
تأملی انتقادی بر فراخوانها، قهرمانسازی و مسئولیت سیاسی در ایران ۱۴۰۴
سال ۱۴۰۴ را نمیتوان صرفاً یک مقطع زمانی در تاریخ ایران دانست؛ این سال به نمادی از تلاقی خون، امید، فریب، و تکرار خطاهای تاریخی بدل شده است. در یکسو، جمهوری اسلامی با سرکوبی گسترده و قتلعام دهها هزار شهروند بیدفاع، بار دیگر نشان داد که بقای خود را نه بر رضایت عمومی، بلکه بر خشونت سازمانیافته بنا کرده است. در سوی دیگر، همزمان با اوجگیری این سرکوب، فراخوانهایی از بیرون ساختار قدرت مطرح شد؛ فراخوانهایی که وعدهٔ «بازگشت»، «انقلاب نهایی» و «آغاز دورانی طلایی» را میدادند.
در این میان، مردمی ایستادهاند که هرکدام بالقوه میتوانستند قهرمانان تاریخ ایران باشند، اما در عمل، همچنان در جستوجوی قهرماناند. این شکاف میان توان واقعی مردم و میل دائمی به منجی، نقطهٔ آغاز بسیاری از تراژدیهای سیاسی در تاریخ معاصر ایران بوده است.
افسانه، کاریزما و منطق خطرناک امید
هرگاه جامعهای تحت فشار شدید، خشونت عریان و انسداد سیاسی قرار میگیرد، میل به معنا و نجات شدت میگیرد. در چنین شرایطی، ظهور چهرههایی با سرمایهٔ نمادین یا کاریزماتیک—چه برآمده از تاریخ سلطنت، چه از قدرت جهانی—بهسرعت به افسانهسازی میانجامد. وعدهٔ «بازگشت» نه صرفاً یک پیشنهاد سیاسی، بلکه تحریک حافظهٔ جمعی، رؤیاپردازی تاریخی و حس ازدسترفتهٔ ثبات است.
در این فضا، عشق به وطن و آزادی چنان شعلهور میشود که جان فردی بیاهمیت میگردد. انسان، با نیتی صادقانه و آرزویی شریف، آماده میشود تا بیواهمه به سوی مرگ برود؛ به امید آنکه آیندگان در آرامش زندگی کنند. اما مسئله دقیقاً از همینجا آغاز میشود: وقتی جان انسان به ابزار تبدیل میشود، حتی شریفترین نیتها نیز میتوانند در خدمت پروژههای قدرت قرار گیرند.
صفحهٔ شطرنج قدرت و نقش نادیدهگرفتهشدهٔ مردم
تجربهٔ تاریخی ایران بارها نشان داده است که در بزنگاههای حساس، مردم اغلب نه بازیگران اصلی، بلکه مهرههای یک صفحهٔ شطرنج پیچیده بودهاند. تصمیمها در سطوحی فراتر از خیابان و میدان گرفته شده و از مردم انتظار رفته است که «نقش خود را ایفا کنند»: پیشروی کنند، هزینه بدهند و در صورت لزوم قربانی شوند.
مشکل اساسی آنجاست که این نقش، معمولاً نقش «سرباز» بوده است؛ نه شاه، نه وزیر، نه حتی فیل یا اسب. سربازی که تنها مأموریتش پیشرفتن است، حتی اگر بداند حذف خواهد شد. اینجاست که پرسش اخلاقی و سیاسی جدی مطرح میشود: چه کسی حق دارد مردم را به بازیای فرا بخواند که قواعد، اهداف نهایی و برندگانش شفاف نیستند؟
اپوزیسیون کُرد و منطق نپذیرفتن فراخوان
در این میان، موضع اپوزیسیون کُرد—و بهطور کلی نیروهای سیاسیای که از تجربهٔ تاریخی و زیست مستقیم با جمهوری اسلامی برخوردارند—قابل تأمل است. همراهی نکردن با فراخوانهای کلی و شخصمحور، نه از سر انفعال یا بیتفاوتی، بلکه محصول دههها تجربهٔ سیاسی، شناخت عمیق از سازوکار قدرت در ایران، و آگاهی از پیامدهای ناخواستهٔ مشروعیتبخشی بوده است.
نیروهای کُرد بهخوبی میدانند که جمهوری اسلامی تنها با سرکوب نظامی سقوط نمیکند و هر خلأ قدرتی که بدون توافق روشن، ساختار دموکراتیک و تضمین حقوق جمعی ایجاد شود، میتواند به بازتولید شکلی دیگر از تمرکز قدرت بینجامد. از این منظر، لبیک گفتن به فراخوانی که حول یک فرد تعریف میشود—بیآنکه چارچوب حقوقی، تکثر سیاسی و مسئلهٔ ملیتها در آن شفاف باشد—میتواند به معنای مشروعیتبخشی به آغاز دوبارهٔ یک حکومت تکمحور باشد.
مشروعیت؛ پیش از خون یا پس از آن؟
یکی از خطرناکترین الگوهای تاریخ سیاسی ایران، کسب مشروعیت «پس از» ریختهشدن خون است. گویی ابتدا باید هزینهٔ انسانی پرداخت شود تا سپس دربارهٔ شکل حکومت، رهبری و نظم آینده تصمیم گرفته شود. این منطق، نهتنها غیراخلاقی، بلکه ضدسیاسی است؛ زیرا سیاست، پیش از هر چیز، هنر کاهش هزینهٔ انسانی است، نه توجیه آن.
اپوزیسیونی که از همراهی با چنین فراخوانهایی پرهیز میکند، در واقع تلاش میکند این چرخهٔ معیوب را بشکند: چرخهای که در آن مردم میمیرند، و قدرت—هر نام و چهرهای که داشته باشد—پس از آن شکل میگیرد.
جمعبندی: نقد قهرمانپرستی، دفاع از مسئولیت
این مقاله نه انکار درد مردم است، نه نفی خشم، و نه بیاعتنایی به آرزوی رهایی. مسئله، نقد ساختاری است که بار دیگر میخواهد تاریخ را با همان ابزارهای کهنه تکرار کند. ملتی که همواره در انتظار قهرمان میماند، ناخواسته مسئولیت جمعی خود را واگذار میکند. حال آنکه آزادی، محصول بلوغ سیاسی، سازمانیافتگی، و پذیرش مسئولیت مشترک است، نه هدیهٔ یک فرد یا قدرت خارجی.
شاید زمان آن رسیده باشد که بهجای پرسیدن «چه کسی ما را نجات میدهد؟»
بپرسیم: با چه سازوکاری، با چه تضمینی، و به سود کدام آینده؟
