کوردانه: محمدرضا اسکندری: پانزده سال پیش، در یک جشن کوردی در بلژیک شرکت کرده بودم. فردی که تازه پناهنده شده بود و مثل خیلی‌های دیگر، برای گرفتن جواب و تأییدیه، هوادار یک جریان شده بود، آمد و با من دست داد. چون آن زمان برنامه تصویری ماهواره‌ای رادیو کوردانه را داشتیم، شروع کرد به تعریف و تمجید فراوان و بعد رفت.

چند ساعت بعد دوباره برگشت و گفت: «راستی آقای اسکندری، شما چه کاره‌ای و چطور از ایران خارج شدی؟»
من هم در ذهن خودم گفتم: «چند ساعت پیش طوری حرف می‌زدی که انگار همه‌چیز را درباره من می‌دانی؛ حالا این سؤال دیگر یعنی چه؟»

برای شوخی به او گفتم: «من چوپان بودم، گوسفندهای ان روستایی کورد را برداشتم، بردم کوردستان عراق فروختم و با پولش به خارج آمدم.»

هنوز حرفم تمام نشده بود که دوستی که او را می‌شناخت، سریع مرا کنار کشید و گفت: «کاک رضا، چرا این را به او گفتی؟»
گفتم: «شوخی کردم.»
گفت: «برای تو شوخی بود، اما برای او شوخی نیست؛ چون خودش دقیقاً همین کار را کرده و حالا صاحب آن گوسفندها دنبال اوست تا پولش را پس بگیرد.»

این فقط یک خاطره نیست؛ یک نمونه روشن از واقعیتی تلخ است. واقعیتی که نشان می‌دهد بعضی‌ها امروز در چه جایگاهی ایستاده‌اند و با چه گذشته‌ای برای مردم نسخه می‌پیچند. کسانی که حالا ژست سیاست، رهبری و عقل کل بودن می‌گیرند، همان‌هایی هستند که اگر فردا ایران آزاد شود، بعید است حتی جرأت کنند پایشان را در کوردستان بگذارند؛ چون از خیلی از روستاییان فقیر کورد پول گرفته‌اند، سرشان کلاه گذاشته‌اند و با هزار ترفند و فریب، جیب خالی مردم محروم را هم زده‌اند و فرار کرده‌اند.

فاجعه اینجاست که امروز همین افراد در خارج کشور برای مردم ما نقش دایه مهربان‌تر از مادر را بازی می‌کنند؛ درباره سیاست، حق و حقوق کورد، جغرافیای سیاسی کوردستان و اخلاق، خطابه می‌خوانند و خود را صاحب‌نظر جا می‌زنند. کسانی که از مال یک روستایی فقیر نگذشته‌اند، حالا آمده‌اند برای یک ملت تاریخ، شرف و آگاهی تعریف کنند.

مشکل فقط گذشته این افراد نیست؛ مشکل اصلی، وقاحتی است که با آن گذشته آلوده را پنهان می‌کنند و امروز با صدای بلند ادعای نمایندگی، آگاهی و دلسوزی دارند. این‌ها نه از درد مردم آمده‌اند، نه از رنج کورد چیزی فهمیده‌اند؛ بسیاری از آنان فقط لباس عوض کرده‌اند، اما خصلت همان خصلت مانده است: سوءاستفاده، فریب، فرصت‌طلبی و سوار شدن بر دوش مردم.

تا همین‌جا کافی است.
بقیه بماند برای وقتی دیگر؛
چون این آغاز ماجراست، نه پایان آن.