
و با اینهمه،
آدم—وقتی به نرسیدن یقین دارد—
باز هر صبح،
چیزی را در خودش جمع میکند
و بلند میشود.
نه از سرِ ایمان،
نه از سرِ شجاعت،
بلکه چون هنوز
چیزی فرو نریخته
که نامش را پایان بگذارد.
خانهای که ویران نشده،
حتی اگر خالی باشد،
هنوز آدرس دارد.
من در این خانه
با دیوارهایی که ترک خوردهاند
و سقفی که دیگر به باران اعتراض نمیکند
زندگی میکنم.
یاد گرفتهام
چکهها را بشمارم
و اسم فروپاشی را
بلند صدا نزنم.
امید،
دیگر شبیه نجات نیست؛
بیشتر شبیه عادتیست
که از شدت تکرار
دردش کم شده.
شاید امید
همین باشد:
اینکه هنوز
چراغی را خاموش نکردهام
حتی اگر
دیگر انتظار روشنایی
از آن نداشته باشم.
و اگر روزی
این خانه فرو بریزد،
کسی نگوید ناگهانی بود.
همهچیز
از مدتها پیش
در حال گفتنِ خودش بود.
شورش محی
