کوردانه: محمدرضا اسکندری: دادخواهی قربانیان خشونت سیاسی در ایران معاصر، همواره در معرض خطر تبدیل‌شدن به «سرمایه‌ی نمادین» برای پروژه‌های قدرت بوده است. این پدیده محدود به حاکمیت سیاسی نیست و در بخش‌هایی از اپوزیسیون نیز قابل مشاهده است. پرونده‌ی عصمت وطن‌پرست، مادر دادخواه اعدام‌های دهه‌ی شصت، نمونه‌ای گویا از چگونگی انتقال رنج فردی به عرصه‌ی بازنمایی سیاسی و پیامدهای آن است.

رنج فردی و سرمایه‌ی نمادین

عصمت وطن‌پرست در جریان اعدام‌های دهه‌ی ۶۰ خورشیدی، یازده نفر از اعضای خانواده‌ی خود را از دست داد. این تجربه‌ی زیسته، به او جایگاهی اخلاقی در گفتمان دادخواهی بخشیده است. با این حال، زمانی که این جایگاه از بستر انسانی خود جدا شده و به عرصه‌ی رقابت سیاسی منتقل می‌شود، خطر «ابزارسازی از رنج» پدیدار می‌گردد.

در چارچوب نظری پیر بوردیو، می‌توان این فرایند را تبدیل رنج به «سرمایه‌ی نمادین» دانست؛ سرمایه‌ای که توسط بازیگران سیاسی برای کسب مشروعیت، حذف رقبا و تثبیت روایت مسلط به کار گرفته می‌شود.

دادخواهی هدایت‌شده و مسئله‌ی نمایندگی

مادران دادخواه، از جمله عصمت وطن‌پرست، کنشگران سیاسی حرفه‌ای یا مورخان نیستند. از این رو، انتقال آنان به صحنه‌های سیاسی نیازمند ملاحظات جدی اخلاقی و روش‌شناختی است. حضور او در همایش موسوم به «همکاری ملی برای نجات ایران» در مونیخ و نسبت‌دادن گزاره‌هایی کلی از جمله نمایندگی «هزاران مادر» نمونه‌ای روشن از دادخواهی هدایت‌شده است؛ وضعیتی که در آن، فرد به سخنگوی جمعی تبدیل می‌شود که نه سازوکار نمایندگی آن مشخص است و نه امکان راستی‌آزمایی ادعاها وجود دارد.

تداوم الگوی منجی‌محور در اپوزیسیون

بررسی مواضع عصمت وطن‌پرست نشان می‌دهد که مسئله، تغییر یک موضع سیاسی خاص نیست، بلکه تداوم یک الگوی ساختاری در فرهنگ سیاسی اپوزیسیون است. در دوره‌ای، رهبری سازمان مجاهدین خلق در مرکز روایت قرار داشت و در دوره‌ای دیگر، این نقش به رضا پهلوی واگذار شده است. این جابه‌جایی، بدون نقد منطق «منجی‌محور»، صرفاً به بازتولید همان الگوی اقتدارگرایانه با چهره‌ای متفاوت منجر می‌شود.

سیاست، رنج و بازتولید چرخه‌ی خشونت

در فرهنگ سیاسی ایران چه در حاکمیت و چه در اپوزیسیون سال‌هاست که از خون جان‌باختگان و رنج خانواده‌های آنان، نه برای روشن‌گری تاریخی، بلکه برای توجیه قدرت، حذف مخالف و مشروعیت‌بخشی به یک جریان خاص استفاده می‌شود. جمهوری اسلامی با امتیازدهی به خانواده‌ی کشته‌شدگان جنگ و انقلاب، سرکوب را توجیه کرده است؛ و در سوی دیگر، بخشی از اپوزیسیون نیز با تکرار همان منطق، خود را «صاحب خون شهدا» می‌داند.

این چرخه‌ی معیوب باید متوقف شود.

جان‌باختگان دهه‌ی شصت نه برای تثبیت استبداد شاهی جان دادند و نه برای استمرار استبداد دینی؛ آنان قربانیان فقدان آزادی، عدالت و دموکراسی بودند. هیچ فرد یا جریانی—حتی خانواده‌های آنان—حق ندارد از نام و خون این جان‌باختگان برای منافع سیاسی امروز خود سوءاستفاده کند.

خروج از جایگاه انسانی و پیامدهای آن

مادر عصمت، پیش از هر چیز، یک مادر دادخواه بود؛ نه تاریخ‌پژوه و نه نظریه‌پرداز سیاسی. او بیشترین رنج و شکنجه را از جمهوری اسلامی متحمل شد. اما زمانی که با شیوه‌ای غیرمسئولانه و غیرحرفه‌ای، توسط آقای ایرج مصداقی، به همایش مونیخ برده شد، از جایگاه واقعی خود خارج و به ابزار تبلیغاتی تبدیل گردید.

سخنان او خطاب به رضا پهلوی از جمله ادعای تماس با «هزاران مادر» بیش از آنکه بازتاب تجربه‌ی زیسته‌ی او باشد، حامل متنی سیاسی و از پیش‌ساخته است. چنین ادعاهایی نه از نظر عملی قابل راستی‌آزمایی‌اند و نه با موقعیت واقعی یک مادر سالخورده هم‌خوانی دارند.

تناقض زمانی آشکارتر می‌شود که همین مادر، در مقطعی دیگر، در کنار سازمان مجاهدین خلق، تمامی حقیقت و نجات ایران را در مسعود و مریم رجوی می‌دید، مخالفان را خائن می‌خواند و امروز، با چرخشی کامل، به دفاع از روایت‌هایی می‌پردازد که حتی خود رضا پهلوی نیز درباره‌ی کودتای ۲۸ مرداد از پذیرش مسئولیت تاریخی آن فاصله می‌گیرد.

وقتی این «ماه عسل سیاسی» پایان می‌یابد، همان مادری که دیروز نماد دادخواهی بود، در ویدئویی به تسویه‌حساب سیاسی می‌پردازد؛ نتیجه‌ی مستقیم تخریب جایگاه انسانی یک قربانی و کشاندن او به میدان منازعات قدرت.

جمع‌بندی

پیام روشن است:
هرکس جایگاه یک انسان رنج‌دیده را برای اهداف سیاسی تخریب کند، دیر یا زود خود نخستین قربانی همان چرخه خواهد شد.

بگذاریم مادران دادخواه، مادر بمانند؛ نه ابزار سلطنت‌طلبی، نه ابزار فرقه‌گرایی و نه سیاهی‌لشکر پروژه‌های سیاسی. مادر عصمت می‌توانست و می‌تواند به‌عنوان یک شهروند، هوادار هر جریانی باشد؛ اما استفاده از نام جان‌باختگان مخالف دیکتاتوری پهلوی برای تطهیر آن نظام، نه اخلاقی است و نه قابل دفاع.

احترام به خون جان‌باختگان، یعنی نه به استبداد—چه با عمامه، چه با تاج.