مقایسهای میان تراژدی آنتیگونهی یونان باستان و تراژدی خەزاڵ مولان
خشمت خسروى
مرگ خەزاڵ، پیشمرگهی کومهلهی زحمتکشان کردستان، بهدست رژیم تروریستی ایران، با حملهی پهپادی و نیز شیوهی برخورد با پیکر و خاکسپاری او، تا اندازهای یادآور تراژدی آنتیگونهی یونان باستان است. داستان آنتیگونه به بیش از ۲۶۰۰ سال پیش بازمیگردد، و داستان خەزاڵ، تراژدی زنی کُرد در قرن بیستویکم است.
در این نوشته، نویسنده میکوشد مقایسهای کلی میان تراژدی یونان باستان و تراژدی زن کُرد ارائه دهد. هدف اصلی این نوشته آن است که ببینیم تا چه اندازه میتوانیم زیر تأثیر تراژدی آنتیگونه، در تراژدی زن کُرد، مسئلهی آزادی و بهرسمیتشناسی (Recognition) را درک کنیم.
آنتیگونه (Antigone)
آنتیگونه یکی از سهگانههای تراژیک یونانی است که از سوی نمایشنامهنویس بزرگ یونان، سوفوکل، نوشته شده است. پولونیکس و اتئوکلس در جنگ بر سر قدرت کشته میشوند. کرئون، پادشاه تبس، فرمان میدهد که اتئوکلس را با تشریفات و احترام کامل به خاک بسپارند، اما جنازهی پولونیکس را رها کنند تا خوراک کرمها و لاشخورها شود.
آنتیگونه و ایسمنه، خواهران دو برادر کشتهشدهاند، و آنتیگونه نمیتواند بپذیرد که جنازهی برادرش، یعنی پولونیکس، بیدفن بماند. از اینرو، پنهانی نزد ایسمنه میرود و از او میخواهد برای دفن برادرشان کمک کند. اما ایسمنه از ترس و وحشت کرئون، درخواست خواهرش را رد میکند. به این ترتیب، آنتیگونه ناچار میشود بهتنهایی خطر کند تا برادرش را به خاک بسپارد.
خبر به کاخ کرئون میرسد که کسی پنهانی پولونیکس را دفن کرده است. کرئون خواهان دستگیری آنتیگونه میشود، زیرا میداند این سرپیچی و نافرمانی کار اوست. آنتیگونه را نزد کرئون میآورند و او بدون آنکه تلاشی برای پنهانکردن کارش بکند، در برابر کرئون از موضعی اخلاقی سخن میگوید. سرانجام کرئون تصمیم میگیرد آنتیگونه را در غاری زندهبهگور کنند.
نکته اینجاست که تراژدی آنتیگونه تنها بر فرهنگ یونان باستان تأثیر نگذاشته، بلکه بر ادبیات جهان و فرهنگهای گوناگون نیز اثر داشته است. روشن است که کیفیت خاص این تراژدی باعث شده از مرزهای یونان باستان فراتر رود. از مسیر آنتیگونه میتوان موضوعاتی را فهمید که برای نخستین بار در تراژدی یونانی، یک زن ـ نه یک مرد ـ حامل آنهاست. این تراژدی حتی بر فمینیستهای قرن بیستم نیز اثر فراوانی گذاشته است، بهویژه در زمینهی رسیدن زن به خودباوری و بهرسمیتشناسی.
سوفوکل میکوشد آنتیگونه را بهعنوان خواهری آرمانگرا، یاغی، اهل نافرمانی مدنی و پایبند به قوانین طبیعی برجسته سازد.
آنتیگونه زنی سرکش است که چندان در فکر خود نیست؛ یعنی خودخواه یا منفعتطلب نیست، بلکه زنی جوان است که همهی فکر و ذهنش متوجه خانوادهاش و بهویژه برادرش پولونیکس است. تمام تلاش آنتیگونه برای پاسداری از زندگی و حرمت دیگران است، نه خودش. بهبیانی سادهتر، میتوان گفت در آرزوی آنتیگونه، آرزوی برادرش پنهان شده است، و در حقیقت آنتیگونه پاسدار برادرش، یعنی پولونیکس، است. ایدهی شورش و عصیان آنتیگونه این است که هم حق برادرش را حفظ کند و هم در برابر کاخ ستمگر کرئون نافرمانی ورزد. همین کردار او را به شهروندی آزاد در دولتشهرهای یونان باستان بدل میکند، و مهمتر از آن، او را به زنی در مسیر خودشناسی و خودآگاهی میبرد. آنتیگونه از خلال این تجربه، از چالشهای پیشروی خود نیز آگاه میشود. نخستین چالش آن است که بهعنوان یک زن از خانه و خیابان وارد عرصهی دولتشهر یونان میشود؛ و چالش دوم آن است که مرگ برادرش تأثیر عمیقی بر او گذاشته است. در جایی از نمایشنامه نیز میگوید:
ای برادر، تو با مرگ خود مرا نابود کردی.
از اینرو، او به برادرش وفادار است؛ اما همزمان خطرهای این کار را نیز بهخوبی درک میکند و میداند که همین وفاداری به برادر، ممکن است به نابودی خودش بینجامد، اگر بتواند جنازهی او را بگیرد و با احترام به خاک بسپارد.
خەزاڵِ کرد
در اینجا تراژدی خەزاڵِ کرد را با الهام از تراژدی آنتیگونه بازخوانی میکنیم.
خەزاڵ زنی کُرد است که برای آزادی، برابری، پاسداری از کرامت انسانی و سوسیالیسم، در برابر تسلیمطلبی و همکاری با رژیم، وطن و عزیزانش را ترک میکند و در صف یک حزب کُردی، با بهدوشگرفتن اسلحه، در برابر رژیم توتالیتر تهران به شورش برمیخیزد. پهپادهای رژیم او را بهشدت زخمی میکنند، اما بخشی از سرزمین خودش، که زیر تأثیر ملاهای سلفی و جیرهخواران و مزدوران سپاه قدس است، حاضر نمیشود زخمهایش را درمان کند. خەزاڵ برای پاسداری از سرزمینش و ارزشهای انسانی، از همهی خوشیهای زندگی دست کشید و همچون زنی دلیر، در برابر رژیم ایران ایستاد. آخرین تپشهای قلب خەزاڵ در شهری خاموش شد که سالهاست به یکی از مراکز سلفیهای جهادی بدل شده است؛ کسانی که نهتنها خەزاڵ را کافر و دشمن باورهای خود میدانند، بلکه بردن «آنتیگونهی کرد» به مسجدی که بهجای نیایشگاه، به کانون جهل و خرافه بدل شده، بزرگترین توهین به دارالسلامی میدانند که زیر مدیریت عبداللطیف سلفی قرار گرفته است. خەزاڵ در شهری با بیکسی و بیپناهی جان داد که سالهاست قاسم سلیمانیچیها با چکمههای نظامیشان به قلب خانهی بخشی از رهبران خائن و فاسد منطقهی سبز راه یافتهاند تا از این مسیر، کرامت فرد کُرد را درهم بشکنند.
در تراژدی خەزاڵِ کرد، آنتیگونه یک زن نیست، بلکه مردی شریف و انساندوست به نام سردار عبدالله است که بهجای زنان کرد تصمیم میگیرد همهی خطرها را به جان بخرد تا پیکر خەزاڵ را به خانهاش بازگرداند و برای خاکسپاری آماده کند.
همسر خەزاڵ با گریه و فریاد میگوید: خەزاڵ، با مرگت پشتم را شکستی؛ اما بهسبب بیقدرتی، نمیتواند همسرش را با عزت و احترام در شهر سه شاعر بابان ـ نالی، سالم و کوردی ـ به خاک بسپارد. او و یارانش با یک وانت، خیابان به خیابان و قبرستان به قبرستان این شهر را میگردند تا شاید جایی پیدا شود که بخشی از این خاکفروشی و لگدمالشدن زیر چکمههای قاسم سلیمانیچیها را کنار بزند و خەزاڵِ کرد را در آغوش بگیرد. هیچ جا در این شهر، از ترس همان سلفیهایی که روزگاری دختران و زنان ایزدی را چون غنیمت جنگی در دارالسلام شام و عراق به حراج گذاشتند، و نیز از ترس طنین چکمههای قاسم سلیمانی و کرئونهای تهران، حاضر نمیشود پیکر زن مبارزی از مردم مهاباد را بپذیرد.
من بارها در مقالهها و سخنرانیهایم بر واقعیتی تأکید کردهام که در آن، چیزی به نام میهن، ملت و ارزشها در کردستان عراق معنای واقعی ندارد. رفتار ضدانسانی شهر سلفیها، خیانت پزشکان و کارکنان بیمارستانهای آن شهر علیه کرامت انسانی و ارزشهای جهانشمولی چون حقوق بشر، و نیز سلطهی چکمهپوشان سپاه قدس، نشان میدهد که چیزی به نام اخلاق سیاسی، مسئولیت ملی و انساندوستی در شهر بابان از میان رفته است؛ هرچند نمیتوان گفت همهی مردم سلیمانیه مانند سلفیها و جیرهخواران سپاه قدس میاندیشند. در این شهر انسانهای شریف و وطندوست فراواناند، اما مشکل آنجاست که یک خاندان فاسد و یک باند مافیایی رانتی، شهر را نظامیزده کردهاند.
نکتهی بسیار مهم این است که تراژدی خەزاڵ، داستان عشق به آزادی و میهن است؛ و او نیز همچون آنتیگونه همهی دشواریهای این راه را میفهمد و حتی در این بزنگاه تاریخی، بهعنوان یک زن کُرد در تاریخ دخالت میکند و با مرگ خود نشان میدهد که نهفقط صفِ سازشکاران و خائنان کرد را به لرزه درمیآورد، بلکه به نمادی از شورش در برابر اسلام سیاسی بدل میشود. از همینرو، به تعبیر برتراند راسل، او نقاب را از چهرهی شهر بابان کنار زد؛ شهری که پشت آن، ملاهای سلفی و چکمهپوشان سپاه قدس پنهان شدهاند. مرگ خەزاڵِ کرد، تراژدیای کماهمیتتر از تراژدی آنتیگونه نیست، و این فاجعه سبب میشود شهر سلفیها و قاسمسلیمانیچیها را بهتر بشناسیم. مرگ خەزاڵ نشان داد که این شهر نهتنها مدرن نیست و صاحب ارادهی آزاد و فرد آزاد نیست، بلکه شهری بنیادگراست که اخلاق و وجدان ندارد؛ شهری که هم با کرامت انسانی در تضاد است و هم با فلسفهی زن، زندگی، آزادی. بهطور کلی، همانگونه که هگل تراژدی آنتیگونه را برترین تراژدی تاریخ میداند، بیگمان تراژدی خەزاڵ نیز میتواند به بزرگترین تراژدی زن کُرد در قرن بیستویکم، پس از تراژدی دختران و زنان ایزدی، بدل شود.
خلاصهی سخن
به گفتهی جورج اورول در رمان سیاسی ۱۹۸۴، تا به دانایی نرسی نمیتوانی نافرمانی کنی، و تا نافرمانی نکنی به دانایی نمیرسی. خەزاڵ، با نافرمانی از فرمانهای توتالیتاریسم تهران و سلفیگری، به آگاهی رسید و جان خود را، همچون آنتیگونهی یونان باستان، در راه فلسفهی زن، زندگی، آزادی، که ژینا آن را با زندگی خود معنا کرد، باخت.
