عاصفه اسکندری در متنی احساسی که به زبان هلندی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرده، از دلتنگی عمیق خود برای مادربزرگش نوشته است؛ مادربزرگی که در آن‌سوی مرزها مانده و در حسرت دیدار فرزندزاده و نتیجه‌اش روزگار می‌گذراند.
آنچه در ادامه می‌خوانید، ترجمه فارسی این نامه است؛ نامه‌ای سرشار از عشق، اندوه، خاطره و امید به روزی که دیدار دوباره، در سرزمینی آزاد، ممکن شود.


عزیزترین مادربزرگم، دولات،

دلم برای صدایت تنگ شده است. زنگ می‌زنیم و زنگ می‌زنیم، اما دیگر صدایت را نمی‌شنویم. خط تلفن از کار افتاده است. سه هفته پیش با ما خداحافظی کردی. گمان می‌کردی دیگر ایرانی آزاد را نخواهی دید. اما بعد جنگ از راه رسید و با خود، هرچند به شکلی تلخ و تناقض‌آمیز، جرقه‌ای از امید آورد.

آیا می‌شود فقط یک بار دیگر تو را در آغوش بگیرم؟ کلاه‌های بامزه بر سرت بگذارم، پاهایت را روی مبل ماساژ بدهم و با هم فیلترهای عجیب اسنپ‌چت را امتحان کنیم و از ته دل بخندیم؛ همان‌گونه که همیشه می‌خندیدیم. و تو، باز هم، جوانی همیشگی‌ام را با لبخند تحسین کنی.

تو دیگر برای سفر کردن، سالخورده شده‌ای. هنوز نور، دخترم، را از نزدیک ندیده‌ای. اما خودت می‌گفتی که او شبیه توست. به من زنگ زدی و گفتی: «آسی، او بینی و رنگ پوست مرا دارد.» و چه درست می‌گفتی، مادربزرگ. هر بار که به چهره‌اش نگاه می‌کنم، تکه‌ای از تو را در او می‌بینم. من تو را هر روز با خودم حمل می‌کنم؛ در دلم، در خاطره‌ام، در زندگی‌ام.

بارها و بارها آن لحظه را در ذهنم مجسم می‌کنم؛ لحظه‌ای که نور به سوی تو می‌دود و خود را در آغوشت می‌اندازد. لحظه‌ای که من finally شما دو نفر را در کنار هم می‌بینم؛ در شهر خودمان، در خانه خودمان، در آغوش سرزمینی که دیگر بوی جدایی ندهد.

عزیزترین مادربزرگم، دوام بیاور. خواهش می‌کنم دوام بیاور. من در راه‌ام. ما در راهیم. امیدت را از دست نده، زیرا آزادی از همیشه نزدیک‌تر به نظر می‌رسد.

و هنوز صدایت در گوش من زنده است؛ آن‌گونه که فقط خودت می‌توانستی صدایم کنی: «لیکولیوا آسییی…»
آیا می‌شود یک بار دیگر این صدا را بشنوم؟ نه از پشت تلفن، بلکه در حالی که در چشمان سبز و زیبایت نگاه می‌کنم.

مادربزرگ، دوام بیاور، عزیز دلم.
دوستت دارم.

از طرف همان نوه لیکولیوا و دیوانه شما ،

آسی

Liefste oma Dolat,

Ik mis je stem. We bellen en bellen, maar je stem krijgen we niet meer te horen. De telefoonlijn ligt plat. Drie weken geleden nam je afscheid van ons. Je dacht dat je een vrij Iran niet meer zou meemaken. En toen kwam de oorlog, en daarmee, hoe krom ook, een sprankje hoop.

Zou ik je dan toch nog één keer mogen knuffelen? Gekke petjes op je hoofd zetten, je benen masseren op de bank en vreemde Snapchatfilters met je uitproberen, terwijl we samen lachen. Terwijl jij mijn eeuwige jeugdigheid bejubeld.

Je bent te oud om te reizen. Je hebt Nour, mijn dochter, nog nooit in het echt gezien. Maar ze lijkt op jou, dat zei je zelf. Je belde mij en zei: Assie, ze heeft mijn neus en mijn huidskleur. Dat heeft ze zeker, oma. Elke keer als ik in haar aankijk, zie ik een stukje van jou terug. Ik draag je elke dag met mij mee.

Ik droom zo vaak van dat ene moment. Het moment waarop Nour naar je toe rent en in je armen vliegt. Dat ik jullie samen mag zien, eindelijk, in onze stad.

Liefste oma, hou vol. Alsjeblieft, hou vol. Ik kom eraan. Wij komen eraan. Hou hoop, want vrijheid voelt dichterbij dan ooit.

En ik hoor je nog zeggen, zoals alleen jij dat kon: likoliwa Asssieee. Mag ik dan nog een keer horen, niet meer over een telefoon maar kijkend in je prachtige groene ogen?

Oma, hou vol liefste. Ik hou van je.

Je eigen likoliwa, knettergekke, kleindochter Assie