جلیل آزادیخواه: مشکل ایران، فقدان شاه خوب یا شیخ خوب نیست؛ مشکل، ذهن کدخدامنشانه‌ای است که قدرت را می‌پرستد و مسئولیت را پس می‌زند.

از رضاشاه تا ولی‌فقیه؛ تداوم نظم قومی–قبیله‌ای قدرت در ایران”

«نه به‌خاطر اهمیت ایران، بلکه تنها برای عیان شدن جهالت»

اگر بخواهیم صادقانه به تاریخ معاصر ایران نگاه کنیم، باید بپذیریم که مسئله اصلی ما نه صرفاً «این رژیم» یا «آن رژیم»، بلکه تداوم یک منطق واحد قدرت است؛ منطقی که از رضاشاه تا جمهوری اسلامی، با چهره‌های متفاوت اما روحی یکسان بازتولید شده است:

کدخدامنشیِ متمرکز، تک‌صدا، غیرپاسخ‌گو و متکی بر تقدس فرد.

پهلوی اول؛ مدرنیزاسیون بدون شهروند

رضاشاه دولتی مدرن ساخت، اما جامعه‌ای مدرن نساخت.

راه‌آهن، ارتش، ثبت احوال و دانشگاه ایجاد شد، اما:

نهاد پاسخ‌گویی شکل نگرفت

جامعه مدنی سرکوب شد

سیاست به فرمان تقلیل یافت

در این مدل، شاه نه «نماینده ملت»، بلکه کدخدای کل کشور بود؛ کسی که می‌دید، تصمیم می‌گرفت و پاسخ نمی‌داد. این همان منطق اقتدار قبیله‌ای است که فقط لباس دولت-ملت پوشیده است.

مدرنیزاسیون بدون دموکراسی، یعنی قبیله با یونیفرم.

پهلوی دوم؛ اسطوره‌سازی، نه نهادسازی

محمدرضاشاه، به‌جای اصلاح این نقص بنیادین، آن را عمیق‌تر کرد:

حزب واحد (رستاخیز)

تقدس شخص شاه

تقلیل سیاست به وفاداری

حذف تدریجی هر صدای مستقل

شاه خود را «پدر ملت» می‌دانست، نه پاسخ‌گوی ملت. این دقیقاً همان الگوی ریش‌سفیدی سیاسی است؛ جایی که مشروعیت از «تاریخ و خون» می‌آید، نه از قرارداد اجتماعی.

نتیجه روشن بود:

جامعه‌ای که تمرین نقد نکرده، در لحظه بحران یا منفجر می‌شود یا به دام اقتدار جدید می‌افتد.

جمهوری اسلامی؛ کدخدامنشی در لباس دین

جمهوری اسلامی، برخلاف ادعایش، گسست از گذشته نبود؛ تداوم همان منطق با زبان دینی بود:

ولایت فقیه = کدخدای مقدس

شورای نگهبان = صافی طایفه

بیعت جایگزین رأی مؤثر

نقد = ارتداد یا دشمنی

اینجا هم:

پاسخ‌گویی بی‌معناست

تک‌صدایی «وحدت» نامیده می‌شود

شایستگی قربانی وفاداری می‌شود

تفاوت پهلوی و جمهوری اسلامی در لباس ایدئولوژی است، نه در منطق قدرت.

شاه‌پرستی امروز؛ بازگشت ناخودآگاه به قبیله

شاه‌پرستی معاصر، بیش از آنکه پروژه‌ای سیاسی باشد، واکنش روانی به ترس از مسئولیت جمعی است. در این گفتمان:

رهبر نقد نمی‌شود، «امید» می‌شود

برنامه جای خود را به نام خانوادگی می‌دهد

گذشته تطهیر و اسطوره می‌شود

شکست‌ها به گردن «مردم نفهم» می‌افتد

این دقیقاً همان منطق قبیله‌ای است:

ما اگر شکست خوردیم، چون به کدخدا گوش نکردید.

سلطنت‌طلبیِ بی‌پاسخ‌گو، نه آلترناتیو جمهوری اسلامی، بلکه همزاد تاریخی آن است.

مسئله واقعی؛ ناتوانی در پذیرش شهروندی

ایران بارها حکومت عوض کرده،

اما هنوز با شهروند بالغ آشتی نکرده است.

تا زمانی که:

پرسش را بی‌احترامی بدانیم

رهبری را مقدس کنیم

و شایستگی را فدای تبار و نام کنیم

هر نظامی—شاه، شیخ یا ژنرال—به همان سرنوشت دچار خواهد شد.

جمع‌بندی نهایی

مشکل ایران، فقدان شاه خوب یا شیخ خوب نیست؛

مشکل، ذهن کدخدامنشانه‌ای است که قدرت را می‌پرستد و مسئولیت را پس می‌زند.

دموکراسی از صندوق رأی شروع نمی‌شود؛

از لحظه‌ای شروع می‌شود که جامعه جرأت کند به رهبرش بگوید(پاسخ بدە)