محمدرضا اسکندری: قتل یک دانشجوی زن در دانشکده دندانپزشکی قزوین، به دست دانشجوی مردی که بنا بر گزارش‌ها با او رابطه عاطفی و عاشقانه داشته، و سپس خودکشی ضارب، تنها یک حادثه جنایی یا یک اختلاف شخصی نیست؛ این فاجعه نشانه‌ای دردناک از زخمی عمیق در روان و پیکر جامعه‌ای است که سال‌ها زیر فشار خشونت، سرکوب، فقر، ناامیدی و تبلیغ مرگ زندگی کرده است.

وقتی ۴۷ سال است که رژیم جمهوری اسلامی در کوچه و خیابان، مدرسه و دانشگاه، رادیو و تلویزیون، منبر و هر فضای عمومی که در اختیار داشته، خشونت، مرگ‌خواهی، نفرت و حذف دیگری را تبلیغ کرده است، از چنین جامعه‌ای چه انتظاری می‌توان داشت؟

وقتی به‌جای آموزش مدارا، گفت‌وگو، مهارت‌های زندگی، روان‌درمانی و حمایت اجتماعی، مردم در وضعیت دائمی جنگ، ترس، اضطراب و بی‌آیندگی نگه داشته می‌شوند؛ وقتی رسانه‌های حکومتی به‌جای آموزش زندگی، آرامش و امید، نمایش سلاح، تهدید و خشونت را عادی می‌کنند؛ وقتی در شرایط فقر و رنج عمومی، حتی شادی خیابانی و مراسم اجتماعی نیز با اسلحه و نمایش قدرت همراه می‌شود، باید پرسید این حجم از خشونت چه بر سر روان جمعی جامعه آورده است؟

حادثه قزوین از این جهت دردناک‌تر است که دو طرف ماجرا دانشجوی پزشکی بودند؛ جوانانی که باید در آینده درمانگر درد مردم می‌شدند. آنان در مسیری تحصیل می‌کردند که هدف آن کاهش رنج، درمان انسان و نجات جان است. اما در نهایت، خود قربانی بحرانی شدند که جامعه سال‌هاست آن را جدی نگرفته است.

این دو دانشجو، بنا بر گزارش‌ها، در یک رابطه عاطفی و عاشقانه بوده‌اند؛ رابطه‌ای که به بن‌بست رسیده و در مرحله فروپاشی قرار داشته است. دلیل دقیق شکست این رابطه و آنچه در ذهن و روان ضارب گذشته، هنوز روشن نیست؛ اما آنچه آشکار است این است که شکست عشقی، هر اندازه تلخ و سنگین باشد، در یک جامعه سالم نباید به قتل، خودکشی و شلیک چند گلوله در برابر چشم مردم منجر شود.

این تصویر، تصویری هولناک است: قلبی که تا چندی پیش جای عشق آن مرد بود، در محیط درمانگاه، با چند گلوله هدف قرار گرفت؛ آن هم در جایی که باید محل درمان، آرامش و نجات جان انسان باشد، نه صحنه مرگ، خشونت و فروپاشی روانی.

از نگاه علمی و اجتماعی، چنین حوادثی را نمی‌توان تنها به «جنون لحظه‌ای» یا «اختلاف شخصی» تقلیل داد. خشونت فردی، به‌ویژه زمانی که با قتل و خودکشی همراه می‌شود، اغلب در بستری گسترده‌تر از عوامل روانی، اجتماعی، فرهنگی و ساختاری شکل می‌گیرد؛ از جمله فشارهای روانی درمان‌نشده، نبود آموزش مدیریت خشم، نبود فرهنگ کمک خواستن، انگ اجتماعی نسبت به مراجعه به روان‌شناس، دسترسی به سلاح، ناامیدی، بحران‌های عاطفی و زیستن در محیطی خشونت‌زده.

در جامعه‌ای که کمک گرفتن از روان‌شناس، روان‌درمانگر، مددکار اجتماعی یا روان‌پزشک هنوز برای بسیاری نشانه ضعف، شرم یا دیوانگی تلقی می‌شود، انسان در لحظه بحران ممکن است به‌جای درمان و گفت‌وگو، به سوی خشونت، انتقام یا نابودی خود و دیگری رانده شود. این همان نقطه‌ای است که اهمیت فرهنگ سلامت روان آشکار می‌شود.

من، به‌عنوان روان‌درمانگری که بیش از ۳۰ سال در هلند سابقه کار دارم، از نزدیک دیده‌ام که دولت، نهادهای مدنی، سازمان‌های اجتماعی و مجموعه‌هایی که با حمایت مردم و دولت فعالیت می‌کنند، چه نقش بزرگی در نهادینه‌کردن فرهنگ کمک خواستن و کمک کردن در جامعه داشته‌اند.

در هلند، کمک گرفتن از روان‌شناس، روان‌درمانگر، مددکار اجتماعی یا روان‌پزشک، نه نشانه ضعف است و نه نشانه دیوانگی؛ بلکه بخشی از فرهنگ مراقبت از انسان، پیشگیری از فروپاشی فردی و حفظ سلامت اجتماعی است. این فرهنگ یک‌شبه ساخته نشده است؛ نتیجه سال‌ها آموزش، سیاست‌گذاری اجتماعی، کار مدنی، حمایت نهادی و احترام به سلامت روان انسان است.

در چنین جامعه‌ای، وقتی فرد دچار شکست عاطفی، بحران خانوادگی، فشار روانی، افسردگی، خشم یا اضطراب می‌شود، راه کمک گرفتن برای او باز است. مدرسه، دانشگاه، پزشک خانواده، روان‌شناس، مددکار اجتماعی، مراکز بحران و سازمان‌های مدنی هر یک می‌توانند بخشی از شبکه حمایت باشند. هدف این است که انسان پیش از رسیدن به نقطه انفجار، دیده شود، شنیده شود و یاری بگیرد.

البته هلند نیز جامعه‌ای کامل و بی‌نقص نیست. در طول این سال‌ها، به‌صورت استثنایی، حوادث تلخ و خشونت‌آمیزی رخ داده است. اما برای فهم ریشه‌های بسیاری از این حوادث، باید با دقت و انصاف به زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی، مهاجرتی، تجربه جنگ، خشونت‌های پیشین، سرکوب، آسیب‌های درمان‌نشده و شکاف‌های هویتی نیز توجه کرد؛ به‌ویژه زمانی که برخی افراد از کشورهایی آمده‌اند که جنگ، خشونت، سرکوب یا ناامنی هنوز بخشی از تجربه روزمره مردم بوده است.

این سخن به معنای متهم کردن یک گروه یا جامعه مهاجر نیست؛ بلکه یادآوری این واقعیت است که خشونت درمان‌نشده می‌تواند از یک جغرافیا به جغرافیای دیگر منتقل شود، اگر با درمان، آموزش و حمایت اجتماعی روبه‌رو نشود.

در فرهنگ حرفه‌ای سلامت روان در هلند، حتی خود روان‌شناسان، روان‌درمانگران و کسانی که در این حوزه کار می‌کنند، در مسیر آموزش باید با زندگی، زخم‌ها، ترس‌ها، ضعف‌ها و مشکلات واقعی خود روبه‌رو شوند. در بسیاری از دوره‌های آموزشی، فرد درمانگر باید بارها و گاهی در ده‌ها جلسه، به‌صورت واقعی و نه نمایشی، نزد روان‌درمانگر یا روان‌پزشک بنشیند و زندگی شخصی، بحران‌ها، آسیب‌ها و مسائل درونی خود را بررسی کند. این بخش مهمی از آموزش حرفه‌ای است.

زیرا کسی که قرار است انسان‌های زخمی را یاری کند، نخست باید با زخم‌های خود صادقانه روبه‌رو شده باشد. جامعه‌ای که درمانگر تربیت می‌کند، می‌داند انسان درمان‌نشده نمی‌تواند به‌درستی به درمان جامعه کمک کند.

تفاوت اصلی میان جامعه‌ای که فرهنگ کمک گرفتن را نهادینه کرده و جامعه‌ای که درد را سرکوب می‌کند، همین‌جاست. در یک جامعه سالم، شکست عشقی پایان زندگی نیست. خشم قابل مدیریت است. بحران روانی قابل درمان است. کمک خواستن نشانه آگاهی است، نه شرم. اما در جامعه‌ای که حکومت سال‌ها مرگ، اسلحه، انتقام، تحقیر و حذف را تبلیغ کرده است، حتی رابطه عاشقانه نیز می‌تواند در لحظه شکست به خشونت مرگبار تبدیل شود.

حادثه قزوین فقط قتل یک دختر جوان نیست؛ فقط خودکشی یک پسر جوان هم نیست. این حادثه نشانه طوفانی است که زیر پوست جامعه جریان دارد؛ طوفانی از خشم‌های فروخورده، شکست‌های درمان‌نشده، روابط زخمی، روان‌های خسته، خانواده‌های بی‌پناه، جوانان ناامید و جامعه‌ای که سال‌ها به‌جای درمان، با سرکوب و خشونت روبه‌رو شده است.

تا زمانی که حکومت دست از تبلیغ مرگ، خشونت، اسلحه و نفرت در فضای عمومی برندارد، و تا زمانی که سلامت روان، روان‌درمانی، آموزش مهارت‌های زندگی، مدیریت خشم، حمایت اجتماعی و فرهنگ کمک خواستن در جامعه جایگاه واقعی پیدا نکند، متأسفانه باید انتظار تکرار چنین فجایعی را در شکل‌های گوناگون داشت.

جامعه زمانی به سوی تمدن انسانی حرکت می‌کند که انسان در لحظه شکست، درد، خشم، عشق از دست‌رفته و بحران روانی، تنها رها نشود. جامعه زمانی رشد می‌کند که به‌جای مرگ، زندگی را آموزش دهد؛ به‌جای اسلحه، گفت‌وگو را؛ به‌جای انتقام، درمان را؛ و به‌جای شرم از روان‌درمانی، حق انسان برای آرامش، امنیت و سلامت روان را به رسمیت بشناسد.

منبع سایت مجمع همکاری زاگرس