کوردانه: محمدرضا اسکندری، زندانی سیاسی سابق و از بازماندگان سرکوبهای دهه ۱۳۶۰، به مناسبت روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام، از شبی روایت میکند که همراه با یازده زندانی دیگر در انتظار اجرای حکم اعدام خود بود. او در همان شب، در وصیتنامهاش خواستار حفظ جان کسانی شد که علیه او شهادت داده بودند. اسکندری با بازخوانی خاطرات تلخ زندان دیزلآباد کرمانشاه، مخالفت خود با اعدام صدام حسین و تأکید بر حق حیات حتی برای عاملان جنایت، یادآور میشود که مخالفت با اعدام تنها زمانی معنای واقعی و جهانشمول مییابد که شامل حال دشمنان و مخالفان ما نیز بشود. پیام او پس از بیش از چهار دهه روشن است: «عدالت نباید به انتقام تبدیل شود؛ مبارزه برای آزادی، بدون احترام به حق زندگی و کرامت همه انسانها، معنایی ندارد.»
۱۰ اکتبر؛ روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام
از تجربهای شخصی تا تعهدی انسانی برای جهانی بدون اعدام
نوشته: محمدرضا اسکندری
امروز، دهم اکتبر، روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام است؛ روزی برای دفاع از حق زندگی، اعتراض به بیعدالتی و یادآوری این حقیقت بنیادین که هیچ حکومتی نباید حق داشته باشد به نام قانون، مذهب، ایدئولوژی یا قدرت سیاسی، جان انسانی را بگیرد.
جهانی که وجدان انسانی در آن بیدار باشد، نمیتواند کشتن انسان به فرمان حکومت را راهی برای تحقق عدالت بداند. حتی اگر انسانی مرتکب هولناکترین جنایتها شده باشد، حق حیات او نباید به ابزاری برای انتقامجویی یا نمایش قدرت سیاسی تبدیل شود.
مخالفت با مجازات اعدام، پیش از آنکه یک موضع سیاسی باشد، تعهدی اخلاقی به حرمت زندگی و کرامت انسان است؛ تعهدی که اعتبار آن نه در دفاع از جان دوستان و همفکران، بلکه در پاسداری از حق زندگی مخالفان و حتی دشمنان ما آشکار میشود.
در این روز میخواهم شما را با خود به بیش از چهار دهه پیش ببرم؛ به روزگاری که نوجوانی آرمانخواه بودم و با رؤیای آزادی، برابری و عدالت اجتماعی قدم در راه مبارزه سیاسی گذاشتم؛ روزگاری که حاکمان، قدرت خود را مقدس میشمردند و بخش بزرگی از جامعه، زیر تأثیر باورهای مذهبی و فضای سیاسی آن دوران، از آنان حمایت میکرد.
آنچه مینویسم، تنها بازگویی خاطرات یک زندانی سیاسی نیست؛ روایت تجربهای است که در آن، مرگ را از نزدیک دیدم، در انتظار اعدام نشستم و در همان تاریکترین لحظات زندگی، بیش از هر زمان دیگری به ارزش حیات انسان ایمان آوردم.
سال ۱۳۶۰؛ سالی که مرگ در کوچهها و خیابانها میبارید
سال ۱۳۶۰ برای من و بسیاری از همنسلانم، سالی آکنده از ترس، سرکوب، شکنجه، زندان و اعدام بود؛ سالی که رؤیاهای یک نسل جوان زیر سایه سنگین خشونت و استبداد قرار گرفت.
پس از چند روز زندگی مخفیانه، با کمک یکی از بستگانم، به دست نیروهای سپاه پاسداران بازداشت و روانه زندان شدم.
در آن روزها و سالهای زندان، شاهد شکنجه و اعدام شمار زیادی از انسانها بودم؛ دختران و پسران جوانی که برخی از آنان هنوز به شانزدهسالگی نرسیده بودند. اتهام بسیاری از آنان چیزی جز خواندن، نگهداری یا توزیع نشریات سازمانهای سیاسی نبود.
ما را در طبقه دوم بند محکومان زندان دیزلآباد کرمانشاه نگهداری میکردند.
شبها، زندانیان را در برابر دیوار قرار میدادند، حکم اعدامشان را میخواندند و لحظاتی بعد، صدای شلیک گلوله پایان زندگی آنان را اعلام میکرد.
هنوز پس از گذشت بیش از چهار دهه، آن صداها را فراموش نکردهام.
بارها با گوشهای خود آخرین فریادهای آزادیخواهانه جوانانی را شنیدم که در واپسین لحظات زندگی نیز از آرمانهایشان دست نمیکشیدند؛ فرزندان این سرزمین که پیش از آنکه فرصت زندگی، عشق ورزیدن و شکوفایی بیابند، قربانی ماشین سرکوب شدند.
در آن شبها، مرگ تنها سرنوشت کسانی نبود که به جوخه اعدام سپرده میشدند؛ سایه آن بر زندگی همه ما سنگینی میکرد. هر صدای پا در راهرو، هر گشودهشدن درِ زندان و هر نامی که خوانده میشد، میتوانست آغاز آخرین لحظات زندگی انسانی دیگر باشد.
آنچه بر ما میگذشت، صرفاً مجازات چند زندانی نبود؛ تعرضی آشکار و سازمانیافته به حق حیات، آزادی اندیشه و کرامت انسانی بود.
حکم اعدام من و شبی که در انتظار مرگ نشستیم
پس از آن تجربههای تلخ، هنگامی که برای محاکمه به سپاه ایلام منتقل شدم، در برابر حاکم شرع و دادستان قرار گرفتم.
دو نفر را نیز به دادگاه آورده بودند تا علیه من شهادت دهند. یکی از آنان حدود یک سال از من کوچکتر بود.
قرار بود شهادت دهند که من هوادار سازمان مجاهدین خلق بودهام و با توزیع نشریات آن سازمان، دیگران را نیز به پیوستن به آن تشویق کردهام.
بر پایه همین اتهامات، حکم اعدام من صادر شد.
قرار بود در ساعات منتهی به اذان صبح، من و یازده نفر دیگر از همسلولیها و همسرنوشتانم را اعدام کنند؛ دوازده انسان جوان که بیشترشان هنوز به بیستوپنجسالگی نرسیده بودند.
آن شب، هر یک از ما به شیوه خود با مرگ روبهرو شده بودیم.
من و بسیاری از همراهانم، با باورهای مذهبی آن روزگار و امید به شهادت، در انتظار لحظهای بودیم که درِ سلول گشوده شود و ما را به محل اجرای حکم ببرند.
در میان ما پزشکی نیز حضور داشت؛ انسانی که با مبارزه مسلحانه موافق نبود، اما حکومت را مستبد، سرکوبگر و آزادیستیز میدانست.
او در وصیتنامهاش نوشته بود که مبارزه مسلحانه را نمیپذیرد، اما حاضر نیست در برابر سلطه حکومت بر وجدان و اعتقادات خود تسلیم شود.
نمیخواست در برابر دوربین تلویزیون بنشیند، از باورهای آزادیخواهانه خود اعلام برائت کند و برای نجات جانش به توبهای اجباری تن دهد.
برای او، همانگونه که برای بسیاری از ما، آزادی وجدان و حرمت انسان ارزشی بود که نمیشد آن را با فرمان حاکمان از میان برد.
در آن ساعات سنگین انتظار، خاطرهای از مبارزات آمریکای لاتین در ذهنم زنده شد؛ روایتی از مبارزی که پس از پیروزی، با شکنجهگر سابق خود روبهرو میشود، اما بهجای انتقامگرفتن و کشتن او، راه زندگی را پیش پایش میگذارد.
آن روایت، در ذهن نوجوان من معنایی عمیق داشت.
با خود اندیشیدم اگر مبارزه ما برای آزادی، عدالت و رهایی انسان است، چگونه میتوانیم پس از پیروزی همان شیوهای را در پیش بگیریم که امروز علیه آن مبارزه میکنیم؟
اگر ما نیز روزی به نام عدالت، انسانها را به دلیل عقاید، گذشته یا دشمنیشان به کام مرگ بفرستیم، چه تفاوتی میان آرمان آزادی و منطق سرکوب باقی خواهد ماند؟
در همان شب، وصیتنامهام را نوشتم.
در آن تأکید کردم که اگر روزی انقلاب پیروز شد و از سرنوشت من سخن گفتند، هیچکس حق ندارد به نام من، به خونخواهی من یا به بهانه اجرای عدالت، خواهان اعدام آن دو نفری شود که علیه من شهادت داده بودند.
نوشتم که آنان، حتی اگر شهادتشان به صدور حکم مرگ من انجامیده باشد، نباید به مجازات اعدام محکوم شوند.
من برای جهانی آزاد و عادلانه مبارزه کرده بودم و نمیخواستم نام و خونم روزی به بهانهای برای گرفتن جان انسانی دیگر تبدیل شود.
برای من، مخالفت با اعدام تنها به معنای مخالفت با اعدام خودم یا دوستانم نبود؛ دفاع از حق زندگی همان کسانی نیز بود که در برابر من ایستاده بودند.
شاید یکی از ژرفترین تجربههای زندگی من در همان شب شکل گرفت: این باور که ارزش واقعی دفاع از حقوق بشر، زمانی آشکار میشود که حاضر باشیم از حقوق انسانی کسی نیز دفاع کنیم که با ما دشمنی کرده است.
نجات از اعدام؛ اما نه رهایی از رنج زندان
آن شب، برخلاف آنچه انتظار داشتیم، حکم اعدام ما اجرا نشد.
به یاد دارم که در همان روزها، در فضای فشارهای بینالمللی و واکنشها به اعدامهای گسترده، پیامی از آیتالله خمینی از طریق رادیو و تلویزیون پخش شد که بر اساس آن، اجرای احکام اعدام باید به تأیید شورای عالی قضایی در قم میرسید و مسئولانی که بدون چنین تأییدی احکام را اجرا میکردند، مورد بازخواست قرار میگرفتند.
در پی این تصمیم، اجرای حکم اعدام من و یازده نفر دیگر در آن شب متوقف شد.
حدود یک ماه بعد، احکام ما تغییر یافت. من و شماری دیگر به حبسهایی از پنج تا ده سال محکوم شدیم و برای دو نفر نیز حکم حبس ابد صادر شد.
ما از مرگ گریخته بودیم، اما از زندان و سرکوب رهایی نیافته بودیم.
زنده ماندن، به معنای پایان رنج نبود. خاطره دوستانی که پیش از ما اعدام شده بودند، صدای تیرهایی که در شب شنیده بودیم و تصویر جوانانی که دیگر هرگز به خانه بازنگشتند، همچنان با ما زندگی میکرد.
آن شب برای همیشه در حافظه من باقی ماند؛ شبی که مرگ را در چند قدمی خود میدیدم، اما در همان حال، به آیندهای میاندیشیدم که در آن هیچ انسانی به نام عدالت، انتقام، دین یا ایدئولوژی به چوبه دار سپرده نشود.
امروز که بیش از چهار دهه از آن روزگار گذشته است، بیش از پیش باور دارم که نجات من از اعدام، تنها فرصتی دوباره برای ادامه زندگی نبود؛ مسئولیتی اخلاقی نیز بر دوشم گذاشت تا در دفاع از حق حیات دیگران، حتی مخالفانم، سکوت نکنم.
مخالفت با اعدام؛ آزمون واقعی پایبندی به حقوق بشر
از آن سالها تا امروز، باور من به ضرورت مبارزه برای جهانی بدون اعدام نهتنها کمرنگ نشده، بلکه با گذشت زمان، تجربه و شناخت بیشتر از رنج انسانها، عمیقتر شده است.
زندگی به من آموخته است که مخالفت با مجازات اعدام، زمانی به یک اصل اخلاقی و حقوق بشری تبدیل میشود که آن را تنها برای دوستان، همفکران، همحزبیها و همسنگران خود نخواهیم.
دفاع از حق حیات، زمانی در معرض آزمونی واقعی قرار میگیرد که پای جان انسانهایی در میان باشد که با آنان اختلاف سیاسی، فکری یا عقیدتی داریم؛ حتی کسانی که مرتکب جنایت شدهاند.
نمیتوان از یکسو اعدام مخالفان سیاسی را محکوم کرد و از سوی دیگر، هنگامی که نوبت به دشمنان سیاسی یا عاملان جنایت میرسد، همان مجازات را عادلانه و ضروری دانست.
اگر حق حیات، حقی بنیادین و جهانشمول است، نمیتوان آن را بر اساس هویت، عقیده، وابستگی سیاسی یا میزان محبوبیت افراد تقسیم کرد.
عدالت باید بر پایه حقیقتیابی، دادرسی عادلانه، پاسخگویی، جبران خسارت و رعایت حقوق انسانی استوار باشد، نه بر انتقام، تحقیر و حذف فیزیکی انسانها.
من خرسندم که در تاریخ مبارزات مردم کوردستان، در هر چهار بخش آن، بسیاری از فعالان و رهبران سیاسی و شماری از احزاب کوردستانی، مخالفت با مجازات اعدام را در اصول و اساسنامههای خود پذیرفتهاند.
این تعهد، بهویژه برای مردمی که دههها با سرکوب، تبعیض، زندان، اعدام و انکار حقوق بنیادین خود روبهرو بودهاند، اهمیتی دوچندان دارد.
با این حال، پایبندی به این اصل نباید تنها در بیانیهها و اسناد حزبی باقی بماند؛ بلکه باید در رفتار سیاسی، شیوه برخورد با مخالفان و نگرش به مفهوم عدالت نیز بازتاب یابد.
البته دفاع از جان خود و مردم در برابر خشونت و سرکوب، موضوعی جدا از مجازات اعدام است.
مخالفت با اعدام به معنای نفی حق دفاع از زندگی، آزادی و امنیت مردم نیست. سخن بر سر آن است که حتی در سختترین شرایط مبارزه نیز نباید کشتن انسان اسیر، انتقامگیری از افراد بیدفاع یا سلب خودسرانه حق حیات را به یک اصل سیاسی و اخلاقی تبدیل کرد.
مبارزهای که هدف آن رهایی انسان است، نباید در مسیر خود به بازتولید همان خشونتی بینجامد که برای پایاندادن به آن آغاز شده است.
از صدام تا امروز؛ نه به انتقام، حتی از دشمن
یکی از تجربههایی که همواره آن را نشانه پایبندی خود به این اصل میدانم، به سالهای پس از سقوط حکومت صدام حسین بازمیگردد.
در آن زمان، از هلند نامهای سرگشاده خطاب به مام جلال طالبانی نوشتم و از او خواستم زیر حکم اعدام صدام حسین امضا نکند.
صدام کسی بود که حکومتش مسئول جنایتهای گسترده، سرکوب خونین، کشتار و نسلکشی مردم کوردستان، از جمله فاجعه انفال و بمباران شیمیایی حلبچه، بود.
جنایتهایی که آثارشان هنوز بر زندگی بازماندگان و حافظه تاریخی مردم کوردستان سنگینی میکند.
با این همه، مخالفت من با اعدام صدام هرگز به معنای نادیده گرفتن جنایتهای او، چشمپوشی از مسئولیت تاریخی و سیاسیاش یا بیاعتنایی به رنج قربانیان نبود.
برعکس، معتقد بودم که بزرگی آن جنایتها، ضرورت محاکمه عادلانه، ثبت حقیقت تاریخی و پاسخگویی کامل عاملان را دوچندان میکند.
عدالت واقعی نباید با مرگ متهم پایان یابد؛ بلکه باید حقیقت را روشن کند، مسئولیتها را آشکار سازد و امکان شناخت تاریخی جنایت را برای نسلهای آینده فراهم آورد.
اعدام صدام نمیتوانست قربانیان انفال را به زندگی بازگرداند، زخم بازماندگان را التیام بخشد یا حقیقت آن جنایتها را بهطور کامل آشکار کند.
من بر این باور بودهام و همچنان هستم که اگر مخالفان اعدام تنها برای کسانی خواهان لغو آن باشند که دوستشان دارند، هنوز به معنای واقعی به یک اصل جهانشمول حقوق بشری نرسیدهاند.
مخالفت با مجازات مرگ، زمانی اعتبار اخلاقی مییابد که شامل حال دشمنان ما نیز بشود؛ حتی دشمنانی که مرتکب سنگینترین جنایتها شدهاند.
زیرا دفاع از حق زندگیِ یک جنایتکار، به معنای دفاع از جنایت او نیست؛ بلکه دفاع از اصلی انسانی است که نباید به اراده حکومتها یا احساسات انتقامجویانه وابسته باشد.
نه به عادیسازی مرگ؛ نه به نمایش اعدام
امروز، در کنار حکومتهایی که همچنان از مجازات اعدام بهعنوان ابزاری برای سرکوب، ارعاب و نمایش اقتدار استفاده میکنند، با شکل دیگری از عادیسازی خشونت نیز روبهرو هستیم: تبدیل مرگ انسان به نمایشی عمومی و موضوعی برای هیجانسازی رسانهای.
گزارشها و خبرهایی درباره تلاش برای پخش زنده اعدام یک فرد محکوم به قتل در آمریکا، بار دیگر پرسشی بنیادین را پیش روی وجدان بشری قرار میدهد:
آیا جامعهای که خود را مدافع آزادی، دموکراسی و حقوق بشر میداند، میتواند مرگ یک انسان را به صحنهای برای تماشا و سرگرمی عمومی تبدیل کند؟
اگر چنین طرحهایی دنبال شوند، مسئله تنها سرنوشت فرد محکوم نیست؛ بلکه حرمت انسانی، شأن قربانیان جنایت و مسئولیت اخلاقی جامعه نیز در میان است.
تبدیل اعدام به نمایش عمومی، نه نشانه اقتدار عدالت، بلکه میتواند نشانه عادیشدن خشونت و تضعیف حساسیت اخلاقی جامعه در برابر مرگ انسان باشد.
تاریخ به ما آموخته است که نمایش عمومی مجازات، هنگامی که با تحقیر و خشونت همراه شود، بیش از آنکه در خدمت عدالت باشد، به ابزاری برای نمایش قدرت تبدیل میشود.
مخالفت با اعدام، هرگز به معنای فراموشکردن قربانیان جنایت یا نادیدهگرفتن درد خانوادههای آنان نیست.
قربانیان و بازماندگان حق دارند حقیقت را بدانند، عدالت را تجربه کنند، از حمایت اجتماعی و روانی برخوردار شوند و شاهد پاسخگویی عاملان جنایت باشند.
اما احترام به رنج آنان، از مسیر بازتولید خشونت و تبدیل مرگ فرد محکوم به یک نمایش عمومی به دست نمیآید.
جامعهای انسانیتر است که بتواند بدون توسل به کشتن، عدالت را برقرار کند؛ جامعهای که در آن، قانون نه ابزار انتقام، بلکه ضامن حقوق و کرامت همه انسانها باشد.
پیام من در روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام
امروز، دهم اکتبر ۲۰۲۶، من، محمدرضا اسکندری، بهعنوان یک انسان، یک زندانی سیاسی سابق و یک مبارز آزادیخواه، بار دیگر اعلام میکنم که با مجازات اعدام، در هر شکل و به هر بهانهای، مخالفم.
من برای جهانی مبارزه میکنم که در آن هیچ حکومتی نتواند به نام قانون، مذهب، ایدئولوژی، امنیت ملی یا مصلحت سیاسی، حق حیات انسانها را از آنان سلب کند.
به نام ملت کورد و مردم کوردستان نیز بر این باور انسانی تأکید میکنم که آزادی و عدالت پایدار، بدون احترام به حق زندگی، حرمت وجدان و کرامت همه انسانها ممکن نیست.
مردمی که خود قربانی سرکوب، زندان، شکنجه و اعدام بودهاند، بیش از هر کس میتوانند پیامآور ضرورت پایاندادن به چرخه خشونت و انتقام باشند.
ما میتوانیم با ظلم و استبداد مبارزه کنیم، جنایتها را افشا کنیم، عاملان آنها را در دادگاههای عادلانه به پاسخگویی واداریم، از حقوق قربانیان دفاع کنیم و برای تحقق آزادی و عدالت بکوشیم، بیآنکه به همان منطقی تن دهیم که جان انسان را بیارزش میشمارد.
مبارزه برای لغو مجازات اعدام، بخشی جداییناپذیر از مبارزه برای آزادی، دموکراسی و حقوق بشر است.
جهانی بدون اعدام، رؤیایی دستنیافتنی نیست؛ آرمانی انسانی و تعهدی اخلاقی و سیاسی است که تحقق آن باید از همین امروز، از اندیشه و رفتار فردی ما آغاز شود و در قوانین، احزاب سیاسی، نهادهای اجتماعی و ساختارهای حکومتی ادامه یابد.
من بیش از چهار دهه پیش، در شبی که در انتظار اجرای حکم اعدام خود نشسته بودم، در وصیتنامهام برای کسانی نیز حق زندگی خواستم که علیه من شهادت داده بودند.
آن شب نمیدانستم طلوع روز بعد را خواهم دید یا نه؛ نمیدانستم فرصتی دوباره برای زندگی، اندیشیدن و ادامه مبارزه خواهم یافت یا خیر.
اما یک چیز را میدانستم: نمیخواستم خون من، حتی پس از مرگم، دستاویزی برای ریختن خون انسانی دیگر شود.
امروز، پس از گذشت بیش از چهار دهه، هنوز بر همان باور ایستادهام.
سالها گذشتهاند، حکومتها تغییر کردهاند، نسلها از پی یکدیگر آمدهاند و جهان دگرگون شده است؛ اما برای من، ارزش جان انسان همچنان همان حقیقت بنیادینی است که در آن شبِ انتظار مرگ، معنای عمیق آن را دریافتم.
آرزو دارم روزی فرا برسد که هیچ مادری در انتظار بازگشت فرزندش از پای چوبه دار اشک نریزد؛ هیچ کودکی با کابوس اعدام پدر یا مادرش بزرگ نشود و هیچ انسانی، فارغ از عقیده، ملیت، مذهب یا گذشتهاش، در برابر قدرت حکومت، از ابتداییترین حق خود، یعنی حق زندگی، محروم نشود.
آزادی، اگر با احترام به جان انسان همراه نباشد، معنای خود را از دست میدهد؛ و عدالت، اگر به انتقام و کشتن تبدیل شود، از رسالت انسانی خویش فاصله میگیرد.
بیایید جهانی بسازیم که در آن عدالت، به معنای گرفتن جان انسان نباشد؛ جهانی که در آن، حتی در برابر جنایت و ستم، حرمت زندگی فراموش نشود.
نه به مجازات اعدام؛ نه به قتل حکومتی؛ نه به چرخه انتقام و خشونت.
آری به زندگی، آزادی، عدالت و کرامت انسانی.
محمدرضا اسکندری
۱۰ اکتبر ۲۰۲۶
