کوردانه: محمدرضا اسکندری: تجربه سالها فعالیت در نهادها و شبکههای حقوق بشری ایرانی و بینالمللی نشان میدهد که برای بخشی از مدعیان حقوق بشر در ایران، دفاع از حق حیات و کرامت انسانی نه یک اصل جهانشمول، بلکه ابزاری سیاسی و وابسته به تعلقات جناحی است؛ رویکردی که در سکوت معنادار رضا پهلوی و هوادارانش در برابر اعدام مخالفان، از جمله شماری از مجاهدین، و نیز در واکنش دوگانه به قربانیان مختلف بهروشنی دیده میشود.
سالهاست که در نهادها و شبکههای حقوق بشری ایرانی و بینالمللی فعالیت میکنم و یکی از مهمترین تجربههایی که در این سالها بهدست آوردهام، تفاوت عمیق میان رویکرد سازمانهای معتبر جهانی و اروپایی با بخشی از تشکلها و جریانهای ایرانی است که در ظاهر از حقوق بشر سخن میگویند، اما در عمل یک سرِ کارشان به منطق حزبی، فرقهای و سیاسی گره خورده است.
برای این دسته، حقوق بشر یک اصل جهانشمول نیست، بلکه ابزاری سیاسی است. در نگاه آنان، دفاع از انسان و کرامت انسانی نه بر پایه اصول ثابت، بلکه بر اساس نزدیکی یا دوری قربانی به آرزوها، منافع و پروژه سیاسیشان تنظیم میشود. اگر فرد اعدامشده، زندانی یا قربانی سرکوب به آنان نزدیک باشد، صدایشان بلند میشود؛ اما اگر از دایره فکری و سیاسی آنان بیرون باشد، سکوت میکنند، بیاعتنا میگذرند و گاه حتی در نهان از حذف او احساس رضایت دارند.
این بیماری اخلاقی و سیاسی را امروز میتوان بهروشنی در بخشی از اپوزیسیون، برخی تشکلهای سیاسی و حتی میان کسانی دید که خود را مدافع حقوق بشر معرفی میکنند. معیار دفاع از حق حیات، عدالت و کرامت انسانی برای آنان نه خودِ انسان، بلکه نسبت او با اردوگاه سیاسیشان است. به همین دلیل، حقوق بشر برای این جریانها به کالایی انتخابی بدل شده است؛ حقی برای خودیها، نه اصلی برای همگان.
نمونههای این استاندارد دوگانه آشکار است. رضا پهلوی برای کشتهشدن سه سرباز آمریکایی پیام میدهد، اما در برابر کشتهشدن دانشآموزان میناب، نه خود او و نه بخش بزرگی از هوادارانش واکنشی درخور نشان میدهند و نه خواستار روشنشدن حقیقت آن میشوند. همین الگو را میتوان در قبال اعدامها نیز دید. در حالی که از زمان جنگ تا امروز شماری از مجاهدین اعدام شدهاند، رضا پهلوی، دفتر او و بخش بزرگی از هواداران سلطنتطلبش نهتنها این اعدامها را بهصراحت محکوم نکردهاند، بلکه ترجیح دادهاند در برابر این کشتار خاموش بمانند. این سکوت، سکوتی ساده و تصادفی نیست، بلکه سکوتی سیاسی، معنادار و رسواکننده است.
وقتی مدعیان آزادی در برابر اعدام مخالفان سیاسی خود ساکت میمانند، در واقع نشان میدهند که مسئله آنان آزادی و حقوق بشر نیست، بلکه فقط جابهجایی قدرت است. کسی که برای جان انسانها بر اساس وابستگی سیاسی ارزشگذاری میکند، مدافع حقوق بشر نیست؛ او فقط چهرهای دیگر از همان منطق حذف است.
حقوق بشر یعنی دفاع از انسان، حتی وقتی با او همفکر نیستی. یعنی مخالفت با اعدام، حتی وقتی قربانی از جریان مطلوب تو نیست. یعنی محکومکردن جنایت، بدون آنکه ابتدا ببینی قربانی به کدام اردوگاه تعلق داشته است. هر چیز غیر از این، حقوق بشر نیست؛ سوءاستفاده از زبان حقوق بشر برای تسویهحساب سیاسی است.
متأسفانه در فرهنگ سیاسی بخشی از سلطنتطلبان و نیز در میان برخی دیگر از مدعیان حقوق بشر ایرانی، این اصل وارونه شده است: حقوق بشر فقط برای طرفداران خودشان است، نه برای مخالفانشان. به همین دلیل است که وقتی قربانی به آنان نزدیک باشد، آسمان و زمین را به هم میدوزند، اما وقتی قربانی از دایره سیاسی آنان بیرون باشد، سکوت میکنند، توجیه میکنند، یا از کنار فاجعه میگذرند.
این، دفاع از حقوق بشر نیست؛ خیانت به حقوق بشر است.
