و دسته‌بندی اهداف را منتشر کرده است؛ از مراکز فرماندهی و کنترل گرفته تا پایگاه‌های موشک‌های بالستیک. اما این فهرست، جزئیات مهمی چون اهداف مشخص، نوع مهمات استفاده‌شده و مهم‌تر از همه، ارزیابی خسارت واقعی واردشده به اهداف را در بر ندارد. همین کمبود اطلاعات، از نگاه کارشناسان، فقط به دلیل ملاحظات امنیتی نیست، بلکه بازتابی از این واقعیت است که کارزار بمباران هوایی، هرچند ویرانگر، ذاتاً محدود است و نمی‌تواند به‌تنهایی تضمین کند که دستاوردهای به‌دست‌آمده حفظ شوند.

کلی گریئکو در این زمینه می‌گوید فهرست اهداف منتشرشده از سوی سنتکام، دقیقاً نشان می‌دهد که قدرت هوایی چه محدودیت‌هایی دارد و چرا دوباره صحبت از نیروی زمینی مطرح شده است. او تأکید می‌کند که حتی در حالی که دونالد ترامپ از مذاکره با تهران و توقف موقت حمله به تأسیسات انرژی ایران سخن می‌گوید، نیروهای آمریکایی عملاً در حال حرکت به سوی خاورمیانه‌اند. به گفته او، اعزام نه یک، بلکه دو واحد اعزامی تفنگداران دریایی آمریکا، که در مجموع حدود پنج هزار نیرو را شامل می‌شود، به‌هیچ‌وجه حرکتی مبهم یا صرفاً نمادین نیست.

هم‌زمان گزارش شده است که پنتاگون حدود دو هزار چترباز را نیز به منطقه اعزام کرده؛ نیروهایی که بخشی از یگان واکنش سریع آمریکا هستند و می‌توانند ظرف ۱۸ ساعت به هر نقطه‌ای از جهان اعزام شوند. در مجموع، حدود ۵۰ هزار نیروی آمریکایی اکنون به عملیات مرتبط با ایران اختصاص یافته‌اند. این تحرکات نظامی، اگرچه هنوز به معنای آغاز حتمی عملیات زمینی نیست، اما به‌روشنی نشان می‌دهد که این گزینه دیگر صرفاً یک بحث نظری نیست.

با این حال، چشم‌انداز اعزام نیروی زمینی به ایران در آمریکا با نگرانی عمیقی همراه است. ویلیام هارتونگ هشدار می‌دهد که ورود نیروهای زمینی به ایران، جنگ عراق را مانند «پیاده‌روی در پارک» جلوه خواهد داد. کلی گریئکو نیز می‌گوید در ایالات متحده تقریباً هیچ اشتیاقی برای یک جنگ زمینی تازه در خاورمیانه وجود ندارد؛ حتی در میان پایگاه سیاسی خود ترامپ. به گفته او، جامعه آمریکا دو دهه هزینه‌های انسانی، مالی و راهبردی جنگ‌های عراق و افغانستان را تجربه کرده و نتیجه‌ای که بیشتر آمریکایی‌ها از آن گرفته‌اند این نبوده که «باید نیروهای بیشتری اعزام می‌کردیم». او یادآور می‌شود که ترامپ خود نیز تا حدی بر موج مخالفت با همین میراث سیاسی به قدرت رسید.

کارشناسان دو هدف اصلی را برای هرگونه عملیات زمینی احتمالی در ایران مطرح می‌کنند. هدف نخست می‌تواند تصرف جزیره خارک باشد؛ جزیره‌ای که شریان اصلی صادرات نفت ایران به شمار می‌رود. اما به گفته گریئکو، ایران دقیقاً دهه‌هاست برای چنین سناریویی برنامه‌ریزی کرده است. او توضیح می‌دهد که واقعیت‌های جغرافیایی و تاکتیکی برای مهاجمان مطلوب نیست. در صورت چنین تلاشی، نیروهای ایرانی احتمالاً از پهپادها و توان دریایی خود علیه کشتی‌ها و نیروهای مهاجم در مناطق نزدیک به تنگه استفاده خواهند کرد و عملیات را به اقدامی بسیار خطرناک تبدیل خواهند کرد. حتی اگر تصرف جزیره ممکن باشد، ایران می‌تواند به‌سادگی آتش خود را به نقاط دیگر در امتداد صدها کیلومتر ساحل منتقل کند و سامانه‌های پهپادی و موشکی خود را به مناطق داخلی‌تر، به‌ویژه نواحی کوهستانی شرق کشور، جابه‌جا کند.

هدف دوم احتمالی برای نیروهای زمینی، تضمین نابودی تأسیسات هسته‌ای ایران یا در اختیار گرفتن ذخایر اورانیوم غنی‌شده است. آمریکا و اسرائیل در ژوئن و نیز در دور کنونی درگیری‌ها، این تأسیسات را هدف حمله قرار داده‌اند. با این حال، گریئکو تأکید می‌کند که چنین حملاتی نهایتاً می‌توانند یک مرکز را آسیب‌زده یا برای مدتی از کار بیندازند، اما نمی‌توانند نابودی کامل آن را تضمین کنند یا جلوی بازسازی و ازسرگیری تولید اورانیوم غنی‌شده را بگیرند. از همین جاست که استدلال ساختاری برای عملیات زمینی مطرح می‌شود: اگر هدف، نابودی کامل و تضمین‌شده باشد، حضور فیزیکی در محل ضروری می‌شود. اما همین ضرورت، بهای بسیار سنگینی نیز در پی خواهد داشت.

این کارشناس همچنین هشدار می‌دهد که ادعاهایی از جنس این‌که ایران «دهه‌ها به عقب رانده شده» اغراق‌آمیز است. به گفته او، آمریکا و اسرائیل شاید بتوانند زیرساخت‌ها و ذخایر شناخته‌شده را هدف قرار دهند، اما نمی‌توانند دانش صنعتی و فنی لازم برای بازسازی را بمباران کنند. به بیان دیگر، آنچه در حملات هوایی نابود می‌شود، الزاماً ظرفیت راهبردی بلندمدت یک کشور را از میان نمی‌برد.

در بخش دیگری از تحلیل هاآرتص، بر این نکته تأکید می‌شود که ایران اساساً وارد میدانی نشده که بخواهد در آن به‌صورت متقارن با قدرت هوایی آمریکا یا اسرائیل رقابت کند. از نگاه گریئکو، راهبرد تهران از ابتدا این نبوده که در نبرد هوایی برتری پیدا کند، چرا که این میدان برایش قابل پیروزی نیست. نقطه قوت ایران، به باور او، در فرسایشی کردن جنگ است؛ در این واقعیت که ایران لازم نیست از نظر نظامی پیروز شود، بلکه کافی است آن‌قدر شکست نخورد که همچنان بتواند حمله کند. این همان منطق جنگ نامتقارن است.

او توضیح می‌دهد که مشکل اصلی برای آمریکا و اسرائیل فقط رهگیری موشک‌ها و پهپادهایی نیست که در آسمان ظاهر می‌شوند، بلکه یافتن و نابود کردن پرتابگرهای متحرک است. به تعبیر او، مهاجم باید همه‌چیز را پیدا کند، اما مدافع فقط کافی است چیزی را پنهان نگه دارد. این عدم توازن، وقتی با هزینه‌های جنگ همراه می‌شود، آشکارتر هم می‌گردد. هارتونگ می‌گوید موازنه هزینه‌ها به سود آمریکا نیست: موشک‌های رهگیر میلیون‌ها دلار قیمت دارند، در حالی که پهپادهای مهاجم ممکن است فقط هزاران دلار هزینه داشته باشند. به گفته او، نیمی یا حتی بیشتر از هزینه جنگ تاکنون صرف مهمات و سامانه‌های رهگیری شده است.

کلی گریئکو و یکی از همکارانش پس از جنگ اوکراین مفهومی را مطرح کرده‌اند که آن را «ممانعت هوایی ترکیبی» می‌نامند. برخلاف «برتری هوایی» که هدفش جلوگیری کامل از استفاده دشمن از آسمان است، در این مفهوم کافی است استفاده از حوزه هوایی برای طرف مقابل آن‌قدر پرهزینه و پرخطر شود که نتواند آزادانه عمل کند. به گفته او، بخش «ترکیبی» این نظریه به آن معناست که منطق جنگ هوایی از میدان نبرد فراتر می‌رود: پهپادهای ارزان و در دسترس می‌توانند فرودگاه‌ها را مختل کنند، خطوط کشتیرانی را به هم بریزند، جمعیت‌های غیرنظامی را به پناهگاه‌ها بکشانند و اعتماد عمومی به توان دولت برای دفاع از حریم هوایی‌اش را فرسایش دهند، بی‌آن‌که حتی یک سرباز از مرز عبور کرده باشد.

از نگاه این تحلیلگران، ایران این منطق را به‌خوبی درونی کرده است. تهران لازم نیست آمریکا یا اسرائیل را در آسمان شکست دهد؛ کافی است حوزه هوایی را آن‌قدر پرهزینه و اختلال‌آفرین کند که زندگی عادی غیرنظامیان اسرائیلی زیر فشار دائمی قرار گیرد و در نهایت این پرسش در طرف مقابل شکل بگیرد که آیا پرداخت چنین هزینه‌ای برای مدت نامحدود ارزشش را دارد یا نه.

اما هشدار کارشناسان فقط به میدان نظامی محدود نمی‌شود. هارتونگ با اشاره به اطلاعات محدودی که پنتاگون درباره اهداف حملات منتشر کرده، می‌گوید دولت آمریکا حتی به اعضای کنگره نیز جزئیات کافی نمی‌دهد و در کنار اهداف نظامی، گزارش‌هایی درباره بمباران مدرسه‌های ابتدایی، بیمارستان‌ها و دیگر اهداف غیرنظامی نیز وجود دارد. به گفته او، ترامپ گمان می‌کرد این جنگ قرار است آسان باشد، اما در عوض، یک جنگ منطقه‌ای را شعله‌ور کرده است.

گریئکو نیز از زاویه‌ای دیگر هشدار می‌دهد: رقبای آمریکا با دقت در حال تماشای این جنگ‌اند و می‌آموزند که چگونه با آمریکا بجنگند، به‌ویژه از طریق مطالعه استفاده ایران از پهپادها و موشک‌ها؛ تاکتیکی که طی سال‌ها در یمن، لبنان و غزه توسط نیروهای هم‌پیمان تهران نیز آزموده شده است. او علاوه بر این، بر یک پرسش اساسی تأکید می‌کند که به گفته وی تقریباً هیچ‌کس جدی به آن نمی‌پردازد: خاورمیانه پس از پایان این جنگ چه شکلی خواهد داشت؟ از نظر او، تضعیف ایران لزوماً به معنای رام‌تر شدن ایران نیست. رژیمی که از یک کارزار نظامی آمریکا و اسرائیل جان سالم به در ببرد، حتی اگر به‌شدت آسیب دیده باشد، ممکن است سخت‌گیرتر، منزوی‌تر و بیش از پیش متقاعد شود که تنها تضمین واقعی امنیتش، دستیابی به سلاح هسته‌ای است.

در این میان، موضوعاتی چون معماری توافق‌های ابراهیم، رابطه امنیتی اسرائیل و آمریکا، و منافع متضاد کشورهای عرب خلیج فارس نیز مسائلی هستند که به گفته این کارشناس باید به‌طور جدی مورد بحث قرار گیرند. اما در جهانی که رئیس‌جمهور آمریکا بیش از هر چیز در پی یک تصویر سریع از پیروزی و بهره‌برداری سیاسی از آن است، غیبت هرگونه بحث جدی عمومی درباره نظم پس از جنگ، در حالی که خود جنگ هنوز ادامه دارد، از نگاه این تحلیلگران نشانه یک شکست مهم در تفکر راهبردی است.

در مجموع، این تحلیل تصویری روشن از نگرانی روزافزون در میان کارشناسان آمریکایی به دست می‌دهد: حملات هوایی، هرچند می‌توانند خسارت‌های سنگینی به ایران وارد کنند، اما لزوماً به پیروزی قاطع و پایدار منجر نمی‌شوند. از همین رو، هرچه جنگ ادامه یابد، وسوسه یا فشار برای ورود نیروهای زمینی بیشتر می‌شود؛ اما همین گام می‌تواند آمریکا را وارد جنگی کند که نه‌تنها پایان آن روشن نیست، بلکه از همین حالا بسیاری آن را پرهزینه‌تر و خطرناک‌تر از عراق و افغانستان می‌دانند. جنگی که شاید آغازش با وعده یک پیروزی سریع همراه بوده، اما هرچه بیشتر می‌گذرد، بیشتر به چهره یک باتلاق تمام‌عیار نزدیک می‌شود.

اخبار روز