کوردانه: محمدرضا اسکندری:خالو رستم خسروی تنها پدر یک خانواده یا مردی از روستای بازگر نبود؛ او نمونه نسلی از مردم یارسان و جنوب زاگرس بود که در میان جنگ، تبعید، فقر و فشار استخبارات عراق، نه هویت خود را فروخت، نه شرافتش را و نه پیوندش با کوردستان را. زندگی او پاسخی روشن به همه کسانی است که امروز می‌کوشند یارسان را از کوردستان جدا تعریف کنند.

یادی از خالو رستم خسروی

در تاریخ مردم یارسان و جنوب زاگرس، انسان‌هایی بوده‌اند که شاید نامشان در کتاب‌های رسمی نوشته نشده باشد، اما زندگی آنان خود سندی زنده از شرافت، مقاومت و پیوند عمیق یارسان با کوردستان است. یکی از این انسان‌ها خالو رستم خسروی از روستای بازگر بود؛ مردی خاکی، صادق، مردم‌دار و استوار که در سخت‌ترین روزگار، حاضر نشد عزت و هویت خود را به قدرت‌های سرکوبگر بفروشد.

خانواده خالو رستم خسروی، مانند بسیاری از خانواده‌های یارسان و کوردستان، بر اثر جنگ ایران و عراق و فشارهای جمهوری اسلامی ناچار شد از زادگاه خود کوچ کند و به عراق برود. این خانواده پیش از آوارگی، زندگی دامداری آبرومندانه‌ای داشت. خالو رستم در زمان خود مردی زحمتکش و از نظر مالی نسبتاً توانمند بود و تلاش داشت در همان جغرافیای کوردنشین بماند و با کرامت زندگی کند.

اما آوارگی، فقط جابه‌جایی از یک سرزمین به سرزمین دیگر نبود. برای بسیاری از مردم، تبعید آغاز امتحان شرافت بود. در همان دوران، برخی از کسانی که به عراق رفته بودند، به خاطر پول، امکانات یا ترس، خود را به رژیم بعث فروختند و به خبرچینی، گوش‌بری، جاسوسی و همکاری با دستگاه‌های امنیتی عراق مشغول شدند. اما خالو رستم خسروی از آن جنس انسان‌هایی نبود که بتوان او را خرید.

او به هیچ عنوان حاضر نشد کوچک‌ترین نزدیکی با نیروهای بعثی، به‌ویژه استخبارات عراق، داشته باشد. همین ایستادگی سبب شد که حکومت بعث پس از مدتی بفهمد با انسانی روبه‌روست که قابل خریدن نیست. به همین دلیل به او دستور دادند که دام‌های خود را بفروشد و از مناطق کوردنشین به رمادی عراق برود.

خالو رستم می‌دانست چرا چنین دستوری به او داده شده است. می‌دانست که مجازات مزدور نشدن، تبعید و محرومیت است. با این حال، ترجیح داد زندگی و دارایی خود را از دست بدهد، اما شرافت خود را حفظ کند. او ناچار شد گوسفندانش را بفروشد، آن هم نه با قیمت واقعی، بلکه با قیمتی بسیار پایین. این فقط فروش دام نبود؛ بریدن اجباری از شیوه زندگی، خاک، خاطره و ریشه بود.

سارو خسروی در خاطرات خود از پدرش، تصویری دردناک و انسانی از آن روزها به دست می‌دهد. او می‌نویسد یکی از تلخ‌ترین خاطرات زندگی‌اش زمانی بود که خانواده ناچار شد زندگی دامداری را ترک کند و سگ گله چند کیلومتر دنبال آنان آمد، اما خانواده به دلیل تبعید و اجبار، ناچار شد او را جا بگذارد. درد رها کردن آن سگ وفادار هنوز در حافظه او مانده است. این تصویر، فقط خاطره یک کودک یا یک خانواده نیست؛ تصویر آوارگی مردمی است که برای شرافتمند ماندن، خانه، دام، زمین، خاطره و حتی وفادارترین همراهان خود را پشت سر گذاشتند.

اما خالو رستم در تبعیدگاه رمادی نیز خاموش نشد. او در آنجا هم تلاش کرد با حزب دموکرات در ارتباط باشد و هم‌زمان کوشش نمود بچه‌های کمپ و خانواده‌های آواره با زبان کوردی، فرهنگ کوردستان و تاریخ ملت خود آشنا شوند. در همان زمانی که برخی خود را «اهل حق» می‌دانستند اما با آموزش زبان کوردی به فرزندان مخالفت می‌کردند، خالو رستم یک‌تنه برای آموزش زبان و فرهنگ کوردی ایستاد. بسیاری از کسانی که بعدها خواندن و نوشتن آموختند، مدیون تلاش‌های او بودند.

این بخش از زندگی خالو رستم اهمیت زیادی دارد. او خود را هم یارسانی می‌دانست و هم کوردستانی. برای او، یارسان بودن در برابر کوردستانی بودن قرار نداشت. او میان این دو دیوار نمی‌کشید. برعکس، یارسان را بخشی ریشه‌دار از حافظه تاریخی، فرهنگی و سیاسی کوردستان می‌دانست. همین زندگی عملی، پاسخی روشن به کسانی است که امروز تلاش می‌کنند یارسان را جدا از کوردستان تعریف کنند.

یکی از روایت‌های مهم درباره خالو رستم، دیدار مأمور استخبارات عراق از خانه ساده و گِلی اوست. مأمور امنیتی برای بررسی وضعیت او و فهمیدن اینکه چرا با استخبارات همکاری نمی‌کند، وارد خانه‌اش می‌شود. در آن خانه، به جای عکس صدام حسین که در خانه بسیاری از مزدوران و وابستگان دیده می‌شد، تصویر بزرگی از پیشوا قاضی محمد بر دیوار نصب شده بود.

مأمور استخبارات از او می‌پرسد: «این عکس کیست؟» و خالو رستم با صراحت پاسخ می‌دهد: «این رهبر من، رهبر ملت کورد و یارسان است؛ پیشوا قاضی محمد.»

این پاسخ، فقط یک جمله احساسی نبود. این جمله اعلام موضع انسانی بود که در برابر جمهوری اسلامی، رژیم بعث، استخبارات، تبعید، فقر و فشار ایستاد، اما حاضر نشد از کوردستان، یارسان و کرامت انسانی خود دست بکشد. مأمور استخبارات در خانه مزدوران عکس صدام را دیده بود، اما در خانه خالو رستم با تصویر پیشوای کوردستان روبه‌رو شد. همین تفاوت، تمام حقیقت را توضیح می‌دهد.

خالو رستم از آن دسته انسان‌هایی بود که با زندگی خود سیاست را معنا می‌کرد، نه با شعار. او نشان داد که می‌توان یارسانی بود و هم‌زمان کوردستانی ماند؛ می‌توان زاگرسی بود و در کنار آن، خود را بخشی از سرنوشت ملت کورد دانست؛ می‌توان فقیر شد، تبعید شد، دام و خانه را از دست داد، اما شرافت را نفروخت.

در نوشته‌های سارو خسروی نیز خالو رستم مردی دوربین و باتجربه، خاکی و خاک‌دوست، شجاع، مردم‌دار، یاری‌گر نیازمندان و مخالف هرگونه مزدوری و وابستگی معرفی می‌شود. او انسانی بود که در باب و پاییز، در سختی و سرما، در فقر و تبعید، اجازه نداد زندگی او را از انسانیت و هویت خود دور کند. او مال و آسایش را بر شرافت ترجیح نداد.

یاد خالو رستم، فقط یاد یک پدر یا یک شخصیت خانوادگی نیست. یاد نسلی است که با همه فشارها، یارسانی ماند، کوردستانی ماند و در برابر استخبارات و مزدوری سر خم نکرد. این نسل به ما می‌آموزد که هویت‌های درونی کوردستان، اگر با صداقت فهمیده شوند، نه تهدیدی برای یکدیگرند و نه مانعی برای ملت‌سازی دموکراتیک؛ بلکه سرمایه تاریخی و اخلاقی ما هستند.

امروز اگر کسانی می‌خواهند یارسان را از کوردستان جدا کنند، باید پیش از هر چیز به زندگی خالو رستم‌ها نگاه کنند؛ به انسان‌هایی که نه با ادعا، بلکه با رنج، تبعید، آموزش زبان کوردی، ارتباط با جنبش کوردستان و ایستادگی در برابر استخبارات نشان دادند که جنوب زاگرس بخشی جدایی‌ناپذیر از حافظه سیاسی و تاریخی کوردستان است.

خالو رستم خسروی سند زنده این حقیقت بود که یارسان برای دیده شدن نیازی ندارد از کوردستان جدا شود. جنوب زاگرس برای قدرتمند شدن نیازی ندارد در برابر روژهلات یا کوردستان قرار گیرد. گوران، لک، کلهر، یارسان و همه مردم جنوب زاگرس زمانی نیرومندتر می‌شوند که جایگاه خود را در درون یک کوردستان دموکراتیک، چندصدایی و عادلانه تعریف کنند.

یکی از افتخارات من این است که سال‌هاست با این خانواده دوستی و آشنایی نزدیک دارم. من این خانواده را از نزدیک می‌شناسم و به‌خوبی می‌دانم که آنان چه خدمتی به فرهنگ کوردی، زبان کوردی و حافظه تاریخی مردم یارسان و کوردستان کرده‌اند. به همین دلیل، احساس کردم وظیفه اخلاقی و انسانی من است که در این نوشته یادی از خالو رستم خسروی بکنم؛ مردی که زندگی‌اش تنها متعلق به یک خانواده نبود، بلکه بخشی از حافظه جمعی مردم یارسان، جنوب زاگرس و کوردستان است.

برای من، یاد کردن از خالو رستم تنها یک احترام شخصی نیست؛ ادای دینی است به نسلی که در سکوت، با رنج، تبعید، شرافت و پایداری، از هویت و فرهنگ خود پاسداری کرد. شناخت من از این خانواده و آگاهی از نقش آنان در خدمت به فرهنگ کوردی، باعث شد که نتوانم در برابر این بخش از تاریخ خاموش بمانم.

یاد خالو رستم، یاد شرافتی است که فروخته نشد؛ یاد هویتی است که در تبعید هم خاموش نشد؛ یاد مردی است که در خانه گلی خود، به جای عکس دیکتاتور، تصویر پیشوای کوردستان را بر دیوار داشت و با صداقت گفت: این رهبر من، رهبر ملت کورد و یارسان است.

نام و یاد خالو رستم خسروی گرامی باد؛ مردی که یارسانی بود، کوردستانی ماند و تا پایان، شرافت را نفروخت.