کوردانه: محمدرضا اسکندری: دیدار رضا پهلوی با گروهی از قربانیان سازمان مجاهدین خلق، بیش از آن‌که نشانه همدلی باشد، از نگاه یک روان‌درمانگر با بیش از ۳۰ سال تجربه، نمونه‌ای نگران‌کننده از بازی سیاسی با روان انسان‌های زخم‌خورده است؛ اقدامی که نه درمان است، نه حمایت، بلکه بهره‌برداری از رنج قربانیان برای احیای یک پروژه شکست‌خورده سیاسی است.

دیدار اخیر رضا پهلوی با گروهی از قربانیان سازمان مجاهدین خلق، به‌ویژه جوانانی که سال‌های کودکی و نوجوانی خود را در فضای بسته و آسیب‌زای کمپ اشرف گذرانده‌اند، در ظاهر شاید با عنوان «همدلی» و «حمایت» عرضه شود، اما در واقعیت، نشانه‌ای آشکار از سوءاستفاده سیاسی از رنج انسان‌هایی است که پیش‌تر یک‌بار قربانی شده‌اند.

من این موضوع را فقط از منظر سیاسی نمی‌بینم. به عنوان کسی که بیش از ۳۰ سال تجربه در مددکاری اجتماعی و روان‌درمانی دارد، با صراحت می‌گویم که کشاندن انسان‌های آسیب‌دیده و زخم‌خورده به چنین صحنه‌هایی، نه‌تنها کمکی به ترمیم درد آنان نمی‌کند، بلکه می‌تواند بازتولید همان الگوهای آسیب‌زا در لباسی تازه باشد. قربانی، پیش از هر چیز، نیازمند امنیت روانی، شنیده‌شدن بدون بهره‌برداری، بازسازی اعتماد، و فاصله گرفتن از فضاهای دستکاری‌گر است؛ نه آن‌که دوباره به ابزار یک پروژه سیاسی بدل شود.

مسئله فقط این نیست که ایرج مصداقی، پادوی دیروز رجوی، امروز به خدمتگزار و مبلّغ پهلوی تبدیل شده است. مسئله اصلی این است که او همچنان همان نقش قدیمی را ادامه می‌دهد: پیدا کردن انسان‌های زخمی، هدایت آنان به سمت مراد تازه، و عرضه کردن درد آنان در بازار سیاست. او فقط ارباب عوض کرده است؛ سازوکار سوءاستفاده همان است.

از منظر روان‌درمانی، این رفتار بسیار خطرناک است. وقتی قربانیان یک ساختار فرقه‌ای، بدون طی مسیر واقعی درمان، بازسازی و استقلال روانی، به آغوش یک پروژه اقتدارطلب دیگر رانده می‌شوند، در عمل با نوعی جابه‌جایی وابستگی و بازتولید آسیب مواجه هستیم، نه رهایی. این‌جا دیگر صحبت از همدردی نیست؛ صحبت از دستکاری روانی و بهره‌برداری نمادین از انسان‌هایی است که هنوز زخم‌هایشان بسته نشده است.

اگر کسی واقعاً دغدغه این قربانیان را داشته باشد، باید برای آنان امکان درمان، استقلال، کرامت، و بیان آزاد تجربه‌هایشان را فراهم کند؛ نه این‌که آنان را در کنار چهره‌ای بنشاند که جریانش سال‌هاست با توهم رهبری، حذف صدای مخالف، رفتارهای ضدآزادی، و همسویی با نیروهای جنگ‌طلب و ضدحقوق‌بشری شناخته می‌شود. این‌گونه نمایش‌ها نه درمان است، نه عدالت، نه حقیقت. این فقط مصرف سیاسیِ رنج انسان‌هاست.

حتی کسانی که منتقد جدی سازمان مجاهدین خلق هستند نیز باید متوجه این واقعیت باشند که نقد مجاهدین، مجوز سفیدشویی برای باند پهلوی نیست. این‌که کسی با مجاهدین مخالف باشد، به هیچ‌وجه به این معنا نیست که باید قربانیان آن سازمان را به دامان یک جریان دیگر با پیشینه‌ای سرکوبگر، اقتدارطلب و ضدآزادی سوق داد. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که فریب سیاسی، لباس «حمایت» به تن می‌کند.

از نگاه من، این اقدام نه تنها مرهمی بر زخم قربانیان نیست، بلکه نوعی تعرض ثانویه به روان آنان است. یعنی انسان‌هایی که یک‌بار در مناسبات فرقه‌ای آسیب دیده‌اند، این بار در قالب یک نمایش تبلیغاتی، دوباره موضوع استفاده ابزاری قرار می‌گیرند. این رفتار، از نظر انسانی و درمانی، عمیقاً غیرمسئولانه و آسیب‌زاست.

باند پهلوی امروز بیش از هر زمان دیگر در بن‌بست سیاسی قرار دارد و می‌کوشد از هر زخم باز، هر رنج واقعی، و هر روایت دردناک، ماده خام تبلیغات خود را بسازد. اما درد قربانیان، سکوی پرتاب سیاسی نیست. روان زخمی انسان‌ها، ابزار مشروعیت‌سازی برای یک جریان ورشکسته نیست. و کسی که واقعاً با رنج انسان آشنا باشد، خوب می‌داند که نمایش، جای درمان را نمی‌گیرد.

جمع‌بندی:
از منظر حرفه‌ای و انسانی، آن‌چه در این دیدار رخ داد نه حمایت از قربانیان، بلکه بهره‌کشی سیاسی از آسیب‌دیدگان بود؛ اقدامی که به‌جای ترمیم، خطر بازتولید زخم و انحراف روانی را در پی دارد.