کوردانه: محمدرضا اسکندری: مهرداد درویشپور در سوگ بابک امیرخسروی از فروتنی، مهربانی و «گسست انتقادی» او مینویسد، اما از مهمترین پرسشهای سیاسی زندگیاش عبور میکند. یک فعال سیاسی را نمیتوان پس از مرگ از مسئولیت تاریخیاش جدا کرد. نقد گذشته، بیاحترامی به مرده نیست؛ بیاحترامی واقعی، تبدیل تاریخ به مجموعهای از ستایشنامههای بیپرسش است.
نوشته مهرداد درویشپور در سوگ بابک امیرخسروی، بیش از آنکه بازخوانی یک زندگی سیاسی پرفرازونشیب باشد، روایتی شخصی و عاطفی از انسانی است که نویسنده برای او احترام و علاقه قائل بوده است. درویشپور از مهربانی، فروتنی، خوشمشربی، وقار، تجربه و منش فردی امیرخسروی سخن میگوید و خاطراتی از دیدارها و مناسبات شخصی خود با او نقل میکند.
تا اینجا ایرادی نیست. سوگنامه میتواند شخصی و عاطفی باشد و کسی نیز موظف نیست در لحظه مرگ یک دوست یا آشنا، تمام پرونده سیاسی او را به محکمه تاریخ ببرد.
اما نوشته درویشپور تنها یک یادداشت شخصی باقی نمیماند. او در همان متن درباره «گسست انتقادی» امیرخسروی از گذشته، نقش او در «همگرایی اپوزیسیون»، دفاعش از «استقلال ملی و یکپارچگی دموکراتیک ایران»، سهمش در جمهوریخواهی و تلاشش برای شکل دادن به «چپ دموکراتیک» داوریهای روشن و مثبت سیاسی ارائه میکند.
از همینجا نوشته از یک سوگنامه شخصی فراتر میرود و وارد حوزه داوری تاریخی میشود. و هنگامی که پای داوری تاریخی در میان است، دیگر نمیتوان تنها بخشهای روشن و مطلوب یک کارنامه را برجسته کرد و بخشهای دشوار و مناقشهبرانگیز آن را در چند عبارت کلی درباره «خطا، شکست و بازاندیشی» خلاصه کرد.
من بابک امیرخسروی را تنها چند بار از نزدیک دیده بودم و مهمترین آن در جریان شکلگیری اتحاد جمهوریخواهان ایران در برلین بود. بنابراین مدعی شناخت نزدیک و شخصی از او نیستم. نقد من نیز به شخصیت خصوصی یا منش فردی او مربوط نمیشود؛ موضوع، کارنامه یک فعال سیاسی است که نزدیک به هشت دهه در بخش مهمی از تحولات چپ و اپوزیسیون ایران حضور داشته است.
اتفاقاً اهمیت امیرخسروی ایجاب میکند که زندگی سیاسی او جدیتر نقد شود.
از حزب توده تا گسست؛ چه چیزی تغییر کرد؟
بابک امیرخسروی در سال ۱۳۲۴ به حزب توده ایران پیوست و چند دهه از زندگی سیاسی خود را در این حزب گذراند. او در ساختارهای حزبی مسئولیت داشت، در کشورهای بلوک شرق زندگی و تحصیل کرد و پس از انقلاب ۱۳۵۷ نیز به ایران بازگشت و در بازسازی تشکیلات حزب توده در شهرستانها و فعالیتهای آن حزب مشارکت کرد.
اینها حاشیه زندگی سیاسی او نیست؛ بخش اصلی آن است.
از سوی دیگر، انصاف تاریخی ایجاب میکند که گفته شود امیرخسروی بسیار پیش از فروپاشی اتحاد شوروی نشانههایی از فاصلهگیری از تجربه شوروی نشان داده بود. خود او خروجش از کشورهای سوسیالیستی و رفتن به فرانسه در سال ۱۳۴۸ را با سرکوب بهار پراگ توسط ارتش شوروی مرتبط دانسته است. در سال ۱۳۶۳ نیز رسماً از حزب توده جدا شد و در سالهای بعد به نقد لنینیسم و برخی مبانی نظری و سیاسی گذشته خود پرداخت.
بنابراین مسئله این نیست که این گسست را انکار کنیم.
پرسش مهمتر این است: این گسست تا کجا پیش رفت؟
کدام سیاستهای گذشته مورد نقد قرار گرفت؟ مسئولیت حمایت حزب توده از سیاستهای جمهوری اسلامی در سالهای نخست پس از انقلاب چگونه ارزیابی شد؟ نسبت وابستگی تاریخی بخشی از چپ ایران به اتحاد شوروی با استقلال سیاسی و منافع جامعه ایران چگونه بازاندیشی شد؟ سهم کسانی که سالها در این ساختارها فعالیت کرده بودند در خطاهای آن دوران چگونه مورد بررسی قرار گرفت؟
گفتن اینکه فردی گذشته خود را «نقد» کرده است، پایان بحث نیست؛ تازه آغاز بحث است.
برای نسل امروز مهم است بداند یک فعال سیاسی در چه مقطعی از چه سیاستی دفاع کرده، چه زمانی به خطا بودن آن پی برده، چرا نظرش تغییر کرده و مهمتر از همه، چه مسئولیتی در قبال پیامدهای سیاست پیشین خود پذیرفته است.
اگر تاریخ را از این پرسشها خالی کنیم، «بازاندیشی» به مفهومی ستایشآمیز اما کممحتوا تبدیل میشود.
خاطره شخصی جای ارزیابی سیاسی را نمیگیرد
درویشپور بهدرستی میتواند از مهربانی، فروتنی و منش انسانی امیرخسروی سخن بگوید. ممکن است تمام این توصیفها نیز کاملاً درست باشند.
اما مهربان بودن یک انسان پاسخ این پرسش نیست که سیاست او درست بوده یا نه.
فروتنی شخصی، جای بررسی تصمیمهای سیاسی را نمیگیرد و خوشمشربی یک سیاستمدار نمیتواند معیاری برای ارزیابی تاریخی او باشد.
دقیقاً در همین نقطه است که نوشته درویشپور از نظر من میان دو سطح متفاوت حرکت میکند: از یک سو خاطرهای شخصی و انسانی مینویسد و از سوی دیگر، از دل همان خاطره، درباره نقش تاریخی امیرخسروی داوری سیاسی مثبت ارائه میکند.
اگر متن فقط میگفت «من دوستی را از دست دادهام که انسانی مهربان و شریف بود»، جای چنین نقدی نبود. اما وقتی امیرخسروی به عنوان نمونهای از «گسست انتقادی»، «همگرایی اپوزیسیون» و «چپ دموکراتیک» معرفی میشود، طبیعی است که بپرسیم این مفاهیم در عمل چه معنایی داشتهاند.
اتحاد جمهوریخواهان؛ همگرایی یا بازتولید مناسبات قدیمی؟
یکی از نمونههایی که درویشپور برای نشان دادن تلاش امیرخسروی در جهت نزدیک کردن نیروهای اپوزیسیون مطرح میکند، کوشش او برای همگرایی جمهوریخواهان است.
من بخشی از این روند را از نزدیک دیدهام و روایت من الزاماً با روایت درویشپور یکسان نیست.
در جریان شکلگیری نخستین اتحاد جمهوریخواهان، مسئله تنها این نبود که عدهای از فعالان قدیمی سیاست ایران میخواستند اپوزیسیون را به یکدیگر نزدیک کنند. پرسش مهمتر این بود که این اتحاد با چه سازوکار سیاسی، چه توازن نیرویی و چه شیوهای از انتخاب و توزیع قدرت شکل میگرفت.
برداشت من در آن زمان این بود که شبکهای از فعالان دارای پیشینه مشترک در حزب توده و سازمان فداییان خلق ایران ـ اکثریت، به دلیل سابقه طولانی تشکیلاتی و ارتباطات گسترده خود، توان بسیار بیشتری برای سازماندهی آرا و تأثیرگذاری بر ترکیب مسئولان جریان نوپا داشتند.
پیش از انتخاب مسئولان نیز فهرستهایی برای نامزدهای مورد حمایت شکل گرفته بود.
مسئله من مخالفت با حق این افراد برای سازماندهی یا رأی دادن به نامزدهای مورد نظرشان نیست. چنین حقی بدیهی است. مسئله این است که وقتی یک جریان تازه قرار است نماد تکثر جمهوریخواهی ایران باشد، باید بررسی کرد آیا ساختار واقعی قدرت در آن نیز به همان اندازه متکثر بوده است یا خیر.
از نگاه من، نتیجه آن روند این بود که شماری از نیروهای مستقل و شخصیتهایی که میتوانستند به تنوع سیاسی این جریان کمک کنند، نتوانستند جایگاهی متناسب پیدا کنند و وزن نیروهای برخاسته از سنت اکثریت ـ توده در ساختار جدید بسیار بالا رفت.
ممکن است دیگر شرکتکنندگان آن نشست روایت متفاوتی داشته باشند و بررسی دقیق این موضوع نیز نیازمند مراجعه به اسناد، فهرستها، نتایج انتخابات و شهادت دیگر حاضران است. اما همین اختلاف روایت نشان میدهد که نمیتوان آن تجربه را تنها با عبارت زیبای «تلاش برای همگرایی اپوزیسیون» جمعبندی کرد.
باید پرسید:
همگرایی میان چه نیروهایی؟
با چه سازوکاری؟
با چه میزان شفافیت؟
و با چه میزان فرصت برابر برای گرایشهای متفاوت؟
اتحاد سیاسی زمانی ارزش دموکراتیک دارد که نه فقط هدف آن دموکراتیک باشد، بلکه روش شکلگیری و مناسبات درونی آن نیز دموکراتیک باشد.
«یکپارچگی دموکراتیک ایران» نیز نیازمند نقد است
درویشپور از دفاع امیرخسروی از «استقلال ملی و یکپارچگی دموکراتیک ایران» به عنوان یکی از نقاط مثبت تحول فکری او یاد میکند.
اما همین مفهوم نیز نمیتواند بدون پرسش باقی بماند.
«یکپارچگی ایران» اگر قرار است مفهومی دموکراتیک باشد، باید روشن شود که جایگاه کردها، بلوچها، عربها، ترکها، ترکمنها و دیگر گروههای ملی، قومی و زبانی در آن چیست.
حقوق زبانی آنها چیست؟
سهم آنها از قدرت سیاسی چگونه تعریف میشود؟
تمرکز قدرت در تهران تا کجا باید ادامه یابد؟
آیا اداره مناطق مختلف کشور باید همچنان بر اساس ساختار شدیداً متمرکز کنونی باشد؟
مفهوم خودگردانی، فدرالیسم، تمرکززدایی یا حق تعیین سرنوشت در این نگرش چه جایگاهی دارد؟
نمیتوان از یک سو «دموکراتیک» را به «یکپارچگی» افزود و از سوی دیگر درباره ساختار قدرت و حقوق واقعی مردمانی که دههها با تبعیض سیاسی، فرهنگی، زبانی و اقتصادی مواجه بودهاند سکوت کرد.
این مسئله بهویژه برای من که تحولات کردستان و مسئله ملی در ایران را جدی میدانم، موضوعی فرعی نیست.
ملیگرایی، حتی هنگامی که خود را جمهوریخواه یا سکولار معرفی میکند، اگر حقوق واقعی مردمان مختلف ایران را به نام حفظ تمامیت ارضی به حاشیه ببرد، الزاماً به دموکراسی منتهی نمیشود.
از این رو، تغییر امیرخسروی از یک کمونیست طرفدار حزب توده به مدافع سرسخت استقلال و یکپارچگی ایران، به خودی خود نشانه تکامل دموکراتیک نیست. محتوای این تحول باید بررسی شود.
خاتمی و مسئله اصلاحطلبی
درویشپور خود به اختلافش با امیرخسروی بر سر محمد خاتمی اشاره میکند و مینویسد که امیرخسروی نسبت به جنبش اصلاحات و خاتمی خوشبینتر بود.
همین نکته نمونه خوبی از آن چیزی است که در یک بازخوانی جدی تاریخی باید مورد بررسی قرار گیرد.
خوشبینی بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور به اصلاحطلبی حکومتی چه مبنایی داشت؟
این نیروها از ساختار جمهوری اسلامی چه ارزیابیای داشتند؟
حدود قدرت رئیسجمهور در ساختار ولایت فقیه تا چه اندازه در محاسبات آنان دیده شده بود؟
و پس از شکست آن انتظارات، چه نقدی از آن ارزیابی صورت گرفت؟
این پرسشها برای محکوم کردن افراد نیست؛ برای آموختن از تجربه سیاسی است.
اگر هر خطای سیاسی را پس از سالها تنها با عباراتی مانند «فراز و نشیب»، «جستوجوی راه تازه» یا «تحول فکری» توصیف کنیم، نسل بعدی دقیقاً از چه چیزی باید درس بگیرد؟
مرگ نباید سیاستمداران را از تاریخ خارج کند
مشکل تنها نوشته درویشپور نیست. این مسئله بخشی از فرهنگ سیاسی ماست.
در جامعه ما بسیار اتفاق میافتد که با مرگ یک فرد، اختلافها و نقدهای گذشته ناگهان ناپدید میشوند و تصویری تقریباً بینقص از او ساخته میشود. صفاتی مانند شریف، بزرگ، فرهیخته، آزادیخواه، دموکرات، میهندوست و مبارز یکی پس از دیگری ردیف میشوند و گویی مرگ قدرتی دارد که میتواند گذشته سیاسی انسان را نیز بازنویسی کند.
یکی از دوستان قدیمیام زمانی برای توضیح همین فرهنگ مثالی زد که هرگز فراموش نکردم.
میگفت برادر بزرگتری داشته که به دلیل اعتیاد، سالها زندگی مادر و خانواده را به جهنم تبدیل کرده بود. پس از مرگ او، وقتی با مادرش صحبت میکرد، میدید مادر چنان از فرزند درگذشتهاش تعریف میکند که گویی بهترین انسان جهان بوده است.
دوستم با تعجب میگفت: این همان انسانی است که سالها زندگی تو و همه ما را نابود کرد؛ چگونه پس از مرگ ناگهان تمام آن واقعیتها ناپدید شدهاند؟
در مناسبات خانوادگی شاید بتوان این رفتار را با عاطفه مادری توضیح داد.
اما تاریخ سیاسی را نمیتوان با منطق مادری عزادار نوشت.
سیاستمدار، روشنفکر و فعال سیاسی تصمیم میگیرد، حمایت میکند، مخالفت میکند، اشتباه میکند، گاهی تغییر جهت میدهد و گاهی نیز مسئولیت تصمیمهای گذشتهاش را میپذیرد. همه اینها بخشی از میراث اوست.
مرگ نمیتواند هیچیک را حذف کند.
از بابک امیرخسروی چه باید آموخت؟
بابک امیرخسروی زندگی سیاسی بسیار طولانی و مهمی داشت و دقیقاً به همین دلیل شایسته مطالعه جدی است.
عضویت چند دههای او در حزب توده؛ تجربه زندگی در بلوک شرق؛ واکنشش به سرکوب بهار پراگ؛ بازگشتش به ایران پس از انقلاب؛ نقشش در فعالیت حزب توده پس از انقلاب؛ جدایی از آن حزب در دهه شصت؛ نقد لنینیسم؛ تأسیس حزب دموکراتیک مردم ایران؛ نگاهش به مسئله ملی و تمامیت ارضی؛ موضعش در برابر اصلاحات و خاتمی؛ مشارکتش در پایهگذاری اتحاد جمهوریخواهان و تلاشهای بعدی او برای همکاری نیروهای سیاسی، همه بخشهایی از یک زندگی سیاسیاند که باید کنار یکدیگر بررسی شوند.
ممکن است نتیجه چنین بررسیای در بسیاری از موارد حتی به سود امیرخسروی باشد.
ممکن است نشان دهد او در مقاطعی شجاعت گسستن از باورهای چنددهساله خود را داشته است. ممکن است نشان دهد برخی نقدهای او به حزب توده و لنینیسم بسیار زودتر و عمیقتر از آن چیزی بوده که منتقدانش تصور میکنند.
اما این نتیجه باید از بررسی اسناد و مواضع واقعی او به دست آید، نه از ضرورت ستایش یک فرد پس از مرگ.
من نیز ادعا نمیکنم همه داوریهایم درباره بابک امیرخسروی حقیقت نهایی است. روایت من از اتحاد جمهوریخواهان، نگاه من به مسئله ملی و ارزیابی من از سنت تودهای ـ اکثریتی نیز میتواند مورد نقد قرار گیرد.
اتفاقاً تفاوت همینجاست.
تاریخ باید میدان برخورد روایتها و اسناد باشد، نه ساختن قدیسان سیاسی.
سخنی با مهرداد درویشپور
آقای درویشپور،
احترام شما به دوستی که از دست دادهاید قابل فهم است. خاطرات شخصی شما از مهربانی و منش انسانی بابک امیرخسروی نیز بخشی از شناخت اوست و کسی نمیتواند آنها را انکار کند.
اما وقتی از او نه تنها به عنوان یک دوست، بلکه به عنوان چهرهای مؤثر در جمهوریخواهی، همگرایی اپوزیسیون و شکلگیری چپ دموکراتیک یاد میکنید، تصویر کاملتری نیز لازم است.
نسلی که امیرخسروی به آن تعلق داشت تنها نسل «آرمانخواهی، شکست و بازاندیشی» نبود.
نسلی بود که تصمیمهای بسیار مهمی گرفت؛ شیفته اتحاد شوروی شد؛ در بخشی از تاریخ ایران استقلال سیاسی خود را در برابر یک قدرت خارجی از دست داد؛ در انقلاب ۱۳۵۷ و سالهای پس از آن ارزیابیهایی داشت که پیامدهای سنگینی برجای گذاشت؛ سپس بخشی از آن نسل از گذشته خود گسست، بخشی تجدیدنظر کرد و بخشی کوشید با مفاهیم تازهای چون جمهوریخواهی، دموکراسی و ملیگرایی سیاسی برای خود راه جدیدی پیدا کند.
همه این مسیر باید روایت شود.
نه برای انتقام از گذشتگان، بلکه برای جلوگیری از تکرار اشتباهات آنان.
احترام به مردگان فضیلتی انسانی است؛ اما وظیفه روشنفکر و جامعه سیاسی چیز دیگری نیز هست: حفظ حافظه تاریخی.
بابک امیرخسروی حق دارد با تمام زندگیاش به یاد آورده شود؛ با آرمانهایش و خطاهایش، با شهامت تغییرش و با تناقضهایش، با آنچه درست دید و آنچه نادرست دید.
مرگ پایان زندگی یک انسان است، اما پایان نقد تاریخی او نیست.
اگر قرار باشد از نسلهای گذشته چیزی بیاموزیم، به جای آنکه پس از مرگ از آنان اسطوره بسازیم، باید زندگیشان را به تجربه تاریخی تبدیل کنیم.
تجربهای که در آن هم آرمانخواهی دیده شود و هم خطا؛ هم شجاعت و هم اشتباه؛ هم گسست و هم مسئولیت.
تنها در این صورت است که تاریخ میتواند چیزی بیش از مجموعهای از سوگنامهها باشد.

