کوردانه: محمدرضا اسکندری: یادآوری سرگذشت شهلا و نسرین کعبی، دو پرستار آزاده سقزی که حتی زخمی‌های دشمن را نیز درمان می‌کردند، امروز بیش از هر زمان دیگری معنای اخلاق پزشکی و شرافت انسانی را به ما یادآوری می‌کند؛ آن هم در روزهایی که روایت‌هایی تلخ از خودداری برخی بیمارستان‌ها و کادر درمان در باشور کوردستان از درمان یک دختر پیشمرگه روژهلاتی، وجدان عمومی جامعه را زخمی کرده است.

غزال عزیز، کاش در بیمارستان‌های اقلیم کوردستان، شهلا و نسرین کعبی بودند؛ شاید آن‌وقت امروز در میان ما زنده بودی.

شهلا و نسرین کعبی از نخستین زنان تحصیل‌کرده شهر سقز بودند. هر دو پرستار بودند و در بیمارستان سقز خدمت می‌کردند. در آن زمان، به دلیل کمبود خدمات پزشکی و وجود تنها یک بیمارستان در شهر، مردم بسیاری ناچار بودند در ساعت‌های خارج از وقت اداری نیز برای درمان بیماران خود به دنبال کمک بگردند. در چنین شرایطی، بارها پیش می‌آمد که مردم شبانه و نیمه‌شب به سراغ شهلا و نسرین می‌رفتند و آن دو با گشاده‌رویی، داوطلبانه و بدون دریافت هیچ هزینه‌ای، بر بالین بیماران حاضر می‌شدند. به همین دلیل، از محبوبیت و احترام فراوانی در میان مردم برخوردار بودند.

در جریان جنگ شش‌روزه سقز، پس از فتوای جهاد خمینی علیه کوردستان در ۲۸ مرداد ۱۳۵۸، این دو خواهر شش روز و شش شب در بیمارستان ماندند و بی‌وقفه به مداوای مجروحان پرداختند. حتی پاسداران زخمی‌ای را که به دست کوردها افتاده بودند نیز درمان می‌کردند.

در یکی از همان روزها، چند پیشمرگ کورد که از حضور پاسداران زخمی در بیمارستان باخبر شده بودند، به بیمارستان رفتند و خواستند آنان را با خود ببرند. اما شهلا کعبی در برابر آنان ایستاد و گفت: این وجدان، شرافت کاری و مسئولیت حرفه‌ای ماست. از نظر ما، زخمی فرقی ندارد. شما و هیچ‌کس دیگر حق ندارید این مجروحان را از اینجا خارج کنید. آنان باید تا پایان درمان در بیمارستان بمانند و سپس به مرجع صلاحیت‌دار سپرده شوند.

اما سرنوشت این دو زن شریف، خود به نمادی از بی‌عدالتی بدل شد. پس از جنگ شش‌روزه، به اتهام درمان پیشمرگان، به دادگاه خلخالی سپرده و محاکمه شدند. شهلا به قزوین و نسرین به ماهان کرمان تبعید شد. با بازپس‌گیری شهرها به دست پیشمرگان، هر دو پس از سه ماه و بنا بر تصمیم خود، دوباره به سقز بازگشتند. اما در خرداد ۱۳۵۹ بار دیگر بازداشت شدند؛ نخست به اوین و سپس به زندان سنندج منتقل شدند. سرانجام در سحرگاه ۷ شهریور ۱۳۵۹ هر دو تیرباران شدند.

در میدان تیرباران، دژخیم خواست چشمان نسرین را ببندد، اما او گفت: «نمی‌خواهم چشمانم را ببندید.» سپس به سراغ شهلا رفت. شهلا گفت: «چشمان مرا ببندید.» نسرین از او پرسید: «مگر می‌ترسی؟» شهلا پاسخ داد: «نمی‌ترسم؛ اما نمی‌خواهم مرگ خواهرم را ببینم.» آن‌گاه نسرین گفت: «پس چشمان مرا هم ببندید.»

بازخوانی این روایت در چنین روزهایی، تنها یادآوری یک خاطره تاریخی نیست؛ بلکه تذکری است به وجدان عمومی کوردستان. مردم باید بدانند کورد واقعی و آزادی‌خواه، نه نوکر و مزدور دیگران، بلکه انسان شریفی است که حتی در برابر دشمن زخمی نیز اصول انسانی و اخلاقی را زیر پا نمی‌گذارد. پرستار و پزشک واقعی، وقتی با بیماری در بیمارستان روبه‌رو می‌شود، دیگر او را دشمن نمی‌بیند؛ او را بیمار می‌بیند، انسانی نیازمند درمان.

و درست به همین دلیل است که آنچه درباره غزال و خودداری بیمارستان‌ها یا کادر درمان در باشور کوردستان از درمان او روایت می‌شود، زخمی عمیق بر وجدان جامعه است. علت هرچه بوده باشد، چنین رفتاری ـ اگر رخ داده باشد ـ نشانه یک شکست اخلاقی، انسانی و ملی است.

و اگر چنین نبوده، اگر روایت‌ها نادرست یا ناقص‌اند، پس این وظیفه مردم باشرف باشور کوردستان است که حقیقت را روشن کنند: چه اتفاقی افتاد؟ چه کسی مسئول بود؟ چه کسی دستور داد یا زمینه‌ای فراهم کرد که یک دختر جوان پیشمرگه روژهلاتی از درمان محروم بماند و جان ببازد؟

امروز مسئله فقط مرگ یک دختر نیست؛ مسئله، سقوط یا حفظ شرافت یک جامعه است.