نوشته اخیر بهزاد کریمی با عنوان «چپ ارزشی یا برنامه‌ای؟» تلاشی است برای مرزبندی با دو قطب بحران‌زده در چپ ایران: از یک‌سو چپِ محور مقاومتیِ نزدیک به جمهوری اسلامی، و از سوی دیگر چپِ متمایل به مداخله خارجی. اما نقطه‌ضعف اصلی این نوشته آنجاست که با وجود نقد روشنِ مضمون مواضع فرخ نگهدار و طیف اکثریت، از نام بردن صریح از آنان پرهیز می‌کند؛ گویی هنوز بخشی از چپ فدایی در مرز میان نقد سیاسی و ملاحظه‌کاری رفاقتی گرفتار مانده است.

متن کریمی در ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ / ۲۶ آوریل ۲۰۲۶ منتشر شد و هم‌زمانی آن با بازتاب دوباره گفت‌وگوهای فرخ نگهدار در برنامه «میدان» صدای آمریکا، این پرسش را جدی‌تر می‌کند: چرا نقد هست، اما نام نیست؟

محمدرضا اسکندری: بهزاد کریمی در نوشته «چپ ارزشی یا برنامه‌ای؟» کوشیده است شکاف در چپ ایران پس از جنگ ۴۰ روزه را توضیح دهد. او از دو قطب سخن می‌گوید: از یک‌سو چپی که زیر پرچم جمهوری اسلامی و سپاه ایستاده و «مقاومت» را بهانه‌ای برای توجیه سیاست‌های نظام کرده است؛ و از سوی دیگر چپ‌تبارانی که حمله آمریکا و اسرائیل را فرصتی برای رهایی از جمهوری اسلامی دیده‌اند. در برابر این دو، کریمی از «سیاست سوم» دفاع می‌کند: نه به جنگ و نه به جمهوری اسلامی.

این موضع، در سطح نظری، قابل دفاع است. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که نویسنده، در نقد چپ طرفدار جمهوری اسلامی، به سراغ نام‌ها نمی‌رود. او ساختار فکری این جریان را نقد می‌کند، اما از چهره‌هایی که سال‌ها نماد همین خط بوده‌اند، صریح نام نمی‌برد. در چنین شرایطی، پرسش اصلی این است: آیا نقد بدون نام، در برابر جریانی که خود با نام و نشان در سیاست ایران عمل کرده، کافی است؟

فرخ نگهدار در سال‌های گذشته، و به‌ویژه در بزنگاه‌های بحرانی، یکی از چهره‌های مناقشه‌برانگیز چپ اکثریتی بوده است. حضور اخیر او در برنامه «میدان» صدای آمریکا نیز بار دیگر بحث درباره نقش و جایگاه او را زنده کرد؛ برنامه‌ای که خود صدای آمریکا آن را با عنوان «فرخ نگهدار؛ معمای یک چهره پرمناقشه» معرفی کرده است. این عنوان به‌خودی‌خود نشان می‌دهد که مسئله نگهدار دیگر فقط اختلاف‌نظر درون‌چپی نیست، بلکه به بخشی از حافظه سیاسی عمومی تبدیل شده است.

نکته مهم این است که نقد کریمی، در مضمون، بسیاری از مواضع نگهدار و طیف اکثریت را هدف می‌گیرد. وقتی او از چپی سخن می‌گوید که «دنیا را مدیون مقاومت سپاه» می‌داند، یا از کسانی که استقلال را در آمریکاستیزی کور و دفاع ضمنی از جمهوری اسلامی خلاصه می‌کنند، عملاً به همان سنت سیاسی اشاره دارد که در بخشی از سازمان اکثریت و چهره‌هایی چون فرخ نگهدار تداوم یافته است. اما نام نبردن از این جریان، نقد را از صراحت سیاسی تهی می‌کند.

اینجا مسئله فقط ادبیات نیست؛ مسئله مسئولیت تاریخی است. بخشی از چپ فدایی، به‌ویژه کسانی که سابقه زیست مشترک سیاسی، سازمانی و عاطفی با اکثریت داشته‌اند، هنوز با دشواری بزرگی روبه‌رو هستند: چگونه باید با گذشته‌ای روبه‌رو شد که بخشی از آن به حمایت، توجیه یا مماشات با جمهوری اسلامی گره خورده است؟ آیا می‌توان همزمان ادعای گسست سیاسی داشت، اما روابط رفاقتی و ملاحظات درون‌خانوادگی را بالاتر از مرزبندی علنی قرار داد؟

بهزاد کریمی در نوشته خود از «چپ ملی برنامه‌محور» دفاع می‌کند. اما چپ ملی برنامه‌محور، اگر بخواهد فقط در سطح نظری باقی نماند، باید بتواند با صراحت بگوید کدام جریان‌ها در عمل به حفظ جمهوری اسلامی خدمت کرده‌اند، کدام چهره‌ها در بزنگاه‌ها جانب مردم را نگرفته‌اند، و کدام مواضع به نام ضدیت با جنگ، عملاً به تطهیر سپاه و دستگاه سرکوب انجامیده است. بدون این نام‌گذاری، نقد به متنی اخلاقی و نظری تبدیل می‌شود، نه به موضعی سیاسی و روشن.

نقطه‌ضعف نوشته کریمی دقیقاً در همین‌جاست: او دو قطب را خوب توصیف می‌کند، اما در برابر قطب نزدیک به جمهوری اسلامی، زبانش نرم، پوشیده و غیرمستقیم می‌شود. گویی هنوز نوعی ملاحظه در برابر «رفقای سابق» وجود دارد؛ رفقایی که شاید امروز از نظر سیاسی در نقطه‌ای کاملاً متفاوت ایستاده باشند، اما پیوندهای قدیمی مانع از اعلام صریح گسست با آنان می‌شود.

برای مخاطب بیرونی، این وضعیت پرسش‌برانگیز است. اگر واقعاً میان حزب چپ فدائیان و چهره‌هایی مانند فرخ نگهدار هیچ نقطه اشتراک سیاسی جدی باقی نمانده، پس این احتیاط در نام بردن از کجا می‌آید؟ اگر خط نگهدار، در تحلیل نهایی، به سود جمهوری اسلامی و در امتداد حفظ نظام عمل می‌کند، چرا نباید این را بی‌پرده گفت؟ و اگر هنوز روابط دوستی، نشست‌وبرخاست و ملاحظات شخصی بر مرزبندی سیاسی سایه می‌اندازد، آیا این خود نشانه بحرانی عمیق‌تر در فرهنگ سیاسی چپ ایران نیست؟

کریمی حق دارد که علیه جنگ خارجی بایستد. حق دارد که با مداخله نظامی آمریکا و اسرائیل مخالفت کند. حق دارد که «سیاست سوم» را راهی مستقل بداند. اما سیاست سوم زمانی معنا دارد که همزمان در برابر جمهوری اسلامی نیز بی‌امان، روشن و بی‌ملاحظه باشد. نمی‌توان از یک‌سو با تجاوز خارجی مخالفت کرد و از سوی دیگر، در برابر چهره‌هایی که به نام استقلال، به نظام سرکوبگر جمهوری اسلامی مشروعیت سیاسی می‌دهند، با زبان کنایه و اشاره سخن گفت.

چپ ایران اگر می‌خواهد از گذشته خود عبور کند، باید شجاعت نام بردن داشته باشد. نقد بی‌نام، در برابر جریانی با سابقه مشخص، ناکافی است. فرخ نگهدار و طیف اکثریت فقط یک «خطای نظری» نیستند؛ آنان بخشی از تاریخ سیاسی چپ ایران‌اند که باید روشن، مستند و بی‌پرده نقد شوند. اگر قرار است از سیاست سوم دفاع شود، این سیاست باید نه فقط علیه جنگ خارجی، بلکه علیه تمام اشکال مماشات با جمهوری اسلامی نیز بایستد.

با توجه به شناختی که از چریک‌های فدایی خلق، به‌ویژه سازمان اکثریت، از آغاز تا امروز دارم، حتی بسیاری از کسانی که خود را جناح چپ این سازمان می‌دانستند و امروز در حزب چپ حضور دارند، در عمل مرزبندی مشخصی با اکثریتی که سال‌ها با تمام وجود از جمهوری اسلامی و ولایت فقیه دفاع کرده، ندارند. آنان گاه برای آن‌که «نه سیخ بسوزد و نه کباب»، نقدی نرم، بی‌نام و بی‌نشانی از افراد و جریان‌های وابسته به رژیم می‌نویسند، اما پس از آن در جشن تولدها، نشست‌ها و محافل خصوصی آقای نگهدار و دیگر چهره‌های این جریان راست و وابسته به رژیم شرکت می‌کنند.

در همین رابطه، حتی سایت «اخبار روز» که سال‌هاست توسط فواد تابان اداره می‌شود، حاضر نیست مطالبی را که با اسم و رسم از فرخ نگهدار نقد می‌کند، منتشر کند. نمونه روشن آن همین متن است: پس از انتشار نوشته آقای کریمی، من این مطلب را برای «اخبار روز» فرستادم، اما از انتشار آن خودداری شد. این خود نشان می‌دهد که مسئله فقط یک اختلاف نظری ساده نیست؛ مسئله نوعی محافظه‌کاری سیاسی و سانسور نرم در درون بخشی از چپ است.

به نظر من، این چپ با آن چپی که از آن انتقاد می‌کند تفاوت چندانی ندارد، وقتی حاضر نیست روشن کند خط قرمزهایش در مبارزه کجاست. چپی که نمی‌تواند بگوید مرز او با جمهوری اسلامی، با ولایت فقیه، با سپاه و با مدافعان سیاسی این نظام کجاست، در عمل خط قرمزی ندارد. و چپی که خط قرمز ندارد، هرچقدر هم از «سیاست سوم» و «برنامه‌محوری» سخن بگوید، در لحظه تعیین‌کننده باز هم به ملاحظه‌کاری، سکوت و مماشات بازمی‌گردد.

در نهایت، نوشته بهزاد کریمی از نظر نظری گامی به جلو است، اما از نظر سیاسی هنوز در نیمه‌راه می‌ماند. او ساختار خطا را می‌بیند، اما از نام بردن از حاملان آن پرهیز می‌کند. او از چپ برنامه‌محور دفاع می‌کند، اما برنامه‌محوری بدون صراحت، به ملاحظه‌کاری بدل می‌شود. نقد واقعی زمانی آغاز می‌شود که چپ فدایی بتواند با صدای بلند بگوید: گذشته رفاقتی، مجوز سکوت در برابر خط سیاسی امروز نیست؛ و دوستی دیروز، نباید سپری برای کسانی شود که امروز، آگاهانه یا ناآگاهانه، در مسیر حفظ جمهوری اسلامی حرکت می‌کنند.