کوردانه: محمدرضا اسکندری: جنگی که جمهوری اسلامی ۴۷ سال با شعار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» پیش برد، می‌توانست بسیار زودتر پایان یابد؛ پیش از آنکه اقتصاد ایران نابود شود، کشور از نظر سیاسی منزوی گردد، نسل‌ها زیر فشار فقر، تحریم، سرکوب و جنگ روانی فرسوده شوند و هزاران انسان با دروغ بزرگ «امنیت ملی» و «دفاع از کشور» به قتلگاه فرستاده شوند.


جمهوری اسلامی از نخستین سال‌های قدرت‌گیری خود، به‌جای ساختن کشوری آزاد، آباد و توسعه‌یافته، مسیر دشمن‌سازی، صدور بحران و گسترش ایدئولوژی مذهبی در منطقه را انتخاب کرد. شعارهای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» تنها شعارهای خیابانی نبودند؛ این شعارها به ستون اصلی سیاست خارجی، امنیتی و حتی داخلی رژیم تبدیل شدند.

حکومتی که می‌توانست ثروت ملی ایران را صرف رفاه، آموزش، درمان، توسعه و آزادی مردم کند، آن را خرج جنگ، سرکوب، گروه‌های نیابتی، موشک، پهپاد و پروژه‌ی اتمی کرد. نتیجه‌ی این مسیر، نه امنیت برای ایران بود، نه عزت برای مردم، نه استقلال واقعی برای کشور؛ بلکه فقر، انزوا، تحریم، سرکوب و نابودی فرصت‌های تاریخی یک ملت بود.

ریشه‌ی این فاجعه را باید در همان سال‌های نخست جمهوری اسلامی دید. پس از بازپس‌گیری خرمشهر، امکان پایان جنگ ایران و عراق با دست بالا و حفظ منافع ملی وجود داشت. اما جمهوری اسلامی جنگ را ادامه داد، زیرا جنگ برای آن ابزار تثبیت قدرت، حذف مخالفان، سرکوب داخلی و پیشبرد پروژه‌ی «امت اسلامی شیعه» بود.

جنگ هشت‌ساله با عراق، چندین استان ایران را ویران کرد، صدها هزار خانواده را داغدار ساخت و بیش از یک میلیون کشته، زخمی، معلول و آواره بر جای گذاشت. خمینی سرانجام با نوشیدن «جام زهر»، شکست را پذیرفت؛ اما این شکست، سال‌ها دیرتر از زمانی پذیرفته شد که می‌توانست جان هزاران انسان و بخش بزرگی از سرمایه‌ی ملی کشور را نجات دهد.

همین الگو در چهار دهه‌ی بعد نیز ادامه یافت. جمهوری اسلامی هر شکست را «پیروزی» نامید، هر عقب‌نشینی را «مقاومت» معرفی کرد و هر هزینه‌ای را با عنوان «امنیت ملی» بر دوش مردم گذاشت. در واقع، امنیتی که رژیم از آن سخن می‌گفت، امنیت مردم نبود؛ امنیت حکومت و ساختاری بود که برای بقای خود، ایران را به میدان جنگ دائمی تبدیل کرد.

یکی از ستون‌های اصلی این راهبرد، توسعه‌ی پروژه‌ی اتمی و ساختن نیروهای نیابتی در خارج از مرزهای ایران بود. جمهوری اسلامی تصور می‌کرد با تکیه بر برنامه‌ی هسته‌ای، موشک، پهپاد و گروه‌های نیابتی می‌تواند در بیرون از مرزهای خود با آمریکا و اسرائیل بجنگد و هزینه‌ی درگیری را از داخل ایران دور نگه دارد. اما نتیجه برعکس شد.

امروز همان سیاست، ایران را به نقطه‌ای رسانده است که آسمان کشور و نقطه‌به‌نقطه‌ی خاک ایران در تیررس آمریکا و اسرائیل قرار گرفته است. رژیمی که می‌خواست با نیروهای نیابتی خود نقش «قدرت بزرگ منطقه» را بازی کند، اکنون با واقعیتی تلخ روبه‌رو شده است: نه می‌تواند پروژه‌ی اتمی خود را مانند گذشته پیش ببرد، نه شبکه‌های نیابتی‌اش امنیتی برای ایران ساخته‌اند، و نه از ادعای «گنده‌لات منطقه» چیزی جز هزینه، ویرانی و انزوا باقی مانده است.

آنچه جمهوری اسلامی «عمق استراتژیک» می‌نامید، در عمل به عمق فاجعه برای مردم ایران تبدیل شد. پروژه‌ای که قرار بود برای رژیم بازدارندگی بسازد، بهانه‌ای برای فشار، حمله، تحریم، تهدید و آسیب‌پذیری بیشتر ایران شد. جمهوری اسلامی با شعار دفاع از کشور، ایران را بی‌دفاع‌تر کرد؛ با شعار امنیت، مردم را ناامن‌تر ساخت؛ و با شعار قدرت منطقه‌ای، کشور را آسیب‌پذیرتر کرد.

اکنون، پس از ۴۷ سال دشمنی با آمریکا و اسرائیل، جمهوری اسلامی ناچار شده است از بسیاری از شعارهای خود عقب‌نشینی کند. رژیمی که سال‌ها مذاکره و عقب‌نشینی را خیانت می‌نامید، امروز برای بقای خود به همان نقطه رسیده است: مذاکره، عقب‌نشینی و پذیرش واقعیت قدرت.

دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی و برخی جریان‌های به‌ظاهر ضد‌امپریالیست تلاش می‌کنند این وضعیت را پیروزی جلوه دهند؛ اما حقیقت روشن است. این نه پیروزی، بلکه شکست راهبردی جمهوری اسلامی است؛ شکست پروژه‌ای که ۴۷ سال سرمایه، جان، آینده و کرامت مردم ایران را قربانی کرد.

در سوی دیگر، آمریکا و ترامپ نیز نمی‌توانند مدعی پیروزی کامل باشند. هرچند ترامپ توانست جمهوری اسلامی را به بخشی از خواسته‌های خود وادار کند، اما نتوانست به همه‌ی اهداف اعلام‌شده برسد. ساختار اصلی رژیم همچنان باقی مانده، بحران ایران حل نشده و خطر بازتولید تنش وجود دارد. ترامپ نیز برای آنکه آمریکا را در باتلاق جنگی پرهزینه گرفتار نکند، ناچار شد به توافقی ناقص و محدود رضایت دهد.

نتانیاهو نیز از این روند پیروز بیرون نیامد. اگر هدف او کشاندن آمریکا به جنگی تمام‌عیار، تغییر بنیادین موازنه یا حذف کامل تهدید جمهوری اسلامی بود، نتیجه‌ی کنونی نشان داد که ترامپ در لحظه‌ی تصمیم، منافع سیاسی خود را بر خواسته‌های حداکثری اسرائیل ترجیح داد.

سلطنت‌طلبان به رهبری رضا پهلوی نیز از بازندگان سیاسی این جنگ‌اند. آنان که جنگ را «جنگ آزادی‌بخش» نامیدند و بخشی از هوادارانشان با پرچم آمریکا و اسرائیل تصور کردند که بمباران خارجی می‌تواند راه بازگشت سلطنت را باز کند، بار دیگر نشان دادند که میان آزادی مردم و امید بستن به جنگ خارجی فاصله‌ای عمیق وجود دارد. آزادی با بمب و موشک خارجی ساخته نمی‌شود؛ آزادی با اراده‌ی مردم، سازماندهی اجتماعی و عبور از استبداد داخلی به دست می‌آید.

اما بازنده‌ی اصلی این جنگ، مردم ایران بودند. مردمی که نه آغازگر این دشمنی بودند، نه در تصمیم‌های جنگی شریک بودند، نه از گروه‌های نیابتی سود بردند و نه از توافق‌های پشت پرده سهمی خواهند داشت. آنان فقط هزینه دادند: با جان، نان، آزادی، آینده، مهاجرت، فقر، تحقیر، سرکوب و نابودی امید.

این جنگ ۴۷ ساله می‌توانست بسیار زودتر پایان یابد. اگر جمهوری اسلامی منافع ملی را بر ایدئولوژی ترجیح می‌داد، اگر پس از جنگ ایران و عراق راه عقلانیت را انتخاب می‌کرد، اگر ثروت کشور را خرج مردم می‌کرد نه پروژه‌های منطقه‌ای، امروز ایران می‌توانست کشوری آبادتر، آزادتر، ثروتمندتر و محترم‌تر در جهان باشد.

اما رژیم راه دیگری را برگزید: راه جنگ، دروغ، سرکوب و دشمن‌سازی. امروز پایان این مسیر را نمی‌توان جشن گرفت، زیرا این پایان بر ویرانه‌های زندگی مردم ایران ایستاده است.

این جنگ پیروزی نبود. شکست بود؛ شکست جمهوری اسلامی، شکست جنگ‌طلبان، شکست توهمات اپوزیسیونی که به جنگ خارجی دل بسته بود، شکست نتانیاهو در تحقق اهداف حداکثری‌اش، و شکست آمریکا در دستیابی کامل به خواسته‌هایش.

اما تلخ‌ترین شکست، شکست مردم ایران بود؛ مردمی که ۴۷ سال قربانی جنگی شدند که هرگز جنگ آنان نبود.