کوردانه: محمدرضا اسکندری: آنچه این روزها بهعنوان «آتشبس» میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی ایران معرفی میشود، بیش از آنکه نشانه پیروزی یا گشایش دیپلماتیک باشد، تلاشی هماهنگ برای بازنویسی یک بنبست پرهزینه است؛ توقفی که هر دو طرف میکوشند آن را در قالب «دستاورد» به افکار عمومی عرضه کنند، در حالی که واقعیت، از ناتمامماندن اهداف، هراس از گسترش بحران و عقبنشینی از یک مسیر پرهزینه حکایت دارد.
آنچه امروز با عنوان «آتشبس» در روایتهای رسمی واشنگتن و تهران عرضه میشود، در واقع بیش از هر چیز یک آرایش سیاسی و رسانهای برای پنهانکردن واقعیت است. این آتشبس نه محصول پیروزی قاطع یک طرف، نه نتیجه تحقق کامل اهداف اعلامی، و نه نشانه استقرار یک صلح پایدار است. آنچه رخ داده، توقفی اجباری در میانه مسیری است که ادامه آن میتوانست به بحرانی گستردهتر و مهارنشدنی در سطح منطقه منجر شود.
در چنین شرایطی، هر دو طرف تلاش میکنند روایت مطلوب خود را بسازند. در سوی آمریکا، لحن دونالد ترامپ و ادعای توقف حمله، در ظاهر حامل پیام کنترل بحران و موفقیت است، اما در باطن نشانهای روشن از نرسیدن به اهدافی است که پیشتر با زبان تهدید و نمایش قدرت مطرح شده بود. اگر دستاورد نظامی کامل و «فراتر از انتظار» حاصل شده بود، دیگر نیازی به توقف، فرصتدادن، بازنگری و باز کردن مسیر مذاکره وجود نداشت. همین شکاف میان ادعا و اقدام، نشان میدهد که روایت رسمی بیش از آنکه بازتاب واقعیت میدان باشد، تلاشی برای مدیریت تبعات یک بنبست است.
در تهران نیز وضعیت تفاوت ماهوی ندارد. جمهوری اسلامی بار دیگر همان الگوی آشنای تبلیغاتی را به کار گرفته است: اعلام «پیروزی»، تفسیر آتشبس بهعنوان نتیجه «مقاومت»، و حذف یا کمرنگکردن هزینههایی که بر کشور و جامعه تحمیل شده است. اما اگر این پیروزی تا این اندازه روشن و قاطع بود، پذیرش توقف و حرکت بهسوی مهار بحران چه معنایی داشت؟ اینجا نیز روایت رسمی بیش از آنکه مبتنی بر دستاورد واقعی باشد، تلاشی است برای جلوگیری از شکلگیری این پرسش اساسی که چرا مسیری که با شعارهای حداکثری آغاز شد، به توقف ختم شد.
واقعیت این است که در این مقطع، هیچیک از طرفین به پیروزی روشن و تعیینکننده نرسیدهاند. آنچه رخ داده، برخورد یک طراحی سیاسی ـ نظامی با محدودیتهای سخت و کنترلناپذیر منطقه بوده است. سناریوی یک درگیری کوتاه، محدود و قابلکنترل، بهسرعت با موانعی روبهرو شد که ادامه آن را برای هر دو طرف پرهزینه و خطرناک کرد. از یکسو، خطر سرایت بحران به سطح منطقه افزایش یافت و از سوی دیگر، ظرفیت تحمل هزینههای بیشتر برای هیچیک نامحدود نبود. در نتیجه، توقف شکل گرفت؛ نه از موضع اقتدار، بلکه از سر اجبار.
با این همه، آنچه اکنون برجسته شده، نه خود واقعیت بلکه رقابت برای تفسیر آن است. هر دو طرف میکوشند شکست در تحقق اهداف حداکثری را با واژههایی چون «دستاورد»، «مدیریت موفق» و «تحمیل اراده» بازنویسی کنند. این همان نقطهای است که تبلیغات جای تحلیل را میگیرد و روایتسازی، جانشین واقعیت میشود. اما با وجود همه این تلاشها، چند واقعیت همچنان پابرجاست: اهداف اعلامشده بهطور کامل محقق نشدهاند، هزینههای سنگینی پرداخت شده، و مسیر در نهایت به توقفی اجباری رسیده است. این مجموعه را، با هر ادبیاتی که بیان کنند، نمیتوان بهسادگی «پیروزی» نامید.
در این میان، بخشی از اپوزیسیون، بهویژه جریانهای نزدیک به رضا پهلوی، نیز در آزمون این بحران کارنامهای قابل دفاع ارائه نکردند. این جریانها نهتنها از گزینه نظامی فاصله نگرفتند، بلکه در مواردی چنان سخن گفتند که گویی هر سطحی از فشار، تخریب و ناامنی علیه جامعه ایران، مادامی که به تغییر ساختار قدرت منجر شود، قابل توجیه است. این رویکرد، نه فقط از منظر سیاسی، بلکه از حیث مسئولیتپذیری عمومی نیز محل پرسش جدی است. زیرا مرز میان مخالفت با حکومت و بیتفاوتی نسبت به هزینههایی که مردم میپردازند، مرزی تعیینکننده است.
نتیجه این همصدایی با فضای جنگطلبانه نیز روشن شد: نه معادله قدرت آنگونه که وعده داده میشد دگرگون شد، نه سناریوی مطلوب این جریانها تحقق یافت، و نه مداخله و تنش خارجی توانست آن تغییر مورد ادعا را رقم بزند. در مقابل، آنچه برجای ماند، آسیب بیشتر به اعتبار سیاسی جریانی بود که کوشید بحران را به فرصت تبدیل کند، اما در عمل از تحلیل واقعیت و درک هزینههای انسانی و اجتماعی آن فاصله گرفت.
در سطح منطقه نیز این بحران یک واقعیت مهم را بار دیگر آشکار کرد: حتی نزدیکترین متحدان آمریکا نیز در نهایت در چارچوب ملاحظات و محدودیتهای راهبردی واشنگتن حرکت میکنند. در لحظهای که خطر گسترش بحران واقعی شد، بسیاری از شعارهای تهاجمی جای خود را به محاسبهگری، کنترل و عقبنشینی دادند. این مسئله نشان داد که میان ادبیات پرهیاهوی سیاسی و توان واقعی برای ادامه یک رویارویی پرهزینه، فاصلهای جدی وجود دارد.
در مقابل این فضا، موضع نیروهای کرد از این جهت قابل توجه بود که بهصراحت اعلام کردند این جنگ، جنگ آنها نیست و حاضر نیستند به ابزار بازی قدرتهای بزرگ تبدیل شوند. در شرایطی که برخی تلاش داشتند روایتی درباره نقشآفرینی نظامی آنها بسازند، این نیروها چنین ادعاهایی را رد کردند و بر استقلال تصمیمگیری خود تأکید گذاشتند. این موضع، از منظر سیاسی، تفاوتی روشن با رفتار جریانهایی داشت که بدون توجه به پیامدهای درگیری، از هر سناریوی مداخلهگرایانه استقبال میکردند.
در جمعبندی میتوان گفت آنچه امروز «آتشبس» نامیده میشود، بیش از هر چیز بازتاب یک توقف اجباری در میانه بحرانی رو به گسترش است؛ توقفی که هم در واشنگتن و هم در تهران، با پوششی از تبلیغات و روایتسازی عرضه میشود تا شکست در تحقق اهداف نهایی، بهعنوان «دستاورد» بازتعریف شود. اما واقعیت، بیرون از این روایتها ایستاده است: نه پیروزی قاطعی حاصل شده، نه صلحی واقعی برقرار شده، و نه هزینههای این بحران از حافظه جامعه پاک خواهد شد.
آنچه تغییر کرده، نه ماهیت ماجرا، بلکه فقط زبان توصیف آن است. و دقیقاً از همینجاست که باید به روایتهای رسمی با تردید نگریست: وقتی واقعیت تلختر از آن است که بتوان آشکارا پذیرفتش، قدرتها معمولاً آن را با واژههایی زیباتر بازنویسی میکنند.
