متن نامه‌ای سرگشاده شورای نویسندگان کوردانه به آقای ناصر اعتمادی، و همهٔ آنهایی که زمانی نام چپ، مارکسیسم و عدالت اجتماعی را یدک می‌کشیدید، اما امروز عملاً در صف راست‌ترین و ارتجاعی‌ترین پروژه‌های سیاسی ایستاده‌اید؛

آقای اعتمادی،بیایید صادق باشیم. مسئله اختلاف‌نظر سیاسی نیست. بریدن از چپ، تغییر موضع، حتی پشیمانی از گذشته حق هر انسانی است.
اما حق ندارید نام چپ را گروگان بگیرید و با آن، پروژه‌ای را بزک کنید که هیچ نسبتی با سیاست رهایی‌بخش ندارد.

در جریان اعتراضات اخیر، بیش از ده روز مردم با هزینه، خون، زندان و سرکوب در خیابان بودند. در همان زمان، آقای پهلوی مثل همیشه فراخوان‌های بی‌خطر و بی‌خاصیتِ «شعار از پشت پنجره» صادر کرد؛ همان فراخوان‌هایی که در گذشته حتی نتوانستند ده نفر را در تهران جمع کنند. بعد شما آمدید و با وقاحت گفتید «مردم برای او به خیابان آمده‌اند» و چون چپ این مضحکه را قبول ندارد، پس گویا عقب‌مانده است. این تحریف واقعیت است، نه تحلیل سیاسی.

رهبر جنبش کسی است که در اوج سرکوب، وقتی خیابان در اشغال کامل دیکتاتور است، مردم را به خیابان می‌کشاند؛ نه کسی که بعد از شکل‌گیری اعتراضات، دنبال مصادرهٔ آن می‌دود. این تعریف سیاست است، نه سلیقه.

شما به عاشورا و تاسوعای ۵۷ اشاره می‌کنید. بله، از نظر تاریخی درست است.
اما این را محکم و بدون ابهام بگوییم: خمینی یک جنایتکار بود. یادآوری عاشورا و تاسوعا نه دفاع از خمینی است و نه تطهیر او؛ فقط یادآوری این حقیقت است که آن فرد با تمام جنایت‌های بعدی‌اش در آن مقطع توان رهبری، سازمان‌دهی و بسیج میلیونی داشت. چیزی که امروز در پروژهٔ پهلوی حتی سایه‌ای از آن هم وجود ندارد.

در سال ۵۷، با حکومت نظامی، با ارتش در خیابان، فرمان داده شد «خیابان مال مردم است» و میلیون‌ها نفر آمدند.
حالا اگر شما ادعا می‌کنید پهلوی رهبر است و اکثریت مردم پشت او هستند، این گوی و این میدان:
بیانیه بدهد، مردم را به خیابان فرا بخواند. اگر آمدند، ما منتقد هم می‌پذیرم. اما شما خوب می‌دانید که چنین چیزی رخ نخواهد داد.

چرا؟ چون:
نه کاریزما وجود دارد،
نه تشکیلات،
نه شبکهٔ اجتماعیِ هزینه‌پرداز،
نه توان تصمیم‌گیری در لحظهٔ بحران،
و نه جایگاه واقعی در معادلات جهانی.

لشکر دیجیتالی، تبلیغات سازمان‌یافته و عددسازی رسانه‌ای، جای مردم واقعی را نمی‌گیرد. اگر آن ادعاهای پرطمطراق واقعی بود، امروز اوضاع این نبود. کسی که حتی از سوی قدرت‌های جهانی به‌عنوان آلترناتیو جدی پذیرفته نشده، با داستان‌های قهرمان‌سازی ساخته نمی‌شود.

واقعیت تلخ این است که بسیاری از شما، نه از سر تحلیل طبقاتی و نه از سر وفاداری به مردم، بلکه از سر ورشکستگی نظری به این پروژه آویزان شده‌اید.
چپ را رها کرده‌اید، اما نامش را نگه داشته‌اید تا برای خودتان مشروعیت دست‌وپا کنید؛ لقمه‌ای که به یغما گرفته‌اید، نه از آنِ شماست و نه آینده‌ای دارد.

اگر قرار است تغییری رخ دهد، هیچ فردی از جمله آقای پهلوی بیش از یک رأی ندارد.
نه منجی وجود دارد، نه شاهزادهٔ نجات‌بخش، نه رهبر وارداتی.
یا قواعد بازی جمعی و دموکراتیک را می‌پذیرید، یا صادقانه بگویید که از سیاست رهایی‌بخش عبور کرده‌اید و در زمین راست افراطی بازی می‌کنید.

با اسطوره‌سازی، موج‌سواری و تحریف تاریخ،
نه دیکتاتوری سرنگون می‌شود
و نه آینده‌ای ساخته خواهد شد.