
تحلیل اختصاصی رادیو ژیار
مقدمه
تحولات ماههای اخیر در جمهوری اسلامی ایران پرسشهای مهمی را درباره آرایش جدید قدرت در ساختار سیاسی کشور مطرح کرده است. از یک سو، مذاکرات هستهای و تلاش برای کاهش تنشهای خارجی بار دیگر در مرکز توجه قرار گرفته و از سوی دیگر، برخی چهرههای اثرگذار جناحهای تندرو نسبت به سالهای گذشته نقش کمرنگتری در فضای سیاسی و تصمیمگیریهای کلان ایفا میکنند.
این تحولات باعث شده برخی تحلیلگران از احتمال شکلگیری یک فرآیند انتقال قدرت تدریجی در درون حاکمیت سخن بگویند؛ فرآیندی که بدون تغییر بنیادین در ساختار جمهوری اسلامی، میتواند توازن نیروها را به نفع جریانهای عملگراتر و نزدیکتر به دیپلماسی تغییر دهد.
فصل اول: تغییر موازنه قدرت در درون حاکمیت
جمهوری اسلامی در چهار دهه گذشته بارها شاهد حذف یا به حاشیه رفتن چهرههایی بوده است که زمانی از ستونهای اصلی نظام محسوب میشدند. از ابوالحسن بنیصدر و آیتالله منتظری گرفته تا اکبر هاشمی رفسنجانی، تاریخ جمهوری اسلامی نشان داده که هیچ جریان سیاسی در برابر تغییر توازن قدرت مصون نیست.
در سالهای اخیر نیز نشانههایی از تغییر موازنه میان دو رویکرد اصلی در حاکمیت مشاهده میشود؛ نخست رویکردی که بر قدرت نظامی، سیاست منطقهای و تقابل با غرب تأکید دارد و دوم رویکردی که بقا و ثبات نظام را در کاهش تنشهای خارجی و مدیریت بحرانهای اقتصادی جستجو میکند.
ترور قاسم سلیمانی در سال ۲۰۲۰ ضربهای سنگین به جریان امنیتی و منطقهای جمهوری اسلامی وارد کرد. هرچند روایت رسمی مسئولیت این عملیات را متوجه ایالات متحده میداند، اما در سالهای پس از آن گمانهزنیهای مختلفی درباره تأثیر رقابتهای درونی قدرت بر ضعف ساختارهای امنیتی مطرح شده است؛ گمانهزنیهایی که تاکنون سند معتبری برای اثبات آنها منتشر نشده است.
همزمان، برخی فرماندهان و چهرههای نزدیک به جریان تندرو، نسبت به گذشته حضور کمرنگتری در عرصه تصمیمسازی سیاسی پیدا کردهاند. این مسئله از نگاه برخی ناظران نشانهای از تقویت تدریجی رویکردی است که اولویت را به ثبات اقتصادی و کاهش تنشهای خارجی میدهد.
فصل دوم: ظهور جریان عملگرا
در مقابل جریانهای سنتی و ایدئولوژیک، طی دو دهه گذشته گروهی از مدیران و سیاستمداران در درون ساختار جمهوری اسلامی رشد کردهاند که بیش از آنکه بر شعارهای انقلابی تکیه کنند، بر مدیریت، اقتصاد و حفظ ثبات سیاسی تمرکز دارند.
محمدباقر قالیباف یکی از شناختهشدهترین چهرههای این طیف محسوب میشود. او که سابقه حضور در سپاه پاسداران را دارد، بخش مهمی از فعالیت سیاسی خود را در حوزه مدیریت شهری و نهادهای اجرایی سپری کرده است.
عباس عراقچی نیز نماد رویکردی است که حل بخشی از بحرانهای کشور را در مسیر مذاکره و توافق با قدرتهای جهانی جستجو میکند. بازگشت دوباره دیپلماسی به مرکز سیاست خارجی ایران برای بسیاری از ناظران نشانه افزایش نفوذ این جریان تلقی میشود.
در همین حال، انتخاب مسعود پزشکیان به ریاست جمهوری نیز از سوی برخی تحلیلگران به عنوان نشانهای از تمایل بخشی از حاکمیت به کاهش شکاف میان دولت و جامعه ارزیابی شده است؛ هرچند میزان موفقیت این سیاست همچنان محل بحث است.
فصل سوم: مسئله جانشینی و نقش مجتبی خامنهای
یکی از مهمترین موضوعات سیاسی ایران در سالهای اخیر، مسئله جانشینی رهبری است. با وجود آنکه هیچ اعلام رسمی درباره آینده رهبری جمهوری اسلامی صورت نگرفته، نام مجتبی خامنهای در سالهای گذشته بارها در گزارشها، تحلیلها و گمانهزنیهای سیاسی مطرح شده است.
با این حال، باید تأکید کرد که هیچ سند رسمی و قابل استنادی درباره نقش آینده او در ساختار رهبری منتشر نشده است. آنچه وجود دارد مجموعهای از گزارشها، روایتهای غیررسمی و تحلیلهایی است که از افزایش نفوذ حلقههای نزدیک به بیت رهبری سخن میگویند.
در چنین شرایطی، برخی ناظران معتقدند بخشی از تحولات کنونی را میتوان در چارچوب آمادهسازی ساختار قدرت برای دوران پس از آیتالله خامنهای تحلیل کرد؛ هرچند همچنان شواهد کافی برای نتیجهگیری قطعی وجود ندارد.
فصل چهارم: بازیگران خارجی و شکافهای درونی
قدرتهای خارجی همواره تلاش کردهاند از شکافهای موجود در ساختار جمهوری اسلامی برای پیشبرد اهداف خود استفاده کنند. ایالات متحده، اسرائیل و برخی کشورهای منطقه طی سالهای گذشته سرمایهگذاری قابل توجهی در حوزه اطلاعاتی، سایبری و امنیتی علیه ایران انجام دادهاند.
بخش مهمی از موفقیت این راهبردها نه صرفاً ناشی از توان خارجی، بلکه نتیجه شناخت دقیق اختلافات و رقابتهای درونی ساختار قدرت در ایران بوده است.
با این حال، ادعاهای مربوط به ارتباط مستقیم برخی جناحهای سیاسی داخلی با بازیگران خارجی تاکنون با اسناد معتبر و عمومی تأیید نشده و باید با احتیاط به آنها نگریست.
فصل پنجم: بازآرایی قدرت، نه لزوماً اصلاح ساختار
در حالی که بخشی از نخبگان سیاسی ایران از ضرورت کاهش تنشهای خارجی سخن میگویند، روندهای داخلی همچنان پرسشهای جدی درباره وضعیت حقوق بشر و آزادیهای مدنی ایجاد میکند.
ادامه اعدامها، فشار بر فعالان مدنی، محدودیتهای سیاسی و امنیتی و برخورد با منتقدان نشان میدهد که تغییر احتمالی در آرایش قدرت الزاماً به معنای تحول در ماهیت ساختار سیاسی نیست.
تجربه جمهوری اسلامی نشان داده که جابهجایی جناحها درون حاکمیت همیشه به تغییر رابطه حکومت و جامعه منجر نمیشود.
نتیجهگیری
تحولات اخیر ایران را میتوان از زوایای مختلف تفسیر کرد. برخی آن را نشانه ظهور یک جریان عملگرا و متمایل به دیپلماسی میدانند و برخی دیگر معتقدند آنچه در حال وقوع است صرفاً بازآرایی قدرت در درون نظام برای عبور از بحرانهای پیشرو است.
آنچه تاکنون قابل مشاهده است، کاهش نسبی نفوذ برخی جریانهای تندرو و افزایش نقش نیروهایی است که بر مدیریت بحران، اقتصاد و دیپلماسی تأکید دارند. اما اینکه این روند به اصلاحات پایدار منجر خواهد شد یا صرفاً شکل تازهای از تداوم وضع موجود خواهد بود، پرسشی است که پاسخ آن را باید در تحولات سالهای آینده جستجو کرد.
این تحلیل بر پایه روندهای قابل مشاهده، اظهارات رسمی، گزارشهای رسانهای و گمانهزنیهای موجود در فضای سیاسی تهیه شده و نباید به عنوان گزارش تحقیقی یا اثبات یک سناریوی مشخص تلقی شود.
